باید یک مانتوی تازه بخرم ... ترجیحا یاسی.
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

نشسته بودیم پشت میز قرمز. زن با چشمها و موهای سیاه از میز کناری خیره شده بود به من که با حرکات سر و دست و هیجان ماجرایی را برای بی‌تا و مریم تعریف می کردم. فکر کردم مانتوی سفیدم چشمش را گرفته اما دم در که بچه ها آویزانمان شده بودند که آب و دان بخواهند و غر بزنند که برویم یا نرویم، آمد کنارم و پرسید: «آخی اینا بچه‌هاتونن؟» خب بچه‌هایمان که بودند. بعد اضافه کرد که چه خوب که بچه‌ها این همه مدت که ما حرف می زدیم رفته بودند برای خودشان بازی کنند و سراغ ما هم نیامدند و چه خوب که این همه حرف داریم که با هم بزنیم.

دلم می خواست همان موقع بی تا و مریم و بچه ها را بدزدم ببرم ته یکی از گنجه‌هایم سفت و سخت قایمشان کنم. آنقدر که نه دست هیچ مهاجرتی بهشان برسد نه زمانه‌ی عوضی از من دورشان کند. دلم می خواست بگویم ما خیلی بیشتر از اینها بودیم. هی ونکوور و تورنتو و هیوستون لعنتی آمدند و رفتند تکه تکه از ما کندند، ما آنقدر زیاد بودیم که مثل لشگری از مادران خوشحال با شالهای رنگی و بچه های هم قد هر جا را که می رفتیم فتح می کردیم و پرچم سرخ رنگمان را بالای سرش می زدیم و عکس هم می انداختیم. ما بیشتر بودیم خیلی بیشتر.

دلم می خواست بگویم بیشتر هستیم. امروز فقط ما سه تا توانستیم از هزار توی زندگی سخت شهری و مریضی و خانه و کار و زندگی و کلاس بچه ها جان سالم به در ببریم و برسیم به این گوشه ی زرد و قرمز شهر. ما هم که می بینی دلمان خوش است به همین جان سالم به در بردنها. به قد کشیدنهای این بچه ها که حالا کنار پیشخوان بزرگتر از آنچه هستند به نظر می آیند. دلمان خوش است به همین که دیگر دخترک کیف دست می گیرد و کلاه سرش می گذارد و پسرها اداهای بزرگسالانه در می آورند و حرفهای گنده‌تر از دهانشان می زنند. دلمان خوش است به همین چیزهای ساده خودمانی. دلمان خوش است که روزها همینطور که راهشان را می کشند و می روند و عددهای ترسناک به سن ما اضافه می کنند جایی دارند از نو آغاز می شوند. جایی نوجوانی دارد از راه می رسد و زندگی پر از سفیدی خوشایند روزهای نیامده است. مانتوی سفید هم دیگر کهنه شده است و ارزش این همه نگاه کردن ندارد. هیجان اما هنوز تماشایی است.  


 
درست در میانه ی تابستان
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٧  کلمات کلیدی: روزهای من

 

از ساق پایم با آن خراشهای قرمز و زخمها عکس گرفتم. دوستم گفت جای پنجه ی مرگ است. گفتم نه جای پنجه ی مرگ نیست. جای چنگ زندگیست که مرا گرفته که مرگ با خودش نبرد. گیرم که روی پاهایم را خراشیده. از هیچ زخمی روی تنم اینقدر مغرور نبودم. می‌شد مرده باشم. با تنی بدون زخم. سفید از لمس آب، لمس طولانی آب. می‌شد به جای اینکه روی زخمهایم را دست بکشم دیگر توانایی لمس کردن و نفس کشیدن نداشته باشم. می‌شد مرده باشم و از همه چیز ساده تر همین مرگی بود که از یک قدمی ام گذشته بود. درست از یک قدمی.

مرگ خودش را بین موجهای خاکستری جا کرده بود. آنقدر معصوم که می‌توانستی با هر چیز دیگری اشتباهش بگیری، هیجان یا بازی با موجها. آنقدر همه چیز معمولی بود که مردن به نظر بی معنی می‌رسید. آنجا در پنجاه متری ساحل آب شانه هایمان را گرفت. افتاده بودیم توی دامش. نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. ساحل خلوت و آفتاب خوب و آب شد قاتلی ملایم. از آنهایی که با لبخندی ملیح برای مقتولشان توضیح می‌دهند که چرا دارند می‌کشندش و اینکه امروز، در میانه ی مرداد چه روز خوبی برای مردن است.

