برگشتن از میهمانی آینه ...
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

«تو تمام مجمع الجزایر، رشته کوهها و دشتهای برهوت را درمی نوردی. حال آنکه اگر در همین جا هم ساکن بودی، فرقی نمی کرد.»

-       شهرهای نامرئی

می گویم به تو محتاجم. نه نمی گویم. توی دلم است. به زبان نمی آورمش. توی نگاهم است وقتی که باد پرده های تافته خانه ام را به بازی تا میانه ی اتاق می آورد. در سکوت به قلبم نگاه می کنم. آنقدر بزرگ شده که توی هیچ اتاقی جا نمی شود. زیر سیگاری بیرون پنجره است. یک وینستون. یادم نیست که سیگار را من کشیده ام یا تو. باد توی خانه است. لابلای موهای من. از خانه حرف می زنیم و خانه، با همین حرفهای ما جان می گیرد.

با حرفهای ما زنی که ایستاده توی ایوان اشکهایش را پاک می کند. شانه هایش را می دهد عقب و از پایین پریدن جا می ماند. با حرفهای ما زن می ایستد و اندوهش را از دور گردنش باز می کند و بی حفاظ در برابر دنیا می ایستد. می شناسمش. زنی را که کسی بین او و دنیا نیست. زنهای زیادی را که کسی بین آنها و دنیا نیست. با این همه به جای اشک ریختن به گلهای توی ایوان آب می دهند و برای بچه هایشان قصه می گویند.  

برگهای گلدانها توی باد برای خودشان مست شده اند. فکر می کنند می توانند بدوند. باد متوهمشان کرده. شب با باد سبکتر است. سبکتر از هر شب دیگری.ماییم و شب. ماییم و باد و به تو محتاجم. تو شعرهایم را به من پس دادی. حالا دیگر می شود لابلای کتابهای قدیمی را پرسه زد. سطرهای فراموش شده را به یاد آورد. کتابی را باز می کنم. سال 76. سال 76 من 21 ساله ام. چه فهمیده ام از این کتاب؟

« اما او دیگر از آن گذشته واقعی یا مفروض خود کنار مانده است. دیگر نمی تواند توقف کند. باید راهش را تا شهر دیگری ادامه دهد، تا آنجا که گذشته ای دیگر در انتظارش نشسته است یا تا آنچه می توانست آینده احتمالی او باشد و اکنون زمان حال شخص دیگری است. آینده های تحقق نیافته تنها شاخه هایی از گذشته هستند.»

21 ساله ام. آینده ام با هزار شاخه زیر پایم است. هر روز یک شکل. یک رنگ. هر روز می توانم به راهی بروم. بمانم ایران. بروم کانادا. آمریکا. انگلیس یا فرانسه. می توانم زنی خانه دار باشم در کوشکی در الهیه. می توانم 2 تا بچه داشته باشم. یک دختر و یک پسر. می توانم ویلایی داشته باشم و میهمانیهای گران قیمت بدهم. می توانم دکترا بگیرم. زبان بخوانم. بین تمام این شاخه ها که دیوانه وار در هم تکثیر می شوند من آنچه امروز هستم را انتخاب کرده ام. دانسته یا ندانسته. زنی که یک دیوار ارغوانی دارد و رو به کوه می نویسد و کتابهایش را دوباره از نو ورق می زند.

«  - تو سفر می کنی تا گذشته ات را دوباره زنده کنی؟

می توانست سوالش را این چنین نیز مطرح کند: سفر می کنی تا آینده ات را بازیابی؟ و جواب مارکو چنین بود: دیگر جا، آینه ای منفی است. مسافر با کشف آن همه که از آن او نبوده و هرگز نخواهد بود، به آن اندکی که از آن اوست راه می برد.»

به تو محتاجم. نه برای این که از تنهایی می ترسم. برای اینکه فقط با توست که باد می دود تا وسطهای اتاق. تا کتابها دوباره جان می گیرند. با توست که می شود از باد حرف زد. من مرد دیگری را نمی شناسم که بشود با او از باد حرف زد. با یکی دو نخ سیگار وینستون در شبی که معلوم نیست از چه اینقدر دیوانه شده است.

