تا در میکده شادان و غزل خوان بروم مثلا...
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک. انگار همه چیز را پشت سر گذاشته ایم. چیزی برای پیش رویمان نمانده. همه چیز گذشته. تمام شده. همه اتفاقهایی که باید می افتاد، افتاده اند، خوب یا بد. ما بدترین حرفها را شنیده ایم. روبروی عزیزترین آدمهای زندگیمان، آن نابود شدن را به چشم دیده ایم. دیگر به چه امیدی می شود به ماه بعد و سال بعد و سالهای بعد فکر کرد؟هیچ وقت اینقدر از خیال خالی نبوده ام که الان هستم. هیچ وقت اینقدر برهنه ندیده بودم حقیقتی را که یک عمر با هزار کلک از نگاه کردن توی چشمهایش فرار کردم. خسته ام.

دو.  می گوید دلم می خواهد یک سال کار نکنم و فقط کتاب بخوانم. چشمهایش برق می زند. این جمله را که می گوید چشمهایش برق می زند. من می توانم یک سال یا ده سال کار نکنم و کتاب هم نخوانم اما سر یک ماه از زور افسردگی خواهم مرد. دیوانه ای که منم. شب دارم مسواک می زنم و رختهای شسته را جمع می کنم از روی بند و توی ذهنم حرفهایم را مرتب می کنم که خودم را می بینم. دارم همزمان سه تا کار را با هم انجام می دهم. برای همین است که همیشه پیش می افتم از روزم و همیشه کسلم. از بس که دارم می دوم و نمی رسم. برای اینکه به آنجایی که سه روزه باید برسم یک روزه می رسم و بعد به جای اینکه بنشینم بلند می شوم که بدوم رو به کوه بعدی و این تابستان مگر نفس می گذارد برای این همه دویدنهای دیوانه توی شهر؟

سه. اصلا اگر از تابستان لعنتی این شهر جان سالم به در ببریم باید رقص آتشی چیزی اجرا کنیم. بس که نفس گیر بود این تابستان. امروز با پنجره ها آشتی نیستم. با خودم و آینه هم همینطور. از آن روزهاییست که فکر می کنم زندگی نه رسم خوشایندی که چیز چرندی است که تحملش می کنیم. دلم دوستهایم را می خواهد. دلم می خواهد هوا کمی سرد باشد و بشود رفت زیر پتو. بروم ها کنم به خودم. بروم پناه ببرم به جایی. کسی.

چهار. افسردگی ام را تقصیر کی بیندازم؟ پرنده ها اگر نمی آیند پشت هره برای این است که نانی آنجا نیست. پرنده ها نمی دانند که من غمگینم و ترسیده ام. برای تو ترسیده ام. برای این نیروی ویرانگری که در درونت داری. برای ناامیدیت. برای سردرگمیهایت. برای سکوتی که به جایش کلمه ها می نشینند و من دیگر ایمان ندارم به کلمه ها. می دانی ایمان نداشتن خیلی ترسناک است. خیلی درد دارد.  

پنج. رفته اند. روی خرابه هایی که از پشت سر گذاشتنها بنا کرده اند یک شهر تازه ساخته اند. کاش از همه آن چیزهایی که برده اند و حقشان نبود که ببرند، ایمان را پس می دادند. ایمان به روز بهتر. روزهای بهتر.  

شش. آیا پرنده های تابستان به هوای نان یخ زده پشت هره ام برخواهند گشت؟

هفت. «خسته ام ری را. می آیی همسفرم شوی؟»

 

 

 

 


 
لیلا اگر اینجا را می خوانی لطفا به زبان خوش برگرد...
ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

