«اندوه بزرگی است چه باشی، چه نباشی ...»
ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

امروز به کیلومتر ماشین نگاه می‌کردم و یادم می‌آمد که باید ماشین را ببرم سرویس. بیمه‌ها را پرداخت کنم. به لیست خریدی که معلوم نیست چه‌اش شده و مدام زاد و ولد می‌کند رسیدگی کنم. کفش درست و حسابی ندارم. خانه را جارو بزنم. حواسم باشد به بیمه و چک و هزار مساله دیگر.

آنقدر خسته بودم که فقط شعر می‌توانست نجاتم بدهد. فقط شعر. نه حتی داستان. اینجور وقتها که دیگر دویدن ها فقط می‌شود دویدن و رسیدنی در کار نیست فقط می‌شود به شعر آویخت.

به آن هاله‌ی رویایی که نویدی دور از دسترس می‌دهد و مثل بیست سالگیها فریبت می‌دهد که جایی دورتر، مثلا پشت آن کوه بلند یا کنار آن درخت یا حتی در پیچ کوچه جادویی پنهان شده است. جادوی کوچکی که بشود به آن آویخت. بشود به امیدش روز را سر کرد. بشود برای یک لحظه ی کوتاه، یک لحظه ی خیلی کوتاه دل به دلش داد.

زندگی کمی، فقط کمی شاعرانگی لازم دارد. منظورم برای ماهاست. ما که دیگر غلتک زندگی افتاده رویمان ( اگر زندگی شما روی غلتک است، خوش به حالتان) و در این دویدنهای بی پایان وقتی برای خودمان نمی ماند.

فقط کمی شاعرانگی تا بشود همه چیز را تحمل کرد... 

 

 


 
داغی ابدی از جنس تراورتن کرم رنگ ابیانه
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

روی پیشانی ساختمان حرف «ام» بزرگ را با سنگ تراورتن کرم نقش زده بودند. گفت اول اسم سازنده و برادرش با «ام» شروع می شده. برای همین همه ساختمانهایی را که مرتکب ساختنش می شوند با این اسم اعظم تقدیس می کنند. ساختمان مسخره ای بود. از نقش نخلهایی که روی شیشه های ورودی نقش شده بود بگیر تا لبه های گرد و نارنجی سقف کاذب. آشپزخانه نصف پذیرایی را اشغال کرده بود و سهم نور همه ی خانه یک پنجره ی باریک بود رو به دیوار همسایه.

دو تا اتاق قناس با دیوارهای مورب که هر جور حساب می کردی نمی شد تخت را تویشان جا داد. سازنده های اسم قشنگ با آن «ام» بزرگ رویایی کمد را یک جز غیر ضروری در زندگی شهری تشخیص داده بودند و به جای کمد تا می شد کابینت در آشپزخانه جا داده بودند.

این مجموعه رویایی نوساز بود و می خواست همه پس انداز مرا قورت بدهد. اول تمام خشمم را سر پسرک بنگاهی خالی کردم که می خواست به من ثابت کند این خانه خیلی مناسب است. بعد یک فصل طولانی از خواسته های معمارانه و عدم تجلی آنها در ساختهای شهری امروز برای مریم نطق کردم. دلم که خنک نشد. شماها بدانید که من عصبانی هستم. از دست سازنده های بی شعوری که فکر می کنند یک روکش سنگ تراورتن را می توانند روی هر گند و کثافتی که ساخته اند بکشند و بفروشند. از دست شهری که طبقه متوسطش را اینطور تحقیر می کند. از اینکه یک توقع ساده از فضای زیستی می تواند به آرزویی محال تبدیل شود.

تقصیر مردم هم هست. پول کمی که پای این آشغالها نمی ریزند. اگر نخریم و نخرند حداقل این سازنده ها که شعورشان آنقدر کم هست که فکر می کنند اسمشان از عالم ماورا آمده و باید تا ابد روی ساختمانشان باقی بماند، می‌آیند سراغ معمارها و فقط کمی از سهم سودشان را خرج بهبود کیفیت فضاهایشان می‌کنند. همین خاک بر سرها. عوضیها. لاشخورها... نه خیر دلم خنک نشد که نشد.


 
مورنینگ افتر
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

آزادی برای من نشئه‌کننده‌ترین مخدر است. چیزی که تمام این سالها از من دریغ شده بود. حالا و هنوز هم این آزادی نه عادی شده و نه خسته‌کننده. همین که در هر قدمی که برمی‌دارم قضاوتی از نزدیکترین نقطه‌ها همراهیم نمی‌کند، کافی است. همین برای من بیشتر وقتها کافی است.