« پس سفر تو به راستی سفری در خاطره هاست؟»

21 ساله ام. لابلای سطرها در جوهر آبی روان نویسی که گذشت 17 سال کمرنگش نکرده هنوز 21 ساله ام. کتاب را ورق می زنم. آفتاب کمین کرده پشت پرده های تافته و کسی دارد حیاط را جارو می زند. در دل من چیزی تکه تکه شده است و هیچ وقت یکپارچه نخواهد شد. مگر باد بلندمان کند. ببینیم که از آن بالا شهر هنوز همان شهر همیشگی است که می شود به آن دل بست و می شود از آن بیزار بود. درست مثل 21 سالگی.


 
عادت می کنیم مریم، عادت می کنیم...
ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۳  کلمات کلیدی: کرگدنیسم ، دغدغه های ذهنی من

داستانم را سر کلاس خواندم. زن بنفش و کمرنگ توی قصه همراه من از لابلای سطرها نیم نگاهی می انداخت به چهره کسانی که گوش می کردند. داستان که تمام شد زن بنفش بی آنکه برود و محو شود نشست کنار گربه روی زمین. گربه خاکستری با آن زنگوله دور گردنش به جای راه رفتن می جهید. بازیگوشانه از زیر این صندلی می رفت زیر آن یکی.

جلسه آخر کلاسم بود. جایی که قلبم بود تیر می کشید. فکر کردم یک ماه دیگر گ.م می رود. س. می رود. آ. می رود. همه که رفتند ما می مانیم در این شهری که هنوز به آن دلبسته ایم. خانه های خالیشان پر می شود از آدمهایی که نمی شناسیم و دیگر بعد از ظهرهای طولانی تابستان منتظر آمدن همدیگر نمی مانیم.

به مریم می گویم فکرش را نکن. اتفاق می افتد. بعد با آن روبرو می شویم. آن صدای درونی که می گوید:‌« آخه چطور؟»‌را نشنیده می گیرم. فکر می کنم همین است. ما مجبوریم راههایمان را انتخاب کنیم. ما مجبوریم قصه شبحهای بنفشمان را بنویسیم و نمی توانیم دوستانمان را ببندیم به خودمان.

من هستم. تو هم بمان.

می روند. نمی بندیمشان. نه که نخواهیم. نمی توانیم. آنها هم می روند. ما می مانیم و شهری که دوستش داریم. ما می مانیم و بازیگوشی گربه ها. ما و غروبهای درکه. تنهاتر می شویم. ساکتتر شاید. اما باز به زندگیمان ادامه می دهیم.

بعد یک وقتی، شاید یک ماه، شاید یک سال دیگر، جای نبودنشان خوب می شود. کهنه می شود. پوست می آید روی زخم کهنه. مانا کامنت گذاشته بود زیر عکس تابستان پارسال:‌«دوستهای تازه پیدا کردی.» دوستهای تازه پیدا می کنیم. جای مانا و گ.م و بهاره و هزار دوست دیگر را که رفته اند نمی گیرند اما می شود با آنها هم خندید. می شود با تعریف قصه های شاخ و دم دار مبهوتشان کرد. می شود بچه هایشان را بغل کرد و برایشان مرغ شکم پر درست کرد با خالیواش و گردوی تازه.

به مریم می گویم عادت می کنیم.

غم می آید توی چشمهای قهوه ای باهوش. با این همه او هم می داند که چه پوست کلفت شده ایم با این از دست دادن مدام. تکه پاره شدنهای مدام. با این همه دوستی که از دست داده ایم و هنوز می خندیم و راه می رویم و عکس می اندازیم.

سارای میهمانی خداحافظی می گفت:‌ تو می روی، او می رود، آنها می روند. من می مانم تا فعل رفتن را صرف کنم.

فکر می کنم به اندازه یک میهمانی خداحافظی دیگر اندوه اندوخته ام. اندوهی میراث این همه دوستانی که به جای قبلیها آمده اند و درست مثل آنها قلبم را پاره پاره می کنند و می روند.

دیگر نمی نویسمشان. ردشان را در روحم عمیقتر نمی کنم. می خواهم از شبحهای بنفش و گوشواره ها بنویسم.