مرگ آنقدر معمولی و ساده بود که غریبی نکردم. شبیه فامیلی دور که چهره اش آشناست. شبیه دوستی که سالهاست ازش بی خبری. اما خودش بود. شانه هایمان را محکم نگه داشته بود و آبها، آبهای خاکستری ولرم، مثل دیواری بودند که نمی‌گذاشتند یک قدم هم به پیش برداریم.

داشتیم با آب می‌جنگیدیم. کسی هم توی ساحل نبود که بشود با نوای «آی آدمها» صدایش کرد و تازه اگر هم بود ما حواسمان نبود که باید داد بزنیم. همه چیز به سرعت برق اتفاق افتاد. یک لحظه تن داده بودیم به بازی موج و لحظه ای دیگر موج بازی را جدی گرفته بود. نمی‌خواست رهایمان کند. نمی‌خواست برویم و تنها خودش را در این تکه دریا به شنها بکوبد. موج همبازی می‌خواست. ساحل، ساحلی که فقط 50 متر آن طرفتر بود شد مقصدی بعید. جایی ناممکن. صخره ها نزدیکتر بودند. صخره هایی با لبه هایی تیز که خزه های سبز و نارنجی لابلایشان بود و ساحلی مصنوعی را نگه داشته بودند.

وحشت مرگ قبل از اینکه فلجمان کند رفتیم به طرف صخره ها. صخره ها، تیز و دوست داشتنی درد را مثل خون توی رگهایمان دواندند. موجها، دیوانه از فرار ما شروع کردند به کوبیدنمان به سنگها. آنقدر کوبیدند تا دستهایمان را بند کردیم در تکه ای بی خزه و فرار کردیم بالای صخره و آنجا زیر داغی آفتاب نیم روز به این فکر کردیم که چه آسان می‌شد که دیگر نباشیم.

ما برگشتیم. به خانه ی ساحلی. به موبایلها. به دغدغه های کوچک و بزرگمان. برگشتیم به داستانهای نیمه تمام. به اشکهای نریخته. به روزهای نیامده. ما برگشتیم. مرگ از لابلای موجها چشم غره ای رفت و بعد شانه هایش را بالا انداخت. شاید کمی آن طرفتر قربانی دیگری پیدا می‌کرد که صخره ای کنار دستش نبود و یادش می‌رفت که روبروی این جریان لعنتی باید موازی ساحل شنا کند نه رو به ساحل. موجها یکی دو ساعت بعد آرام گرفتند. حالا دریا به آبی می‌زد به جای خاکستری. از خراشهایمان خون تازه می‌چکید روی شنهای ساحلی. روی سنگهای خاکستری و زندگی هنوز، علی رغم همه چیز ادامه داشت.

 

 


 
من حکم می‌دهم پس احتمالا هستم.
ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بگذار بنویسم که عشق، هر جا که لق شود، کمرنگ شود، بوی روزمرگی به خودش بگیرد مرده است. تمام شده. اینکه بخواهی با تنفس مصنوعی و اسمهای شیرین بهش دادن به زور زنده نگهش داری بی فایده است. دیگر اسمش عشق نیست. خاصیتش این است که زیر نور ترسناک قطعیت رنگ می بازد. باید هاله ای از گنگی دور و برش باشد که بشود بهش گفت عشق. بشود دل را بلرزاند. دلت را بکشاند به تپیدنهای پی در پی. باید فرق داشته باشد با دیدن. شناختن. لمس کردن.

عشق باید همان عشق باشد. همان شور بی پایان و گور پدر همه کسانی که می گویند به مرور زمان عشق شکلش عوض می شود و می شود دوستی و احترام و کوفت و زهرمار. عشق شکلش عوض نمی شود. اصلا چیز دیگری نمی شود. اگر شد که دیگر عشق نیست. همان چیز دیگر است. دوست داشتن. مهربانی. عادت. دوستی. احساسی غریب از تعلق.

عشق همین دیوانگی بی توضیح است که در هر شب و هر روز می نشیند روی نرده های خانه و پایش را در هوا تکان می دهد و چشم که ازش برداری خودش را پرتاب می کند پایین. همین است که نمی شود چشم ازش برداشت. که باید ازش مراقبت کرد. که مراقبت ازش آن نیست که بپایی‌اش و آب و دانش را بدهی. مراقبتش این است که حواست به آن شور گنگ باشد که بماند. همانطور شوریده و گمنام بماند. عشق اگر عشق باشد نباید بگذارد آدمت را خیلی خوب ببینی. نباید بیاید توی طبقه بندیهای رایج. باید اصلا ندانی. مدام شک کنی به دانسته هایت. مدام برگردی عقب و مدام حواست باشد که آیا دارد پا به پایت می آید یا نه.

