هوای تازه کیلویی چند؟
ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من ، غر می‌زنم، پس هستم

کاش اختیارم دست دیگری بود. از جنس اختیاری که والدین بر کودکشان دارند. کسی بزرگ، عاقل، کامل که می‌شد چشم بسته به او اعتماد کرد. آن وقت از او می‌خواستم مرا از این شهر دیوانه ببرد. می‌گذاشتم همه برنامه‌ها را بریزد. برای من نشستن و خیال بافتن می‌ماند از آسمانی آبی... خیال شهری که دود نفسش را بند نیاورده باشد ... روزهایی که بشود راه رفت و نفس کشید... آخ که اگر می‌دانستم در این شهر یک روز نفس هم آرزو می‌شود...

بی آسمان شده‌ایم. بی آسمان زندگی کردن خیلی سخت است. از آن سختتر و دردناکتر این است که بدانی تو کودکت را وادار کرده‌ای در این بی‌نفسی بماند. فکر کردن به اینکه دیگر چقدر دوام می‌آوریم در این بلبشویی که مدام بدتر می‌شود و بهتر نمی شود... آخ که برگردم خانه‌ی پدری. سرم را بگذارم روی پای بابا. بگویم مرا از این شهر ببر. من به هیچ چیزی فکر نکنم لطفا. من برنامه نریزم. من فقط سوالهای کودکانه ی تکراری بپرسم. فقط کتابهایم را جمع کنم با عروسکهایی که سالهاست ندارمشان. من فقط پیشانیم را بچسبانم به پنجره و منتظر بمانم تا بابا ماشین سیاه بزرگش را از پارکینگ بیرون بیاورد و همه چیزهایی را که می‌شود برد با ما، بار بزند و ببرد.

آنوقت از پشت شیشه‌های ماشین برای خانه‌ای که دوستش داشتم و دارم و جا گذاشتیمش دست تکان بدهم و به خوابی بی رویا فرو بروم. 


 
به عدسی و مخلفاتش سوگند
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٧  کلمات کلیدی: روزهای من

ساعت هنوز 4 نشده و من بیدار به آن همه کاری که دارم فکر می‌کنم. سر آخر قید باقیمانده خوابم را می‌زنم و از جایم بلند می‌شوم. معده‌ی آزرده‌ام تحمل غذای چرب کارگاه را ندارد. می‌خواهم مرغ ساده بپزم و با ماست بخورم اما زن کولی دیوانه باز پیدایش می‌شود و قبل از اینکه مرا ببیند دارد لپه‌ها را خوب نگاه می‌کند که سنگی لابلایشان نباشد. برای آشی که شاید دو روز بعد بخواهد بپزد نخود و لوبیا خیس می‌کند و در یک چشم به هم زدن برای صبحانه‌مان عدسی بار می‌گذارد. می‌گذارم کارش را انجام بدهد. وقتی که دارم تکه‌های یخ را از جایخی بیرون می‌آورم و زعفران خوش رنگ را رویشان می‌پاشم به روزم فکر می‌کنم. به روزی که هنوز تاریک، پشت شیشه‌ها کمین کرده. به اینکه امروز قرار است باد بیاید و باد که بیاید یخ می‌زنیم اما هوای تازه به شهر برمی‌گردد. به برادرم فکر می‌کنم و حرفهایش. به خانه‌ی پدری که هر روز از جلویش رد می‌شوم اما یک هفته است که آنجا نرفته‌ام. به خوابهایی که وقت ندارم ببینم. به روزهایی که با من سر شوخی دارند که اینقدر شتابزده رد می‌شوند. به کتاب بی‌صاحبم که هنوز نمی‌دانم باید چه کارش کنم. به اینکه باید کاری بکنم و نمی‌دانم باید چه کار بکنم. شاید باید کتاب تازه‌ای بنویسم و از این همه ننوشتن خلاص شوم. شاید باید سر بگذارم به بیابان. امسال که نرفته‌ایم کویر چیزی در من کم است. دلتنگی برای آن افق بی‌نهایت و سکوت مطلق آزارم می‌دهد. به دوستهای پشت مجازستانم فکر می‌کنم. به اینکه چقدر دلم می‌خواهد دعوتشان کنم، دور همین میز بنشینیم و آش بخوریم و به راهروی باریک خانه ما بخندیم. به قلمه‌های تازه پتوسها فکر می‌کنم که اسم دوستانم را رویشان چسبانده‌ام. به اینکه آیا آن حسن‌یوسف بیچاره بالاخره حالش خوب می‌شود و گل سنگ دیوانه‌ام که به نظر اندوهگین می‌رسد بهبود پیدا می‌کند یا نه. به اینکه برنج نپزم و یادم باشد بروم خرید و اسفناج بخرم. یک عالمه اسفناج و آش بپزم. یادداشت عقب افتاده‌ام را می‌نویسم و به پنجره‌ها نگاه می‌کنم. هنوز تنها نور پشت پنجره از چراغهای زرد خیابان نوبهار است و روز شروع نشده است. من اما بی آنکه خواب باشم در رویایی طولانی فرو رفته‌ام.  