 
یک گلدان خالی سفید و یک کشتی شکسته به فروش می رسد.
ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

گلدان دوباره مرد. آخر هفته ام در سرگشتگی گذشته بود. بعد از سه روز که در خانه ام را باز کردم دیدم باز گلدان خشک شده. بهش آب دادم ولی می دانم بی فایده است. مرده، این بار راست راستی مرده است. شاید هم باید زودتر از اینها ازش دل می کندم. باید فراموش می کردم که گلهای ریز قرمز داشت و کنار سبزی بقیه گلدانها دلربایی می کرد. چه می دانست که با یکی دو روز آب نخوردن همه قصه هایش را باید خاک کند و منتظر بماند تا کسی در گلدان خالیش گل دیگری بکارد. دیگر مرده. می دانم که مرده است. بقیه گلدانهای خالی را هم از گوشه و کنار خانه جمع کردم.

از دیروز افتاده ام به جان خانه. جای مبلها را عوض کردم. میز توالت را هل دادم تا کنار فن کویل. بالکن را تمیز کردم اما چیزی درست در نمی آید. آخر هفته هایی که جان نمی گیرم اوضاع همین است. تمام هفته عین مار زخمی می پیچم توی خودم. همه چیز را جابجا می کنم و باز چیزی درست در نمی آید. خودم هستم که غلطم. جای غلط همه تجربه های غلط دنیا ایستاده ام. نمی نوشتم که از روی صفحه ام خستگی به یکشنبه سرایت نکند اما بی فایده است. کلمه ها باید به دادم برسند. باید کمکم کنند با خودم آشتی کنم. که باور کنم دارم نهایت تلاشم را می کنم و اگر این کشتی شکسته راه نمی رود مال این است که راست راستی شکسته است. بادبان ندارد. که ناخدا همه اعتمادش را جایی دیگر خرج کرده و دیگر چیزی، هیچ چیزی برای من نمانده است. باید بروم. می دانم و خودم را می زنم به ندانستن.

 از قصه هایی که این روزها می نویسم بدم می آید. از این احساس بیهودگی بدم می آید. از اینکه فکر می کنم باید بروم و هنوز ایستاده ام بدم می آید. کلمه ها نه تسکینم می دهند و نه دردی دوا می کنند. توی خانه راه می روم. جارو می زنم. به بقیه گلدانها آب می دهم. یادداشت می نویسم. شعر می خوانم. قطره های بیخودی اشک را با سرانگشتهای زبرم پاک می کنم و منتظر می مانم. دیگر حتی نمی دانم منتظر چه هستم. شاید فقط منتظرم که ساعتهایم تمام شوند.

باید یاد بگیرم با این سرگشتگی، خودم بجنگم. کاش یاد نگیرم. بچه ام دوید که صبر کن مبل سنگین است. مرد تمام رویاهای من بود که ایستاده بود روبرویم. کوتاه و بسیار شبیه من. گفتم نه تو نه. اما گوشه مبل را بلند کرد. دستهایش کی اینقدر توانا شده بودند؟ کی آنقدر بزرگ شده بود که دلش شور مرا بزند؟ کی یاد گرفته بود بنویسد؟ میز می خواهد و یک کتابخانه و دشک تازه. گفتم می خرم. همین برایم مانده بود. یک کارت بانکی و یک ماشین و سرگشتگی. کاش یاد نگیرم با این یکی هم بجنگم. کاش آنقدر سرگشتگی دیوانه ام کند که بشود بزنم به کوه. بالاخره بزنم به کوهی جایی. خودم را تکه پاره کنم در قصه هایی که سرشان به تنشان بیارزد والا این جان کندن بی معنی بیهوده می شود.

کاش می شد فراموش کنم. کاش گم می شدم. کاش جنگلی بود که مثل تمام خیالهای بچگیم تویش گم می شدم و راهم را پیدا نمی کردم. کاش پایم را نبسته بودند. کاش پایم را محکمتر خیلی محکمتر از این بسته بودند. کاش کلمه ها نجاتم می دادند. کاش نجاتم نمی دادند و می گذاشتند بمیرم. کسی یک گلدان سفید بی گل لازم ندارد؟ پر از خاک است و شاید خاطره ی گلی قرمز را هنوز به یاد داشته باشد. دیگر نمی خواهم ببینمش. این گلدان خالی را و کشتی شکسته ی بی بادبان را و سرگشتگیهایم را. کاش می شد...