عشق اگر عشق باشد چشم ازش برداری خودش را می زند به گریه. آرام ندارد. از بستر طولانیترین همخوابگی هم که بلندش کرده باشی باز بهانه می گیرد. بهانه‌ی هوایی که خنک نیست. نوری که به چشمش می خورد. روزی که آن طور نیست که او دوست دارد باشد. عشق لوس است. بهانه گیر است. کودک است. بالغ که شد فاتحه اش خوانده است. اصلا تمام مزه اش به همین قطعیتی است که ندارد. به آرامی که نمی گیرد. به اینکه زیر ذره بین اگر بگیری اش تا ناکجای دور از تو می پرد و باید ساعتها التماسش را کنی تا روی نرده هایش برگردد.  


 
شرح حال دل پروانه
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۸  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

پروانه نارنجی با آن خط و خال مشکی گیر افتاده بود کنج دیوار. فکر کردم افتاده توی تار عنکبوت یا بلایی سرش آمده. اما فقط ترسیده بود. فکر می کرد رسیده ته دنیا. ته دنیا همه اش سفید بود و اثری از برگ و درخت و آسمان نبود. کمی می رفت بالا. بعد سر می خورد پایین و باز خودش را می کوبید به سفیدی مطلق. سفیدی بی پایان روبرویش. عمر پروانه چند روز است؟ شاید به مقیاس عمر ما، چند سالی را در این اندوه گذرانده بود که دیگر تمام شد. همه چیز به پایان رسید. بعد تو بالهایش را گرفتی. آنقدر آرام که آن گرد سیاهی که از خالهای پروانه ها به دستهای بچگیم می افتاد، هم به دستهایت نماند. پروانه را درست دو قدم آن طرفتر پر دادی به طرف برگهای چنار. پروانه رفت. رفت و رفت. زنده بود. آسمان روبرویش بود و آن سفیدی مرگبار ترسناک دیگر وجود نداشت. چند سال از عمرش، به مقیاس عمر ما در آن کنج سفید گذشته بود؟ 


 
یک روز هم از تقویم پیش افتاده ام. از بس عجولم ...
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

دارم برای تولدت دنبال شعر می گردم. شعرها بی مزه شده اند. از ترافیک و دود و مزخرفاتی از این قبیل می گویند. شعرهای قدیمی هم که به درد روزی که با صدای جوشکاری و فریاد سرکارگر شروع شود، نمی خورد. فکر می کنم باید شاعری باشد که از امروزهای ما بنویسد. از این که یک روز آفتابیم و یک روز سایه. از اینکه با صدای قدمهایت هوا تمام اتاق را پر می کند. من نفس می کشم. بلند بلند نفس می کشم و مهم هم نیست که با نفسهایم چقدر گچ و خاک فرو می دهم. تابستان است اما ما نزدیک درختها نشسته ایم. تابستان است و می شود به راحتی همه تقصیرها را انداخت گردنش ولی ما از آدمهایمان حرف می زنیم و دستهایمان، پر می شود از حجمی نادیدنی. از زنی خیالی که کنار ما پرسه می زند و دنبال گم کرده هایش می گردد.

 من این زن را آفریده ام اما نمی دانم چرا دارد تو را می پرستد. از آتش خشم من نمی ترسد. نمی ترسد پرتش کنم از کوچه های قصه ام بیرون. می داند تو پشتش ایستاده ای و این یعنی من ساکت می مانم. یعنی تحملش می کنم. می گذارم نگاهت کند. می گذارم توی اتاقت بماند. بعد همانطور که نشسته ام پشت میز خاکی ام، به او حسادت می کنم.

تولد توست و شاعری نیست که امروزهای ما، من و تو را بنویسد. شاعرها در دنیای غیرواقعیشان جا مانده اند. یک نفر باید از خرده های شیشه  قرمز و آبی چیزی بنویسد و کسی نیست. من و تو مانده ایم و تمام کلمه ها. تمام کلمه هایی که در این صبح گرم تابستان بدخواب شده اند.

صبح تابستان است. صبح گرم تابستان کشدار است. همه چیز شبیه صبحهای دیگر است. آن گلدان که برگهایش بنفش بود گذاشتم روی هره. به نظر خوشحالتر می رسد. دیشب خواب مادربزرگم را دیدم. برده بودمشان ماسوله. منتظرم تا پسرم برایم صبحانه درست کند. دلم می خواهد به دردی که تنم را احاطه می کند، اعتنا نکنم. باور کنم که امروز یک روز خوب است. دلم می خواهد یک روز خوب باشد و کسی که نشسته رو به کوه و منظره اش را تاور کرینها خط خطی کرده اند راه خانه اش را پیدا کند. پرنده ها آمده اند روی هره. من خوبم. لیلا خوب است. تولدت مبارک ...