نمی دانم از کی ولی یک وقتی متوجه شدم که شبها پرده های خانه را نمی کشم. به خاطر آفتاب دم صبح بود. از طلوع تا نزدیکیهای ساعت 9 آفتاب می افتد توی خانه. پرده ها باز می ماندند از شب تا صبح، از صبح تا شب، آن برهنگی که روزهای اول از باز بودن پرده ها احساس می کردم اثرش کمرنگ شد. حالا خیلی وقت است که از دیدن پنجره های روبرو، نور، چراغهای ماشینها و تکان خوردن برگها لذت می برم. پنجره‌ی شبم زنده شده. جان گرفته. پسرک می گوید: « اما اینطوری همه ما رو می بینن.» می گویم که ببینند. چیزی برای پنهان کردن نداریم. داریم با دیوار ارغوانی و کاناپه و بالشهای قلبی زندگیمان را می کنیم. فکر می کنم شاید از شبم، از شب مادرانه ام نوری بتابد به خانه ی کسی. چشم کسی بیفتد به راه رفتن ما، به بغل کردنش که این روزها آنقدرها هم آسان نیست، به بخاری که از روی ظرفهای سوپ بلند می شود و فکر کند زندگی ادامه دارد. زندگی جایی جریان دارد.

دیشب فیلم می دیدم. از آن فیلمهای غم انگیز که حقایق دردناک را مثل هنری توی چشم مخاطب می کنند که زندگی چیز مزخرفی است. خب حق با فیلمساز است ولی گفتن ندارد. من نویسنده اگر قرار باشد بنویسم که دنیا به درد زندگی نمی خورد و لطفا بعد از خواندن کتاب من خودکشی کنید هنری نکرده ام. اگر در این وانفسای بی رحم بشود امید را – گیرم به مقیاس قطره چکانی – به کسی تاباند، هنر است. حالا که آمده ایم و حالا که داریم زندگی می کنیم. البته که هوا گرم است و امنیت جانی و مالی و شغلی و عاطفی نداریم اما داریم در وطن به فنا رفته مان زندگیمان را می کنیم و آنقدرها هم غیر قابل تحمل نیست. خوبی اش این است که هنوز دوستانی مانده اند که بشود کنارشان از افسردگیهای گاه و بیگاه جان سالم به در برد.  

ته ته اش این است که زندگی هنوز زیباییهایش را دارد. مثلا یک زنی هست که دیروز توستر و اجاق گازش را تمیز کرده و امروز چنان از کرده خود دلشاد است که انگار فتح الفتوح کرده. زنی هست که لیلایش از خانه قهر کرده و هر چه فکر می کند نمی داند چطور باید لیلا را برگرداند اما می تواند بنشیند و از پنجره های دوردست روبرو بنویسد. بنویسد که امیدوار است بتواند لیلایش را با یک بهانه غیر زرد خوشایند برگرداند به خانه و خلقی را از نگرانی برهاند. نشد هم می رویم نازش را می کشیم و برایش یک تکه طلا می خریم و خیلی زرد برش می گردانیم و به همه کسانی که از زرد بودن عقشان می گیرد دهن کجی می کنیم.

بنویسد که دیشب یکی از خانه‌های روبرویی مثل ما پرده ها را نکشیده بودند. دیوارهایشان آبی بود. مثل خانه آبی س. آدمها راه می رفتند. من نمی توانستم چشم از آنها بردارم. تمام شب، تمام شب من به دیوارهای آبی نگاه کردم و از آن فیلم دردناک جان سالم به در بردم. زندگی با همه مزخرفی اش رسم خوشایندی است. شاید کم کم بقیه همسایه ها هم به جنبش صامت نبستن شبانه پرده ها بپیوندند. آن وقت شب و فیلمها و دیوارهای رنگی مان را با هم شریک می شویم.

 آن وقت دیگر تنها نیستیم. در مقیاس شهر بزرگی که زندگی توی حلق همدیگر را به ما تحمیل کرده و به روحمان تنهایی عمیقتر از آنچه تحملش را دارد، بخشیده است. 