 

 


 
«ما دیگر به جانب شهر تاریک باز نخواهیم گشت.»
ساعت ٩:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

کسى نگفته بود که شعرها دروغ مى گویند. شاید هم آن موقع شعرها راستگو و ساده و خانگى بودند. حالا هر وقت بنشینم به شعر خواندن گریه ام مى گیرد. یاد دخترى مى افتم که به خیلى چیزها باور داشت. به خوبیهاى ساده زندگى. به اینکه از شهر تاریک گذر کرده. به رویین تن شدن از عشق. اما نمى دانست که شهر و شهرهاى تاریک زورشان از او بیشتر است. حالا دیگر سالهاست که مى دانم شهر تاریک همینجاست. همین کابوس مدام که اسمش را گذاشته ایم زندگى. همین که آسانتر و سبکتر نمى شود. همین که سیاهیش مدام غلیظتر مى شود. همین که بى حفاظ ایستاده اى رو به رویش. همین که مى دانى ته تمام شعرها دروغ بزرگى بوده. هست. شاید هم حق با شاعر است. "ما دیگر به جانب شهر تاریک برنخواهیم گشت"، چون هرگز ترکش نکرده ایم. شهر تاریک خود ما هستیم. همیشه، انگار شهر تاریک خودمان بوده ایم.


 
به دادم برس ای اشک...
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٤  کلمات کلیدی: مستى و بقیه قضایا

گفت: « خیلی بدی. قول داده بودی که پروژه جدید نگیری.» از روی پله های چوبی که بساط درس و مشقش را ولو کرده بود فالگوش حواسش به حرفهای من و مادرم بود. گفتم: « از اون پروژه هایی نیست که تو فکر می کنی.» دفترها را ول کرد و آمد ایستاد روبرویم. تصویر کلاسیک یک بچه عصبانی. اخم کرده. دستها گره خورده توی هم و گردن کمی خم شده به جلو به طرف مادر خاطی که جرات کرده بود پا از مرزهایش فراتر بگذارد. « قول داده بودی که با من بازی می کنی.»

«بازی می کنم.» قبلتر که بیرون بودم، زنگ زده بود که مداد ندارم و نمی توانم مشق بنویسم. نصف وقتش برای آوردن بهانه هایی سپری می شود که برای انجام ندادن درسهایش می آورد. «گرسنه ام. خسته ام. مدادم کو. تراش ندارم. پاک کنم کثیف پاک می کند. حالا باید کارتون تماشا کنم. خوابم میاد. آخه این بازی خیلی جالبه.» از وقتی با فرشته حرف زده ام آرامترم. فکر می کنم لابد حق دارد. حق دارد که به من بیاویزد از همین مشقهایی که من فکر می کنم ضروری است ولی ضروری نیست.

زندگی دارد گوشه ای راه خودش را می رود. منم و خیالم. منم و بچه ای که دلش می خواهد مادرش با او بازی کند. یک بازی تازه. « بیا بیا یه چیزی درست کنیم.» توی اتاق باز پر است از تکه های لگو. من دیگر نمی توانم آن شکلهایی را که در کودکیم درست می کردم بسازم. بزرگ شده ام. اسیر شده ام. می توانم بنشینم و نگاه کنم و گوش کنم. بچه ام یک مار ساخته که دمش از زنجیر است و صدای هیس هیسش اتاق کوچک را برداشته. یادم می آید که باید برایش میز تحریر بخرم و دشک. یک کتابخانه هم می خواهد. فکرها را می زنم کنار.

شام آماده است. اشکها پشت پلکم کمین کرده اند. قایقی که ساخته ام پارو ندارد. نمی تواند  روی دریایی که مثلا فرش سفید و صورتی است راهش را برود. من به پسرم قول داده ام که با او بازی کنم. پروژه تازه از جنس بازی است. از شعر. بچه این را نمی فهمد. « خیلی بدی.» می دانم. باور می کنم. باور کرده ام. آسمان آبی پررنگ است. مرا یاد مردی می اندازد که خیلی وقت است فراموشش کردم. آیا فراموشش کرده ام؟ بی فایده است. همه چیز بی فایده است. حتی همین پرنده ای که دارد می خواند یک روز می میرد و تمام آوازهایش را با خودش به گور می برد. قصه های من هیچ دری را باز نمی کنند. گربه های سفیدی که ازشان نوشته ام مدام بیدارند و در بیماری بی خوابی که گریبانشان را گرفته پیر می شوند. راه نجاتی وجود ندارد.

