دغدغه های قبل از انقراض
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم ، دغدغه های ذهنی من

داد زد که «همه می‌گن پدر، مادرا بچه هاشون رو خیلی دوست دارن. الکی می‌گن. منو هیشکی دوست نداره.» قهر کرد. سکوت افتاد وسط خانه ای که تا چند دقیقه ی پیش پر از صداهایمان بود. نمی‌دانستم باید چه جوابی بدهم. دل شکسته اش وسط خانه بود. هوا کثیف بود و من کمردرد داشتم و خیلی خیلی خیلی خسته بودم. با این همه حرفهای پسرم یک زخم بزرگ زده بود روی دلی که داشت تلاش می‌کرد زندگی را آسان بگیرد. می‌دانستم حق با بچه است.

به تمام وقتهایی فکر کردم که بچه بودم و قهر می‌کردم و توی سرم تکرار می‌کردم که هیچ کس دوستم ندارد. کی فهمیدم که دوستم دارند؟ خیلی بعدتر. وقتی که خودم بچه داشتم و برایش می‌مردم. به سادگی نفس کشیدن برایش می‌مردم. می‌میرم. اما بچه این را نمی‌داند. نمی‌فهمد. بچه مادر خسته ای را می‌بیند که با کوچکترین بهانه گر می‌کشد. بچه نه گذشته را می‌بیند و نه آینده را. همین لحظه را می‌بیند.

باید کاری کنم. باید قبل از اینکه دست و پایم با نوجوانی بدقلق بسته شود، راهی برای ارتباط با دنیای بسته ی پسرم پیدا کنم. باید این خشم بی زبانی را که در وجودم مانده و از گذشته های بی سامان سرک می‌کشد مهار کنم. تقصیر بچه نیست اگر یک دنیا سوال بی جواب در یک جای ذهن من باقی مانده است. از رفتن راههایی که نباید می‌رفتم. از گفتن حرفهایی که نباید می‌زدم. از زدن ماسکی بی معنی که نه به چهره ام می آمد و نه زدنش اصلا لطفی داشت.

تنها چیزی که واقعیت دارد همین لحظه است. همین لحظه که ما و دیوار ارغوانی و مشقهای عقب مانده روبروی هم هستیم. یکی باید کوتاه بیاید. دیوار که نمی‌تواند از جایش تکان بخورد. بچه ای که تجربه ی زندگی ندارد چه می‌داند کوتاه آمدن یعنی چه. می‌مانم من و خیالهایم. یک کرگدن قدیمی که اینجا هم باید به نفع هم خونش کوتاه بیاید.

یکی گفته بود در شهر کرگدنهای خسته ای را دیده که دیگر نمی‌دانند به خاطر چه کسانی و با چه ماجراهایی تبدیل به کرگدن شده اند. بعضی‌هایشان حتی گاهی فکر می‌کنند آدمند. جلوی ویترین طلا فروشی می‌ایستند و به النگوهای ظریف نگاه می‌کنند و دلشان یکی از آن انگشترهای پهن بزرگ را می‌خواهد. با این همه این لحظه های کوتاه در زندگی سرسختانه شان جایگاه آنچنانی ندارد. واقعیتش این است که با پوست کلفتشان نه می‌توانند زنجیر طلا بیندازند نه شال سبکی از کشمیر. فقط باید برای مشکلاتی که خیلی وقتها بقیه تراشیده اند راه حل پیدا کنند برای اینکه همه می‌دانند آنها کرگدن هستند و کرگدنهای این شهر، درست تا ثانیه ای قبل از انقراضشان خیلی محکم روی چهار پای کلفتشان روی زمین محکم ایستاده اند.