همین که برقصم وقتی دلم می‌خواهد برقصم. بخندم وقتی باید بخندم و نترسم که صدای خنده‌ام بلند است. یا حتی گریه کنم. نمی‌گویم دیگر نه ترسی جا مانده و نه اضطرابی. شاید آزادی نباید بهایی به این سنگینی داشته باشد. آزادی باید حقی طبیعی باشد. چیزی که لزوما هست. نه اینکه برای به دست آوردنش بجنگی و کشته و مجروحها را کنار بزنی و برسی به نقطه‌ای که ببینی باز هم مثل همه‌ی لحظه‌های دیگر زندگیت بهای این نفس کشیدن ساده را هم داده‌ای. مگر نه اینکه هوا باید برای همه باشد؟

نبود. برای من نبود. یک بار برای دوستی تعریف می‌کردم، از آن هجوم هراس آور اکسیژن به ریه‌ها که درد و شادی را به یک باره همراه خودش آورد. از نفس کشیدن دوباره بعد از سالهای سال. بعد از اینکه فکر می‌کنی نفس نکشیدن فرآیندی طبیعی در زندگی‌ات بوده است. خب آیا قرار بود همه چیز اینقدر سخت باشد؟

حالا دیگر آنقدر بزرگ شده ام که دنبال علتها جایی بیرون خودم نگردم. لابد چیزی در من غلط است که می‌روم خودم را به هزار زنجیر می‌بندم که بعد فرار و گشایش و نجات می‌شود آسایش. یک دور کامل می‌زنم تا برگردم به همان نقطه ای که بودم. همان نقطه ای که پیش از شروع راه دور و درازم بودم.

یک بار نوشته بودم که سرعتم در زندگی موهبت نیست و نفرین است. این توانایی عجیب و غریب برای زندگی کردن، همراهی کردن، کنار آمدن و حتی خوش بودن با هزار چیز متضاد در زندگیم ( همان چیزی که یک وقتی هم اسمش را می‌گذارم کرگدن بودگی) لزوما از من آدم بهتری نساخته است. کاش کند بودم و کمی فقط کمی منفعل. آن وقت شاید می‌شد بنشینم لب جوی و خیر سرم گذر عمر را ببینم و مثلا پند بگیرم و از این حرفها.

به جایش من چه کار می‌کنم؟ همانطور که لب جوی جست و خیز می‌کنم با یک دستم ماهی می‌گیرم و با دست دیگر کله‌ی بچه ام را می‌خارانم به شام امشبم و قرار تئاتر پنجشنبه و مسافرت عید و ددلاین پروژه فکر می‌کنم و احتمالش خیلی زیاد است که یک موزیکی هم گوش کنم که مرا یاد بدهیهایم بیندازد که بعدش فکر کنم به اینکه من کجای این رشته ی دراز بی سرانجام ایستاده ام که اشک هنوز به این زودی راه چشمهایم را پیدا می‌کند.

نفس کشیدن نباید بهای به این سنگینی داشته باشد و نمی‌دانم کسی اینجا می‌فهمد چه می‌گویم یا نه. مهم هم نیست. خیلی وقتها من می‌نویسم که این بار سنگین را از روی دوش خودم بردارم . ته ته اش یک مشت خطوط درهم می‌ماند که آنقدر در هم پیچیده اند که حرف اصلی لابلای توالی جمله های دیگر راهش را گم کرده است.

زندگی من ساخته شده از یک سری دردسرهایی که خودم برای خودم درست می‌کنم و بعد از لذت حل کردن چالشهایش محظوظ می‌شوم. خسته نباشم واقعا. فاتح فروتن کوه قاف. آپولو هوا کننده ی محترمی که من باشم. ته ته اش گاهی اما این است که می‌بینم پیش نرفته ام. باز هم فقط با هر قدمی که برداشته ام فرو رفته ام.

 فقط اینکه حالا حتی آخر تمام این لحظه ها، می‌شود نفس کشید. آن وقت نمی‌شد. فقط کسی که بدون نفس کشیدن زنده باشد می‌داند من چه می‌گویم. بعید می‌دانم شما جز این دسته باشید.

 


 
از سری نیازمندیهای فوری
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: نوستالژی

بچه که بودیم برایمان نان سوخاری می خریدند. از آن پاکتهای کاغذی که بچه ای ابدی رویش تصویر شده و سوپر مارکتها می فروشند. خوردن نان سوخاریها یک طرف قضیه بود. طرف دیگرش خرده های نان سوخاری بود که به مرور ته جعبه جمع می شدند و وقتی که پاکت تمام می شد سراغشان می رفتیم. ما – من و برادرم – هر بار و با تمام شدن هر پاکت سر این خرده ها با هم دعوا می کردیم. معمولا دعوا آنجایی که ختم به خیر می شد که مامان وساطت می کرد و محتویات را در دو تا کاسه خالی می کرد و با هم تقسیمشان می کردیم. سر خوردن سیب زمینی سرخ کرده هم دعوا می کردیم. سر قاصدکهایی که باد به ایوان خانه می آمد هم همینطور. کلا یک سلسله جدال داشتیم که از کوچکترین مسائل روزانه شروع می شد تا آخر. اینکه کی مسواک آبی را بردارد و کی قهوه ای. کی چراغ را خاموش کند. کی سمت راست مامان دراز بکشد و کی سمت چپ. کی اول کیهان بچه ها را بخواند.