 
دوستت دارم به زبان سرخپوستی
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٤  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

 

می گویم اسم این مرضی که داری بحران میانسالی است. سخت نگیر. تقریبا همه مان داشتیم یا داریم. خیلی که شدید باشد باید بزنی به کوه یا طلاق بگیری یا یک مدت ادای سرخپوستها را در بیاوری رقص آتش بکنی و کلاه پردار سرت بگذاری. خفیفتر اگر باشد سر و ته اش را می توانی با افسردگی کوتاه مدت و وصیت نامه نوشتن و بد و بیراه گفتن به جوانیهایت هم بیاوری.

خودش نمی داند توی کدام دسته است. من می دانم. می دانم که ندانستن پرتابش می کند توی دسته دوم. کلاه سرخپوستی ام را پنهان می کنم ته کمد. دو زانو می نشینم روی صندلی. به نفس کشیدن فکر می کنم. فقط آدمی که سالهای طولانی بدون نفس کشیدن زندگی کرده باشد می تواند به نفس کشیدن فکر کند. حالا دیگر ریه هایم به اکسیژن عادت کرده اند. دیشب صدای خفیفی در خانه می آمد. فکر کردم سوسک داریم. ما در این خانه سوسک نداشتیم. در این یک سال و اندی شجاعتی که از سالهای پیش برای جنگ با سوسکها و هیولاهای تاریکی اندوخته بودم به کارم نمی آمد ولی حالا شبانه، با بچه ای که در اتاق خوابیده بود باید می رفتم شکار سوسک. حوالی یخچال که رسیدم از پنجره دیدم که در کارگاه روبرو کارگری دارد این وقت شب جوشکاری می کند. صدای جوشکاری از دور و با صداهای شب شبیه صدای بالهای سوسکی بود که راه خانه اش را گم کرده بود.

برگشتم به اتاقم. هیولاهای تاریکی رفته بودند توی کمد. جای خالیت همه خانه را پر کرده بود. نبودنت داشت در خانه ام با قدمهای سنگین راه می رفت. این یکی سوسک نبود که شجاعتی نیمه جان برای مقابله با آن به کارم بیاید. آشنا بود و همه جاهای خوب خانه را بلد بود. سرم را بردم زیر روانداز طلایی و پلکهایم را محکم روی هم فشار دادم.

کاش یک آیین شبانه داشتم. کاش بلد بودم راست راستی رقص سرخپوستهایی را برقصم که باور دارند با رقصشان خدایان ناموجود خوشنود خواهند شد. دلم خدایی را می خواست که چشمش به رقصی شبانه باشد. خدایی که از امید می روید. از امید به بودنش.

پشت شبم، سایه ها و دستگاه جوشکاری کمین کرده بود. جیرجیرکی در کار نبود. دلم آنقدر تنگ شده بود که نمی توانستم نفس بکشم. گریه ام نمی آمد. خوابم نمی برد. غمگین نبودم. فقط دلتنگ بودم. دلم بوی تنت را می خواست. به خدایی که آمده بود پشت پنجره ام گفتم دلتنگم. چیزی نگفت و سرش را تکان داد. بچه خوابیده بود. خانه خنک بود و حتی سرخپوستها خوابشان برده بود.   

 


 
و اگر بداند اینها را نوشته ام کله ام را می کند...
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادر من قرتی نیست. قرتی نبودن تعریفش است. یعنی اگر واژه ای باشد در مقابل قرتی، مادر من همان است. منظورم سادگی نیست ها. یک جور قرتی نبودن خاص. در مقابل هر گونه نماد قرتی گری به جد مخالفت می کند. آرایشگاه نمی رود. تقریبا آرایش نمی کند. مانتوی چیتان نمی پوشد. شال و روسری رنگی سرش نمی گذارد. گردنبند و گوشواره و دستبند نمی خرد. حلقه دستش نمی کند. لاک نمی زند. گریه نمی کند. حالا مدتی است که رنگ کردن موی سرش را هم گذاشته کنار. موهای سفید و خاکستری روی سرش را گرفته اند و موهای بلندتر از آخرین رنگی که ماهها قبل گذاشته قهوه ای روشن هستند. چند روز پیش گفتم بیا ببرمت آرایشگاه. یک مدل خوب به این موها بدهد از این حالت عجق وجق بیاید بیرون. گفت باشد و من تعجب کردم. گفت ولی حالا نه. باشد برای وقتی که می خواهم بروم استانبول. قول داد که فعلا دستش نزند که تا آخر تابستان کمی بلند شود. 