 
چه کسی پنیر و تهران مرا جابجا کرد؟
ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢۳  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

من آسمانم را پس می خواهم. چطور توی شهری که آسمان ندارد زندگی کنم؟ صبح پرده های خانه را پس نمی زدم. آن آخرین ذره ی امید را به اینکه پشت پنجره، آسمانی در کار باشد، آرام فرو می دادم و وقت تلف می کردم. آسمانی در کار نبود. اصلا شهرمان دیگر آسمان نداشت. کوهها نیست و نابود شده بودند. پرنده ها پیدایشان نبود. حتی همان یکی که از همه شجاعتر بود و وقتهایی که خرده نانی در کار نبود، به شیشه نوک می زد. شب صدای سگها را هم نشنیده بودم. کسی آمده بود تهرانم را برداشته بود و پرتاب کرده بود به یک جای دوردست. جایی که دستم بهش نمی رسید. این شهر خاکستری، شهر من نبود. شهر هیچ کس نبود.

حالا از پشت پنجره های بزرگ اتاقمان در کارگاه به یک تکه آبی که از پشت درختهای بلند سرو پیداست دل بسته ام. دلم یکی را می خواهد که بگوید «دلم روشن است. همه چیز، همه چیز، همه چیز درست می شود.» چیز زیادی می خواهم می دانم. این روزها دل هیچ کس روشن نیست. حتی دل بچه ها.

دیشب قبل از اینکه بخوابم، قبل از اینکه در اتاق سرد، خودم را زیر لحاف بزرگ و بنفشم مچاله کنم فکر کردم به «حصار دستهایت» برای چند دقیقه ی طولانی فقط و فقط و فقط فکر کردم به همین.

دوشنبه است. دلم پر از وسوسه ی پرواز است. نه به شکوفه ها سلام برسانم و نه به باران. فقط بروم شهرم را از هر جهنم دره ای که پرتش کرده اند آنجا پس بگیرم. مردم بی آسمان... آی آدمها...


 
خانه ی ما خیابان پاستور بود ...
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱۸  کلمات کلیدی: نوستالژی

 - به ستاره و بقیه ی همکلاسیهای قدیمی دبستان بهار آزادی همدان 

 

دخترک که دیگر بزرگ شده، از یک جایی دقیقا سی سال پیش پیدایش شده بود. می گفت دوست بودیم. خیلی دوست. بعد شروع کرد به نشانی دادن و به خودم که آمدم پرت شده بودم بین یک گروه از زنهای همسن و سال خودم که از گذشته هایی حرف می زدند که فکر می کردم گم شده اند.

یک جایی حوالی ده سالگی وقتی طرح پدرم تمام شد و برگشتیم تهران، 6 سال از کودکیم جا ماند. 6 سالی که نه می شد و نه می توانستم پس بگیرمش. برای همین هیچ وقت دنبال آن نقطه های مبهم نگشتم. اصلا نگشتم. گذاشتم خاطره ی آن شهر سرد و برفهای یک متری و سر خوردن روی یخها لابلای کوه خاطره ها پنهان شوند. اما فرار از خاطره ها بی فایده است.

نوستالژی یک جایی یکی را به دام می اندازد و بعد دنیا – خدا را شکر – آنقدر کوچک شده که می شود آدمها را پیدا کرد. «سلام فلانی. من کنار تو می نشستم. یادت هست؟» عکسها را نگاه می کردم و اسمها می آمد توی خاطرم. نسیم. هما. سیما. مهشاد. مینا. ستاره. مهرنوش. مریم. مهشید. سوسن.شیرین... اسمها تنها چیزی بود که از سالهایی که با هم گذرانده بودیم یادم می آمد.