آن موقع فکر می کردم برادر داشتن باید نفرینی چیزی باشد. با اینکه جانمان برای هم می رفت ولی رژه رفتن روی اعصاب همدیگر پایان نداشت. حالا که سطح دغدغه هایم سقوط کرده به دغدغه های بزرگسالانه گاهی دلم می خواهد با یکی سر یک دانه چیپس بیشتر یا دانه ریختن برای پرنده ها یا کندن یک برگ گل دعوا کنم. یکی که با هم دغدغه های کوچکی برای روزهایی بسازیم که نمی خواهم به چیزهای دیگر فکر کنم.

یک بار برادرم یک قاصدک داشت و به من نمی داد. به قاصدک می گفتیم توتو. با توتو بازی می کرد و مامان برای حمام صدایش می کرد. قاصدک را نمی شد برد توی حمام. می دانستم که مجبور است قاصدکش را ول کند و برود. کمین کرده بودم که حتی اگر از پنجره پرتش کرد وسط زمین و آسمان بگیرمش. آن وقت آن بدجنس درست قبل از اینکه برود حمام قاصدک نازنین را تکه پاره کرد و رفت. نمی دانم خودش این خاطره ی بچگانه را که نمی دانم مال چند سالگیمان است به یاد دارد یا نه ولی من هنوز یک قاصدک از برادرم طلب دارم. قاصدکی که برایم خبرهای خوبی آورده باشد. حالا که خودش خیلی وقت است این دور و برها نیست، قاصدک می تواند حتی از او خبر بیاورد.

 آسمان که آبی است. نمی دانم چرا حال من جا نمی آید. کسی یک قاصدک ندارد به من قرض بدهد؟ 


 
مبادا که ترک بردارد بشقاب ملامین خستگی من!...
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

با درد بیدار شده ام. پاشنه ی آشیلم همین درد است. درد یادم می اندازد پوستم آنقدرها هم کلفت نیست. بعد از اینکه می بینم پوستم کلفت نیست و درد به آن نفوذ می کند می ترسم. تمام راه مدرسه فکر کردم بروم بیمارستان. بخوابم بگویم درونم تیر می کشد و ول کن هم نیست. از صبح یک درد ممتد خفیف که آنقدر عمیق است که فکر می کنم لابد روحم دردش آمده. واقعیتش این است که خسته ام. در آن وقتهای کم انرژی ماه هم هستم. دچار یک مساله ی احمقانه هم شده ام که بقیه برایم درست کرده اند. این وسطها همان زندگی همیشگی با بدو بدوی بی پایان هم هست. لابد استرس دارم که این درد هم آمده یک جایی آن وسطها قوز بالاقوز شده که «خودت را دریاب زن.» دلم می خواهد از دست زندگیم فرار کنم. از آن وقتهایی شده که بروم توی کمد، بگویم چند روزی خاموشم کنند و کسی کاری به کارم نداشته باشد. بروم یکی از کمدهای خانه را خالی کنم. 


 
قضاوت خوب است.
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

ساکنین برج یک گروه تلگرامی درست کرده‌اند. قرار است در این گروه چه کنیم؟ هنوز هیچ. هر چه فکر می‌کنم که گروه تلگرامی برج به چه دردی می‌خورد چیزی دستگیرم نمی شود. به جز اینکه بحثهای بیهوده‌ای که در جلسه‌های بی‌پایان مطرح می‌شود بکشانند توی گوشی نازنینم یا مثلا همسایه‌ها همدیگر را کشف کنند. چشممان به جمالشان روشن مثلا که توی این صد نفر، سی و پنج نفر پروفایلشان عکس ندارد. بله می‌دانم من هم مثل شما فکر می‌کنم یا کچل هستند یا زشت. حالت سومی هم ندارد. این شامل کسانی که به جای عکس خودشان درخت و گل و بته هم می‌گذارند می‌شود.

 بیست و دو نفر عکس بچه‌هایشان را جای عکس خودشان گذاشته اند، تکلیفشان روشن است... ذوب در وظایف پدری یا مادری یا درآوردن ادای این ذوب. دوازده نفر کادرشان غلط است و کله‌شان نصفه افتاده. چهار نفر زیادی رفته‌اند توی دوربین گوشی و دماغشان پهن شده. یازده تا کنترل فریک داریم که عکس پروفایلهایشان دو نفره است، بله فهمیدیم شما بسیار خوشبخت هستید. موش بخوردتان انشالله. شش نفر اعتقاد دارند که هر حماسه‌ای که در مملکت رقم زده‌اند اعم از فتح کوه قاف یا شنا در عرض استخر محله یا جوب باید در پروفایلشان دیده شود. عقده ای های بدبخت.

سر جمع ده نفر هم عکس معمولی دارند. تا این لحظه برداشت من این بوده است که با یک سری خل و چل که تا به حال وجودشان را به آسانی ندید می‌گرفتم همسایه‌ام و از آنجایی که هنوز به رشد کافی نرسیده‌ام که قضاوت را از زندگیم حذف کنم بدون لفت دادن کنجکاوانه تماشا می‌کنم ببینم چه گلی می‌خواهند به سرم بزنند.

 

پ.ن. آخییییییییییش ....