به آینه گفتم دارد چهل سالت می شود. چی فهمیدی از این زندگی. گفت بیا فقط به بوی تنش فکر کنیم. کاش پیراهنش را نشسته بودم. باید صبر کنم. باید تا روزهایی که نمی دانم کجای اردیبهشتم پنهان شده اند صبر کنم. تا جمعه ای که کند و آرام بیاید توی خانه ام. توی اتاق خوابیده باشی.  ناهار درست کرده باشم. روز آنقدر کش بیاید که انگار نه انگار که فقط یک روز است مثل بقیه روزها و من خسته نباشم. درد نداشته باشم و نترسم.

پشت آینه هایم پنهان شده ام و به تو نمی گویم که می ترسم. وقتی از ترس می نویسم اشکم در می آید. وقتی اشکم در می آید احساس ناامنی می آید و اسیرم می کند. چهل سالت دارد می شود زن. این زندگی چه می خواست بگوید؟ عشق. فقط عشق.

می توانم ساعتها و ساعتها بنویسم و تمام نمی شود. مثل اشکهایم. مثل خیالم. مثل این آسمان آبی پررنگ. بچه کی می رسد؟ چرا تنها هستم. چرا کلمه هایم روی صفحه می رقصند؟ چرا گریه می کنم؟ چرا نیستی؟ چرا نمی توانم با تو حرف بزنم و کلمه ها به دادم نمی رسند. چرا پرده های اتاق خواب را کنار نزده ام؟ چرا می ترسم؟ از چه می ترسم؟

فقط می توانم بنویسم. می توانم ساعتها بنویسم و باز کلمه ها نوک انگشتهایم را سنگین کنند. کاش من هم می توانستم خودم را جایی پنهان کنم. کاش می شد از کلمه ها فرار کنم. از قصه ها. از ابهام. از نوشته های سبز روی دیوار آَشپزخانه. از « خیلی بدی» محکمی که پسرم می گوید. از ماشین. از اردیبهشت.

«مرا پناه دهید ای اجاقهای پرآتش.»

و هیچ اجاق پر آتشی نیست. نبوده انگار. زندگی همین است. دارد چهل سال می شود و من هنوز نمی دانم زندگی می خواست چه بگوید. چیزی ندارم. بهانه ای نیست جز عشق که آنقدر کلیشه ای شده که دل کسی را نلرزاند. با این همه مگر می شد بدون عشق زندگی کرد؟ می شود؟

«خیلی بدی.»  این را پسری می گوید که با چشمهای من توی صورتش به من اخم می کند و دستهایش را حلقه می کند دور تنم و مدام بهانه می گیرد.

دارم از زور دلتنگی گریه می کنم. کاش این سطرها را نخوانی. کاش جایی آن وسطها حوصله ات سر برود و دیگر نخوانی ... 


 
«بیا تا نترسم من»*
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

لاک قرمز را از روى ناخنهاى دستم پاک کردم. مواظب بودم خاطره هاى سبز دست نخورده بماند. بعد از شنیدن صداى سوختن چوب در بخارى هیزمى و دیدن خانه هاى بى دیوار و چرخیدن در راههاى جنگلىِ بى پایان، زندگى و خانه به نظر عجیب مى آمد. گیج و بى حرف در خانه مى چرخیدم.

پسرم توى دفترش نوشته بود: "حیاط خانه ى ما سوزناک است." گفتم این درست نیست. سوزناک مثل یک زخم مثلا. ماهى توى صفحه ى بزرگ تلویزیون به باب اسفنجى گفت "ما همه رویا داریم ولى دلیل نداره بهشون برسیم. " تمام روز فکر کرده بودم به آدمهایم و حالا خسته بودم. رویاى من تمام قد ایستاده بود روبرویم. آنقدر نزدیک که به نظر ترسناک مى رسید. چرا هیچ کس نگفته بود که زندگى کردن رویا هم ترسناک است.

یادم رفته بود پاروهایم را ببرم. قایقم بازیچه ى موجها سر خورده بود تا وسط دریا. ایستاده بودم و ادویه مى زدم به خورش و منتظر بودم خیال، ساکش را ببندد و از خانه ام برود. خیال، اما قصد رفتن نداشت.خیال گفت یادت باشد از خانه هاى بى دیوار بنویسى. از دخترى که اسمش آهو بود. از جیرجیرکى که چسبیده بود به بازوى مرد. از طعم جگر تازه. از رسیدن دو گله به هم. از صبح روستا. از دیوانه بى آزارى که پایش را دراز کرده بود روى شیروانى و یک بند حرف مى زد. از کودکى که صداى گریه اش از پشت دیوار چوبى ترا از خواب پرانده بود تا یادت بیاید بچه ات بزرگ شده.