بعد روی چمنهای پارکی در همدان سرد یله داده بودیم. 5 ساله بودیم. داشتم زیر سنگینی آن همه معصومیت خفه می شدم. داشتم پاک از دست می رفتم. باورم نمی شد که کسی، به جز خانواده ام از روزهایی اینقدر دور از من خاطره داشته باشد. اما داشتند. حالا چند روزی است که غرق شده ام در نوستالژی خالص به توان هزار. غرق شده ام و در خواب از پله های دبستان بالا می روم. دوباره از بالای نرده ها داد می زنم. دوباره آناهیتا را صدا می کنم. دوباره از جلوی ژاندارمری رد می شوم و به سربازی که دم در نگهبانی می دهد نگاه می کنم. دوباره کوچه ی باریک سرد را تا خانه پیاده می روم. دوباره 6 ساله، 7 ساله و 8 ساله ام. دوباره قدم به پنجره های خانه نمی رسد. دوباره با شهرام روی تمام کاغذ دیواریها را نقاشی می کنیم. دوباره می رویم گنجنامه. دوباره در کاسه های آبی سفالی خوشمزه ترین دوغ دنیا را می خوریم. دوباره بابا جوان است و مادر موهای بلند سیاه دارد. دوباره در عکس سال تحویل چشمهایمان بسته می افتد. دوباره گردنبند پروانه ای گردنم است. دوباره کلاس چهارم هستم و یرقان گرفته ام و معلمم به دیدنم آمده است. دوباره آنقدر کوچکم که دنیا زیادی بزرگ می شود. همه چیز می رود پشت هاله ای از نوری سفید و مبهم و من دوباره می توانم بدوم و بازی کنم.

نوستالژی چند روز است که با ما بیدار می شود. با ما صبحانه می خورد و با ما سر کار می رود و شبها قصه ی شب می خواهد. نمی دانم خوبم یا بدم. فقط می دانم که خیلی خیلی کوچکم و آینده دوباره شده راهی پر از نورهای بنفش و پروانه های درخشان... آینده شده کتابی نانوشته و دیگر پشت سرم نیست. دوباره آمده و جلوی رویم ایستاده و من فقط پنج ساله هستم. یک کاپشن قرمز دارم و چشمهایی پر از خنده و دوستهایی که اسم من را هنوز از یاد نبرده اند. 


 
«چطور عاشقت نباشم؟»
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٧  کلمات کلیدی: جهت ثبت در تاریخ

کاش به جای نشستن روی این صندلی، پشت این میز، بروم یک طبقه پایینتر. آن جوانکی را که نشانده‌ای کنار سنگهای رودخانه‌ای بزنم کنار و به جای او سنگها را بشویم.


 
سر جنون سلامت ... که بهترین علاجه ...
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک. آدمی که نقش خودش را در شکستهای زندگیش نپذیرد محکوم به تکرار این شکستهاست. گیرم که شکلشان عوض شود. مساله همان است که بود. وقتی منفعل گوشه ی زندگیت بنشینی و همه ی تقصیرها را بیندازی گردن آدم روبرویی باز دوباره باید همان راه را بروی. برای اینکه درس را یاد نگرفته ای. برای اینکه جواب 2، 2 تا را داده ای 5 تا و این کلاس را مدام باید تکرار کنی. تا کی و کجا دوزاری بیفتد پایین که هر رابطه ای، دو طرف دارد. به همین سوی چراغ قسم ...

دو. تمام راه، وسط ترافیک همیشگی و « عشق من عاشقم باش» خواندنهای داریوش داشتم به «شکست»‌فکر می‌کردم. به شکست به مفهوم کلاسیکش. آن چیزی که همه بهش می‌گویند شکست. پشت کنکور ماندن. طلاق. ورشکستگی و ... فکر می‌کردم فایده اش چیست که بگوییم شکست خوردم و بنشینیم یک گوشه زانوی غم بغل کنیم. بماند که به شخصه اعتقادی به مفهوم کلاسیک شکست ندارم. خصوصا توی روابط انسانی. می‌گویم روابط بین انسانها آنقدر پیچیده است و آنقدر وابسته به هزار و یک عامل مختلف که نمی‌شود از همین جا یک حکم صادر کرد و بعد با خیال راحت زیر پرچم حکم صادر شده به زندگی ادامه داد. واقعیت این است که وقتی پیروزی در کار نیست، شکستی هم وجود ندارد. یک رابطه کار می‌کند، یک رابطه کار نمی‌کند. رابطه‌ای که کار نمی‌کند و راه خودش را نمی‌رود می‌شود بوکسول کرد و چند سالی هم اینطوری راه برد ولی آدم ته دلش می‌داند که این موقت است. همیشگی نیست. برای اینکه توان آدم هدر می‌رود. خرد می‌شود. مستهلک می‌شود.