امروز صبح مچش را گرفتم که داشت ته موهای قهوه ای را روبروی آینه قیچی می کرد. تا مرا دید موها را با کش بست که دست نزدم. روشویی پر از طره های قهوه ای و خاکستری بود. خنده ام گرفت که چرا دارم با کمالش می جنگم. مادرم به شیوه خودش کامل است. به شیوه خودش زن است. دلربایی اش در سادگی اش نهفته است. در همه چیزهایی که حتی از خودش پنهان می کند. در این استقلال عجیب و سرسختی اش. در لجبازیش...  

 

 

فکر می کردم هیچ چیزی از اخلاق این زن به ارث نبرده ام. اشتباه می کردم.  

 

 


 
یکی به نعل و یکی به میخ
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

یک. می‌گویند با خوک کشتی نگیر به دو علت. اول اینکه کثیف می‌شوی. دوم اینکه خوک از این کار لذت می‌برد.

*

دو. آفتاب افتاده روی مانیتور و این نقطه اوج روز من است. آفتاب. آفتاب آنقدر کوتاه، مهمان خانه‌ام است که شبها پرده‌ها را باز می‌گذارم. می‌ترسم صبح کنارشان نزنم و آفتاب نیفتد روی دیوار و فرش و کتابهایم. می‌ترسم آفتاب راه خانه‌ام را فراموش کند. به اینجا می‌گویم خانه‌ام. اینجا شاد و آزادم. اینجا سنگینی گناه آلود کسی دیگر بودن به دوشم نیست. اینجا ناکافی نیستم. اینجا منم.

 « و کسی که دوست می‌دارد،

 و کسی که دوست می‌دارد

و کسی که در درون خویش

ناگهان پیوند گنگی باز می یابد

با هزاران چتر غربت بار نامعلوم...»

*

سه. دنیا بی رحم است نه برای اینکه مردها با ما بی رحمی می کنند. بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که دامن می زنند به یک ظلم تاریخی. برای اینکه خودشان را پشت استدلالهای پوسیده پنهان می کنند. برای اینکه از دادن یک جواب ساده عاجزند. دنیا بی رحم است برای اینکه زنانی هستند که فکر نمی کنند. که امیدشان به  تپه ای پوشالی است که رویش ایستاده اند.که فکر می کنند سیل نمی گیرد. پس می توانند سنگ پرتاب کنند. می توانند بی رحم باشند. می توانند مادری را تهدید کنند. من در مقابل این همه بلاهت سکوت می کنم. فکر می کنم یک روز که خودشان مادر شده باشند،شاید بفهمند که چه دردناک است اختیار آن «نازک آرای تن ساق گلی» را نداشته باشند که جانشان برایش می رود.  

*

چهار. مجازستان از فقدان لحن رنج می‌برد. من این فقدان لحن را با تجسم خودم جبران می‌کنم. قیافه زن را مجسم می‌کنم وقتی که سه چهار صفت پشت سر هم دنبال یک اسم ردیف می‌کند. تفرعنش را و بعد خنده ام می‌گیرد. از نقصانی که وادارش می‌کند اینجور دست به دامان صفات شود. نقصان. زندگی آنقدر آموزنده بوده که وقتی تعداد صفتها از حد می‌گذرد خیلی ساده شک کنم که جایی از کار دروغ است.