سینا گفت: " بعضى از آهنگها سوزناک هستند." گفتم "خوبه. همین خوبه. "

رویا تمام شده بود. ما به شهر تاریکمان که خاک سیاهش چراگاه جرثقیل است*، برگشته بودیم. رویا جا مانده بود توى قاب عکسها. سر یک پیچ. کنار یک ابر و زیر رگبار باران بى موقع. من برنگشته بودم. با تمام آدمهاى خام قصه ام جا مانده بودم. سر پیچ یکى مانده به آخر در جاده.

بعد یادم آمد تو ماشین را زدى کنار. لاک پشت را بلند کردى و بردى گذاشتى آن طرف... روى یک تپه ى کوچک. روز بود. وسط روز. دیگر نیست. نیستى. منم و شبم و کودکم که نخوابیده خواب ترسناک مى بیند. لاک پشت حالا لابلاى علفهاى آن طرف جاده خوابیده است. پسرم دراز کشیده کنارم. من باور نمى کنم که بشود تا دوردست خیال رفت و به این زودى باز به خانه برگشت. به قایقم. به پاروهاى ترک خورده. به دیکته ى شب. به کرم دور چشم و شارژ عقب افتاده ى فروردین و اردیبهشت. به خیال مى گویم بس است. باید بخوابیم. خیال و پسرم هر دو افتاده اند به خمیازه. شب است. 

*سهراب

 

 

 

 

 

 

 


 
درد می کشم، پس هستم...
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفتم حس زنانه ایست. درک می کنم اما نمی توانم بگویمش. اما کلمه ها که توی سرم شروع کردند به چرخیدن فکر کردم شاید بتوانم بنویسمش. دلیل رجوعی را که رجوع نیست. برای چه خبر می گیری از لحظه هایی که خیلی وقت است تمام شده. به هزار و یک دلیل. یکیش این است که دلت می خواهد رد گذر و عبورت را در او ببینی. پشتی خمیده تر. مویی سفیدتر. خط اخمی عمیقتر. دلت نمی  خواهد آمدن و رفتن تو یک نسیم باشد که بدون خاطره اش هم می شود زندگی کرد. دلت می خواهد چیزی جا مانده باشد. از زخمها. از حرفها.

 چیزی که نمی شود توضیح داد. که شاید به هیچ مردی نتوان توضیح داد که مزه مزه کردن دردها آن لذت عمیق تاریخی را در ما بیدار می کند. همان که به خاطرش بار مادر شدن را گذاشته اند روی دوش ما. نه چون قویتریم. فقط به این دلیل ساده که ما تواناتریم. در تحمل درد. در زندگی علی رغم درد. در بلند شدن. در جمع کردن و دوختن تکه هایمان به هم.

با درد ماهانه مان چه می کنیم؟ هیچ. یک مسکن ساده اگر باشد، اگر هم نباشد دو تا لبه ژاکت را بیشتر می چسبانیم به هم، کمی رنگ پریده تر می شویم اما بچه را به مدرسه می بریم. با کارفرما کل کل می کنیم. نقشه هایمان را ترسیم می کنیم. فقط اگر دوستی از جنس خودمان پای تلفن صدایمان را بشنود می فهمد که چیزی درست نیست. نمی توان توضیح داد که این توانایی دردناک چقدر زندگی را تحت الشعاع قرار می دهد.

حالا که می توانیم پیراهنمان را بتکانیم و زندگیمان را بکنیم نباید بشود ساده از ما گذشت. راهش این نیست. که طوفانی از سر گذرانده باشی که تکه هایت را، بی کمک ابراهیمی از سر کوهها جمع کرده باشی و آن وقت کسی که بار تمام این ویرانی بر دوشش سنگینی می کند هنوز همان باشد که بود.

باید چیزی عوض شده باشد. چند تار موی سفید. کمی اضافه وزن و یک اندوه عمیق که در خنده ای پنهانش کرده است. کسی نمی فهمد اما همین که تو بفهمی کافی است. یک نفر هم که بفهمد کافی است.