سه. ها نوشتم مستهلک یاد این افتادم که استهلاک چه اصطلاح خوبی است. اصلا انگار استهلاک را ساخته اند برای رابطه ها. اصلا آن یکی لغت که خیلی شبیه همین است هم برای رابطه ها ساخته اند. منظورم اصطکاک است. این همه سال علم فیزیک اصطکاک را از ما قرض گرفت و چه گلی به سرمان زد؟ اگر اصطکاک مال ما بود، حداقل می‌فهمیدیم که آدمها، همین آدمهای خوب هر روزه ی مهربان قابلیت اصطکاک دادن همدیگر را دارند. آنقدر که از پوست نرم و خوش بینی و امید به آینده چیزی در طرف مقابلشان باقی نماند. آنقدر که مستهلک شوند و در دور باطل هی برای خودشان بچرخند.

چهار. بعد بیرون آمدن از دور باطل خودش حکایت دیگریست. دور باطل همه چیز را تحت الشعاع قرار می‌دهد. تمام غریزه ها را از بویایی و چشایی و لامسه بگیر برو تا آخر. یهو به خودت می‌آیی و می‌بینی دیگر نه چیزی می‌بینی نه می‌شنوی و نه احساس می‌کنی. فقط داری در یک فرم به یک شکل به چیزی که اسمش را گذاشته ای زندگی ادامه می‌دهی و ته ته اش دستهایت بدجور خالی است.

پنج. بعد وقتی شهامت بیرون آمدن از دایره ات را داشته باشی یک عده با شمشیرهای آخته ایستاده اند و به جای حلقه ی گل و تاج افتخار وادارت می‌کنند سرت را بیندازی پایین و فکر کنی که چرا شکست خورده ای. آنقدر هم تعدادشان زیاد است که نمی‌شود با داد زدن ترساندشان یا سنگی چیزی به طرفشان پرت کرد. مگر اینکه مطمئن باشی که شکست چیزی نیست جز واژه ای نامفهوم در فرهنگ لغت کسی دیگر و جواب دادن سوالشان اصلا ضروری نیست. باور کنید ضروری نیست.

شش. می‌گویم من اگر زیر تریلی هم بروم یکی پیدا می‌شود که بگوید چون طلاق گرفت رفت زیر تریلی. یعنی انگار بعد از طلاق آدمها نمی‌توانند جدای از این ماجرا ببینندت. انگار صد سال هم عمر کنی هر قدمی که برمی داری متاثر از یک تصمیم قدیمی است که به وقتش گرفته ای. به پیر به پیغمبر آدمهایی که طلاق گرفته اند درست مثل بقیه ی آدمها دارند به زندگیشان ادامه می‌دهند. اگر می‌خندند خب دارند می‌خندد، ماسک شجاعت به چهره نزده اند. اگر هم نمی‌خندند بخاطر طلاقشان نیست شاید قسط بانکشان عقب افتاده. ماشینشان پنچر شده یا بچه شان مریض است.

هفت. دیگر کم کم دارد می‌شود دو سال. من فراموش کرده ام اما بقیه فراموششان نمی‌شود. من نمی‌خواهم زیر این پرچم بقیه عمرم را زندگی کنم. من حق ساده ی غمگین بودنم را پس می‌خواهم . اندوهی که نچسبد به اتفاقی که دو سال پیش از سرم گذشته ... اندوهی مال همین لحظه های هر روز. خنده هایم را هم پس می‌خواهم. اصلا حق ساده ی یک انسان معمولی بودن را پس می‌خواهم.