 
آپدیت عجولانه ی یک بدقول
ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢٢  کلمات کلیدی: کتاب می‌خوانم، یعنی ، معنی داره دیگه

کتاب «جز از کل» را تمام کردم. آنقدر خواندنش خوب بود که نمی خواستم تمام شود. بعد از «آدمکش کور» از هیچ کتابی اینقدر لذت نبرده بودم. نمی شد هم هی هر روز آمد و نوشت که ده صفحه یا بیست صفحه از این کتاب را خواندم. یادداشتها بود و بازدید پروژه و سرک کشیدن به کارگاه و دیگر خدا می داند روز چندم هستم. نهضت هر چند ادامه دارد اما تا این بار سنگین روزمرگی که به دست و بال من پیچیده کمی سبک شود و معنی راهش را در زندگیم پیدا کند طول می کشد حتما. وسط این همه باید وقت نوشتن پیدا کنم. شرمنده که نگرانتان کردم. ملالی نیست جز این هوای خاکستری که حالا کمی بهتر شده و بی وقتی و ترافیک و راههای طولانی... می شود گفت تقریبا ملالی نیست.


 
ویش لیست
ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، معنی داره دیگه ، پیسسسسسس

صبح رفته بودم سراغ شالهایم و نمی‌توانستم انتخاب کنم. دلم شال خاکستری نقره ای می‌خواست که نداشتم. حالم خوب بود. از آن روزهای ملو که هنوز از باران دیروز مست بودم و هوا آنقدر خوب بود که می‌خواستم همه شهرم را در آغوشم پنهان کنم. بعد متوجه شدم که چه کمتر سراغ رنگهای پررنگ می‌روم. انگار دیگر دلم قرمزها و بنفشهای پررنگ و سبزهای تیره را نمی‌خواهد. درست مثل گوشواره‌های بزرگ بدلی که حالا دیگر از سر عادت به دیوار چسبیده‌اند و گاهی می‌بینم روزها و روزها پشت سر هم همان گوشواره های کوچک دوست‌داشتنی را به گوشم دارم. همانها که آنقدر کوچک هستند که لابلای موهای فرفری گم می‌شوند و به چشم نمی‌آیند.

صبح به جای نوشتن یادداشتم شیرجه زده بودم در نوستالژی عکسهای قدیمی و همین که بدون زخم و جراحت خاصی بیرون آمده بودم جای شکر داشت. به شیدای خوشحال و غمگین در سالهای مختلف زندگی‌اش نگاه کرده‌بودم. به راهی طولانی که طی کرده بودم به اینکه یک دایره کامل از شادی تا اندوه بر من گذشته بود تا باز برگردم به همان که بودم.

روبروی آینه ایستادم. می‌دانستم دلم شال نقره‌ای خاکستری ضخیمی می‌خواهد که روز بارانی را کامل‌کند. می‌دانستم که قرمزها برای من که این روزها خودم پررنگم اضافه هستند. می‌دانستم که دیگر شاید هیچ وقت آن گوشواره‌ی پروانه‌ای بلند را به گوشم نیاویزم و زیر نور رنگی شیشه‌های مسجد نصیر الملک شیراز به سفر دوری که زنده از آن برگشته‌ام نیندیشم.

من جان سالم به در برده بودم. من از اندوهی مهیب و آتشفشانی وحشتناک جان سالم به در برده بودم و آنقدر زنده بودم که دلم می‌خواست شال نو بخرم. بروم در شهر راه بروم. کتاب بخوانم. عکسها برای اولین بار به جای اندوه به من نیرو داده بودند. نیرویی برای روز. نیرویی که می‌شد به آن آویخت. نیرویی که می‌شد از آن نوشت حتی... ( روز چهارم)

 


 
روز دوم
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٧  کلمات کلیدی: معنی داره دیگه ، پیسسسسسس

مریم یک عکس بی هوا از من گرفته که حواسم جای دیگری است. 

 

پ.ن. اگر قرار باشد صد روز پشت سر هم بنویسم باید بپذیریم که بعضی روزها فقط یک جمله باشد.


 
عاشقانه‌ای برای سوپ کدو حلوایی
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، معنی داره دیگه

از خرید برگشتم و دسته کرفس تازه را مثل پرچم پیروزی در دستهایم نگه داشتم. پرچمم بوی خوبی می‌داد و من چرخ را دنبال خودم می‌کشیدم. چرخ خریدم پر از رنگ بود. از نارنجی کدو حلوایی و زرد و خاکستری سیب‌زمینی و پیازها و قرمزی گوجه فرنگی و سبز پررنگ خیارهای بوته‌ای و ... فاتحانه چرخ خریدم را به خانه رساندم و پرچم را روی قله‌ی پرشکوه کانتر آشپزخانه گذاشتم. وسط میهمانی رنگها به این زنی فکر کردم که از پشت پوست قدیمی خودش را بیرون کشیده. زنی که از سادگیهای خوشمزه‌ی زندگی لذت می‌برد. زنی که بوی برنج مستش می‌کند و دنبال دستور سوپ کدو حلوایی اینترنت را زیر و رو می‌کند و سر آخر نسخه من‌درآوردی درست می‌کند که شیرینتر از آنی است که باید باشد اما بهش مزه می‌دهد. زنی که دلش می‌خواهد سبزی محلی بخرد. غذاهای تازه درست کند و در خانه‌اش آنقدر گلدان داشته باشد که جایی برای اندوه نماند.

