جان من است او
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۳٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

مادرش، به شنیدن صدایش چنان «جانم»ی گفت که قلبم تیر کشید. «جانم»‌از آن «جانم»‌های الکی هر روزه نبود که به همکار و دوست و آشنا می‌گوییم. از ته ته دل بود. یعنی فرش جانش همانطور که این حرف را می‌زد زیر پاهای فرزندش پهن بود. بعضی چیزها را باید مادر باشی تا بفهمی. باید مادر باشی که بدانی «جانم»ی که مادر می‌گوید یعنی جان من. یعنی یک قدم از خود من جلوتر. باید مادر باشی که این عشق عجیب را بفهمی.

در تاریکی سر شب، جلویمان یک گودال باغچه بود و باریکه‌ای از سیاهی آسمان و ستاره‌ها به کهکشان دیگری کوچ کرده بودند. همان لحظه دلم برای بچه‌ی خودم تنگ شد. یادم آمد من مادرم. یادم آمد فرش جانم، جایی دورتر زیر قدمهای ده ساله‌ی پسرم پهن است.

مادر بودن قلب آدم را بزرگ می‌کند. عطوفتی عجیب به دنیایت می‌دهد. همه‌ی آدمهای دنیا را جور دیگری می‌بینی. می‌فهمی که همه‌شان یک جای دنیا، جان مادری هستند. آن شب، در شهری که شهر من نبود، برای خدا می‌داند چندمین بار، شکر کردم که علی رغم همه چیز، جرات کردم مادر باشم. که «جانم»های مادرانه را می‌فهمم و نمی‌دزدمشان تا در پستو نگهشان دارم و فکر کنم که مال من هستند... 


 
«تو خوشبخت می‌شی به این شک نکن ...»
ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

از آن روزی که این جمله را شنیده‌ام، گیر کرده توی سرم. معمولا باید جمله‌هایی از این دست را بنویسم و از دستشان راحت شوم. بیست ساله که بودم فکر می‌کردم خوشبختی یک نقطه است. در ورودی دارد و یک کلید طلایی. در باشکوه را که باز کردی از آن نقطه به بعد دیگر خوشبخت هستی. دیگر ممتد و بلا انقطاع به خوشبخت بودنت ادامه می‌دهی. دیگر هیچ چیزی به جز یک تجسم بی پایان سعادت در انتظارت نیست.

حالا خیلی وقت است که می‌دانم نقطه‌ی خوشبختی وجود ندارد. فقط لحظات خوشبختی وجود دارند. لحظاتی از بین روزها، ماهها و سالها که در آن تضادت با محیط و اطرافیان به حداقل می‌رسد و طعم خوشایند رضایت می‌آید زیر دهانت.

لحظه‌هایی که از گذشته – همان گذشته‌ای که حالا جنازه‌اش هم توی گور پوسیده - همراهم بوده اند تا امروز. هیچ وقت نگفتم و نخواهم گفت که اصلا وجود نداشتند یا کم بودند. اتفاقا کم نبودند. وقتی که سیاهی رویشان را پوشاند و آن چه که داشت مرا از خودم غریبه می‌کرد به شکارم آمد، همین لحظه‌ها بودند که به تردید وادارم می‌کردند.

بعدتر که دیگر همه چیز رفت و فقط ماند یک خالی، باز هم می‌دانستم که من در لحظه‌هایی از آن گذشته‌ی طولانی از ته ته دلم خندیده‌ام...

حالا هم که بزرگترم، عاقلترم، آب از سر گذشته ترم باز همین است. لحظه‌هایی هست که دلم می‌خواهد در یک حباب زندانیشان کنم و تمام بقیه روزهایم را زل بزنم بهشان. روزهای سخت و ابری هم هست که نفس نفس زنان خودم را از تپه‌ها می‌کشم بالا که ببینم بالاخره شب می‌شوند یا نه.

حالا می‌دانم خوشبختی توانایی امید داشتن است و راه رفتن. توانایی عبور از لحظه‌های کامل و شیشه ای و دوام آوردن در لحظه‌های سیاه و ابری. توانایی باز گذاشتن دستها. توانایی رها بودن. توانایی ایستادن. علی رغم همه چیز ایستادن.

خوشبختی، فقط یک مسیر است. از آن مسیرهای گنگی که در مه می‌روی و به هیچ جا هم نمی رسد. بزرگترین امیدت می‌تواند همین باشد. ایستادن روبروی زیباترین جنگل دنیا. مکث کردن در بن بست نفسها. چشیدن. لمس کردن. زندگی کردن و بعد بالا نگه داشتن سرت و ادامه دادن راه.

فکر می‌کنم دو برابر بیست سال را داشتن برای اینکه از سد خانه‌ی رویایی خوشبختی عبور کنم کافی بوده است. خانه‌ای که وجود ندارد و اگر هم باشد، کلیدش را نهنگی در دوردست ناپیدای اقیانوس سالها پیش بلعیده است.