*

پنج. لته وسطی شیشه ها را پاک کرده ام. حالا فقط اگر به روبرو نگاه کنم همه چیز شفاف است. همه چیز برق می‌زند. همین خوب است که به روبرو نگاه کنم. به زنی که ایستاده است. به زنی که توانایی ایستادن دارد. در برابر دنیایی که برای نشستگان و فروروندگان نوشابه باز می‌کند. گیرم که نوشابه ای به ما نرسد. از اینجا که ایستاده ام که ایستاده ایم دنیا جور دیگری دیده می‌شود.

*

شش. آمدم که این پست را بنویسم. با چشمهای سنگین. بعد نامه ات باز شد به جای این همه که می‌خواستم بنویسم نامه ات را خواندم. دلم گرم شد به مهرت. یک تکه اش را بی دخل و تصرف همینجا می‌آورمش. بی اجازه. باید زیرش تگ «جهت ثبت در تاریخ» بزنم.

« میدانی شیدا، من فکر میکنم من تو او و تمام کسانی که رنجهای زیادی کشیده‌ایم و خواهیم کشید باز هم
گنج هایی داریم که آن زنان ساده ی کامل دیگر ندارند.

درست است که گاهی از فرط خستگی و درماندگی (تو بخوان بی پناهی!!!) گاهی دست به دامن پناه همان زنان ساده‌ی کامل می‌شویم اما به اندازه همان نور ستاره  و همان رنج رسیده به گنج فاصله هست بین ما و آنها...»

*

هفت. آن کس که نداند که نداند که نداند ...

*

هشت. تقصیر خودم بود. نباید با خوک کشتی می‌گرفتم.

 


 
در مجموع می شود گفت ملالی نیست.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢  کلمات کلیدی: روزهای من

وبلاگ نه ولی این روزها خیلی می نویسم. از لیلا می نویسم. لیلا آرامتر از سارای میهمانی خداحافظی است و چشم ازش برداری یک گوشه خانه ساکت و آرام می ایستد و هیچ کاری نمی کند. برای همین باید مدام حواسم بهش باشد. که ناایستد. افسردگی نگیرد. روزهای خودم را تابستان گرم تکه پاره کرده و پخش کرده در فاصله بین خانه خودم و کارگاه و خانه پدری. باز رسیده ام به فصل در راه بودن و نرسیدن. البته که یک ماه هم از تعطیلات طولانی مدرسه تمام شد.

اگر از حال ما بپرسید ملالی نیست. می شود گفت ملالی نیست. هستند کسانی که ناخنهای تیزشان را می کشند روی شیشه روحم ولی می توانم با ها کردن روی شیشه ندید بگیرمشان. آنقدرها مهم نیستند. ناخن کشیدنشان از سر ضعف و حسادت است و من حوصله شان را ندارم.

در همین مدتی که نبودم 39 ساله شدم. عدد کمی ترسناک است. اما خوش گذشت. سه بار شمع فوت کردیم و با پسر عکسهای مکش مرگما انداختیم و در انواع مجازستانها منتشر کردیم. آخر داد پسرک درآمد که امسال از من بیشتر تولد داشتی که حق با بچه بود. برای همین امروز که سی و نه سال و 5 روزه شده ام نشسته ام کنار پنجره ام و به برگهای درختها نگاه می کنم که از زور گرما خسته و بی رمق از شاخه آویزان شده اند.

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود اما خیلی نوشتنم نمی آید. یک کلاس داستان تازه شروع کرده ایم و جلسه دومش خوب بود. مشغولم. کار. تابستان. پسر. داستانم. داستانم. داستانم. لیلا. تو. دوستانی بهتر از برگ درخت که حالا دیگر گ.م میانشان نیست. می گذرانیم. با پوست کلفتمان در شهر داغ تردد می کنیم. بچه های سرکشمان را از این طرف به آن طرف می کشانیم و مواظبیم که آدمهای قصه راه خودشان را درست بروند.

ملالی نیست. می شود گفت در مجموع ملالی نیست.