راستش تصمیم گرفته ام هر روز حتما یک کار معنی‌دار برای زندگیم انجام بدهم. چند وقت پیش نگاه کردم و دیدم که تنها کار معنی‌داری که این روزها انجام می‌دهم همان نوشتن ستون کاشانه است که تمام هفته‌ام را نمی تواند پر کند. دیروز قلمه‌های ریشه داده پتوس را در گلدان زرشکی تازه کاشتم و سوپ کدوحلوایی درست کردم. سوپ را هم دلم می‌خواست بگذارم در زمره‌ی کارهای معنی‌دار. بس که ترکیب شاعرانه و خوبی دارد و به زمستان و مه می‌آید. فکر کردم آیا می‌توانم صد روز را با انجام یک کار معنی‌دار جلو ببرم؟ یک کار کوچک حتی مثل غذا دادن به گربه‌های خیابان ... با ما همراه باشید. ( روز یکم)

 


 
شیشه می در شب یلدا شکست...
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

1- در شبهایی مثل یلداست که آدم دلش خانواده شلوغ می‌خواهد. آدمهای زیاد و خندان و همخون که خانه را شلوغ کنند و نگاه کردن به آنها خوشایند باشد. مهاجرت ریشه خانواده مرا خشکانده. این همه سال تنهایی و زندگی در یک خانواده خلوت آن حسرت را هنوز نگه داشته. هنوز وقتی به خانواده های شلوغ در پارک و میهمانی نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد من هم این را داشته باشم. داشته ام. در کودکی. وقتی مادربزرگ زنده بود و خاله‌ها جوان و ما آنقدر می‌خندیدم که اشک از چشمهایمان جاری می‌شد. اما این دور هم جمع شدنها آنقدر اندک بود و دیر به دیر که گرما به قلب من نمی رسید یا اگر می‌رسید آنجا نمی ماند. حالا اما همان هم دیگر نیست. بچه‌ها بزرگ شده اند و خانواده‌های خلوت خودشان را تشکیل داده اند و بزرگترها پیر و بی حوصله‌اند. مادربزرگ نیست. خانه اش نیست. هیچ چیز مثل قدیمها نمانده است و من می‌بینم که دسته بزرگی از کرمهای شب تاب گم شده اند و شب یلدا، هنوز به همان تاریکی مانده است. دلم، که نباید بگیرد می‌گیرد. آدمیزاد نباید به نداشته هایش فکر کند. نداشته ها می‌توانند ته قلب آدم را خراش بدهند مخصوصا وقتی که آنها را نمی شود هم داشت. نه کسی حریف مرگ می‌شود و نه مهاجرت و نه این ترافیک شهر که تکه های باقیمانده ی من را از هم دور نگه می‌دارد.

2- برای پسرک از یلدا حرف می‌زنم. می‌گویم ما که بچه بودیم یلدا گم شده بود. کسی حرف از یلدا و انار و شب نشینی نمی زد. اگر هم می‌زد آرام و درگوشی بود. حالا که یلدا برگشته من از این جشن قرمز خندان راضیم. در مدرسه، بشقاب کاغذی میوه های یلدا را درست کرده اند و برایم انار کاغذی آورده. از آن چیزهایی که نه می‌شود نگه داشت و نه ریخت دور. یک جور میانه میدان. فکر می‌کند در شب یلدا باید شاخ غول شکست. جهید. جایی را فتح کرد. فکر می‌کند اگر انار نخوریم خورشید فردا بیرون نمی آید. می‌گوید ایرانیهای قدیم آنقدر بیدار می‌ماندند تا غروب خورشید را ببینند بعد می‌خوابیدند. می‌گویم غروب ساعت 5 است. منظورت طلوع است. می‌گوید ها همان. صبح بیدارش می‌کنم تا طلوع را تماشا کند. با اینکه پنجره ای رو به آفتاب نداریم و نمی فهمیم کی آفتاب سر و کله اش پیدا می‌شود.

3- هیچوقت برای من خانواده نساخت. از خانه پدری که بیرون آمدم آواره شدم... حالا سالهاست آواره ام. شب یلدا فقط یکی از شبهای سال است. فرقش این است که آوارگی بیشتر توی ذوقت می‌زند.

4- خوبم. خوبم...