 
س-ه-ش-ن-ب-ه
ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٦  کلمات کلیدی: «و زخمهای من همه از عشق است»

صبحهایی هم هست که بی‌وقت از خواب بیدار می‌شوم و به شیدایی که می‌تواند توی آغوشت گریه کند و از کابوسش بگوید، مفصل و سر حوصله حسودی می‌کنم.


 
خرده جنایتهای نویسندگی
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٤  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

 از سر لیلا که گذشت، یادم باشد داستان بعدیم را با راوی اول شخصی بنویسم که می داند اینقدر دوست داشتن کسی از دور چقدر دردناک و غم انگیز است.


 
پاراگراف چهارم حذف شده. محض اطلاعتون حاوی فحشهایی بسیار رکیک بود!!
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

تمام ماههای آن تابستانی که با ساک توی ماشینم زندگی می کردم اینقدر احساس آوارگی نداشتم که الان. انگار خانه ندارم. انگار آن امنیت خوب ارغوانی دیگر مال من نیست. انگار قرار است تا آخرش با همین انبوه لباسهای در ماشین و "چراغی در دل و چراغی در دستم" به زندگی ادامه بدهم. خانه سرد است.

سرد البته در مقیاس خودش. والا برای کسی که بچگیش توی همدان گذشته و بعد هفته های برفی بی گازوئیل اوین را زندگی کرده اینها سرما نیست اما نازک نارنجی شده ام. پایم را که می گذارم روی سنگ های سرد مورمورم می شود. دست و دلم به آشپزی و هیچ کار دیگری نمی رود. مدام دارم فرار می کنم. از خودم به خودم و باز ته این بن بست منم. تنها کسی که دارمش. که مالکش هستم. که تمام و کمال مال من است.

آن حس زنی تنها در آستانه ی فصل سرد و فیلان را نمی گویم. منظورم نوع دیگری از تنهاییست. ازآن تنهایی خودخواسته ای که نمی خواهی به چیزی ببازیش.  تنهایی زنانه ای که می شود ازش حرف زد و نمی شود بدون آن زندگی کرد. نمی شود چون یک جور ذاتی است. شاید اصلا زنانه مردانه هم نداشته باشد. برگردد به آن نفرین اولین که متعاقبش محکوم شده ایم به این سیاره و قسط و موتورخانه های خراب و این نخ های نازک رابطه.

عصر جمعه را با چای و کیک بی‌بی شستیم رفت پایین. با صبح شنبه چه کار کنیم؟

هیع 


 
از سری نیازمندیهای فوری
ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱  کلمات کلیدی: هارش جات

تعویض سگ توی چشم بسیار تمیز و وحشی با مهره ی مار نو یا دسته دوم.


 
اشک شادی شمع و گوشواره های آبی
ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

یک. پسرم دیروز ده ساله شد.

دو. صبح گوشواره‌های آبی را گوشم کردم. یک تکه از دوستی را لازم داشتم که گوشواره‌ها را از او خریده ام. فرقی نمی‌کند که از این خرید سالها و روزها و ماهها بگذرد. آن گوشواره‌ها، همیشه برای من گوشواره‌ی اوست. روزهایی که دوستم را لازم دارم، یا دوستی را لازم دارم گوشواره‌ها را می‌آویزم. با گوشواره‌ها دوستم می‌آید نزدیکتر.

سه. تمام روز قلبم مچاله بود. فکر می‌کنم این حق طبیعی هر مادری است که در سال روز تولد ده سالگی بچه اش کمی اندوهگین باشد. اندوه دو رقمی شدن شمعهای تولدش. اندوه جا نشدنش در آغوشم. اندوه شتاب روزهایی که نمی‌شود جلویشان را گرفت.

چهار. من چرا گوشواره ی گ.م یا مهتا را ندارم؟ روزهایی که گ.م را لازم دارم به حرفهایش فکر می‌کنم آنقدر فکر می‌کنم تا آن لحن متقاعد کننده ای که خاص خودش است توی سرم بشنوم. دلتنگ مهتا که می‌شوم توی صبحهای ترافیکی است و اینکه بدانی دوستی هست که این خطوط را می‌خواند و سر صبح تلفن می‌کند که ببیند واقعا خوبی یا نه.

پنج. توی سی دی همشهری داستان، داستانی بود با عنوان موزه ی سکوت. دکتر دیوانه ای سکوت دم مرگ آدمها را در شیشه های کوچک حبس می‌کرد. کاش موزه ای هم بود و صدای جیرینگ جیرینگ النگوهای مادربزرگ را نگه می‌داشت یا بوی تنش را.

شش. نمی‌دانم چه بلایی سرم آمده که دیگر دلم طرف گوشواره های قدیمی نمی‌رود.

هفت. بله، من کمی خسته، کمی اندوهگین و بسیار دل‌مشغولم. امروز آن گوشواره های کهنه ی مادربزرگم را لازم دارم.

هشت. ده ساله ی مان به صدای خروس تبلتش بیدار شده نشسته روی مبل و به جای سلام می‌گوید: «صبونه» شاید بالاخره امروز آنقدرها هم روز بدی نباشد.