«کوچه قدیمی ما کوچه بن بسته...»‌ متاسفانه
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

 اعتراف می‌کنم وقتهای زیادی از زندگی‌ام بوده که دلم خواسته برگردم به معصومیت نخستین. به ندانستن. به نقطه‌ای که زنی می‌تواند باور کند. ایمان بیاورد و عشق بورزد. اما جاهایی از زندگی هست که قبل و بعدش یکسان نیست. نمی‌شود به نقطه قبل از بعضی اتفاقها برگشت. نمی‌شود چیدن میوه ی دانش را ندید گرفت. نمی‌شود تکه تکه شدن در طوفان را فراموش کرد. بعضی از اتفاقهای زندگی برگشت ناپذیر هستند. همینها که کوله‌بارمان را سنگین می‌کنند و نقطه‌ی صفر را برایمان بی معنی می‌کنند. دو آدم، در سن و سال ما، هیچ وقت در نقطه‌ی صفر رابطه قرار نمی‌گیرند. هیچ وقت نمی‌توانند فارغ از اتفاقات بیست سال قبل زندگیشان همدیگر را ببینند. زخمهای کهنه‌شان کاری و عمیق و جاافتاده است. اصلا زخم شده مثل دست یا پا. دیگر نمی‌شود ندید گرفتش. اما بعضی تجربه‌ها هست که کاش نبودند. کاش می‌شد آنها را قلم گرفت.

نمی‌شود. کافی است سر و کله چیزی از ناکجای زندگی پیدا شود – یک اسم، یک عکس یا یک کابوس -  و یکهو زخم باز کند که آی من اینجا هستم. سر و مر و گنده و تو دیگر خیلی وقت است که معصومیتت را از دست داده‌ای. آن جهل خوشایند که نجات بخش نسل قدیمی زنها بود دیگر شامل حال تو نمی‌شود. اینجور وقتهاست که خشمم زبانه می‌کشد وقتی به دختر آن سالها فکر می‌کنم. به اینکه نمی‌دانست چه گنج عظیمی از نادانی در اختیار دارد.

کاش می‌شد به نقطه‌ی ندانستن برگشت. به آن اولین دوراهی که از آنجا به بعد را اشتباه رفته‌ام. به آن روزهایی که هنوز خواب می‌دیدم. بعد به تمام دوراهیهای زندگیم فکر می‌کنم و می‌بینم حوصله ندارم باز 18 ساله و احمق باشم. حوصله ندارم تمام این مسیر را بروم. می‌بینم که از همین اشتباههاست که داستانهایم را دارم. پسرم را. تو را. خانه‌ام را با دیوار ارغوانی‌اش و این جمعیت گلدانها را. می‌بینم با اینکه کم درد نکشیده‌ام نمی‌توانم به آغاز برگردم.

جایی که به جای رشته‌ی معماری در برگه انتخاب واحد بزنم مهندسی عمران و ببینم چطور با همین انتخاب همه چیز در زندگیم عوض می‌شود. راستش حالا که خوب فکرش را می‌کنم نمی‌خواهم همه چیز زندگیم عوض شود. متاسفانه خوب و بد چنان در هم تنیده‌اند که نمی‌توانم ازهم جدایشان کنم. می‌بینم که به این نقطه رسیدن درست از همان 22 سال پیش شروع شده. هیچ ماشین زمانی نمی‌تواند مرا آنقدر به عقب برگرداند و حتی اگر هم برگرداند، خب که چی بشود. اگر سینا نباشد، تو نباشی یا داستانها نباشند این زندگی به چه درد می‌خورد. از کجا معلوم که شیدای مهندس عمران اینها را دارد؟

همین است که می‌نویسم و بعد با خودم صلح می‌کنم. با زن تقریبا 40 ساله ای که خیلی وقت است نمی‌داند از این زندگی چه می‌خواهد.


 
بر باد رفته‌ها
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٥  کلمات کلیدی: کرگدنیسم

آدمیزاد، باید همیشه حواسش باشد که پاهایش روی زمین نیست. روی سرسره دارد راه می‌رود. کافی است بلغزد ... می‌تواند بلغزد... آنقدر لغزیدن راحت است که فقط کافیست پاها را جای اشتباه بگذارد و ویژژژژژژژژ ... تمام شد. می‌بیند آن ته ته چاهی‌ست که برای خودش متصور بود. آنجا که آسمان می‌شود یک دایره‌ی کوچک آبی در دوردستهای ناپیدا.

می گوید: « چرا تو مرا می‌ترسانی؟ چرا از بین این همه آدم تو؟» چه جوابی بدهم؟ بگویم چه جان سختی می‌خواهد از ته آن چاه بالا آمدن و تازه وقتی دوباره به نور برسی می‌بینی تکه‌های روحت را آن پایین جا گذاشته‌ای. چه بگویم؟ هیچ...

حتی همین حالا، حتی همین امروز... حتی در اوج اوج همه چیز ... آدمیزاد اگر یک لحظه اعتماد کند به زمین و زمان و روزگار و خودش حتی، می‌تواند بلغزد. آنقدر که لغزیدن آسان است و حتی با شعفی شگفت هم همراه است. درست مثل سر خوردن از سرسره است. حبس کردن نفس. گیج رفتن سر و هیجان. همه ی اینها تا آن لحظه است که ته چاه چشمت را باز کنی. اگر باز کنی...

یک جا به خودم قول دادم. نه به هیچ کس دیگر. به خود خودم. به همین شیدا. قول دادم که دیگر هیچ وقت، هیچ وقت زندگیم به خودم دروغ نگویم. دورویی نکنم و خودم را ته هیچ چاهی پرت نکنم... آن لحظه، آن نقطه، آنجا که ایستادم اسکارلت وار، بالای همان تپه ی کذایی و خدا و زمین و زمان را به شهادت گرفتم، بزرگ شدم. کرگدن شدم. سخت شدم. همه اینها درد داشت.

می دانم ترس از درد از خود درد بدتر است. اما من که نمی دانستم درد دارد. کاش یکی همان وقت می‌گفت که چه دردی دارد روی آن تپه ایستادن. گذشت. بگذریم. من اصلا چی می‌خواستم بنویسم؟


 
درس اول. جاجو خر است.
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/٢٢  کلمات کلیدی: من و پسرم

برگشتنى از کارگاه یک جمله از دهانم درآمد که آخى چه فلانى خسته بود. همین. دیدم دارد ملغمه اى از نصیحت و قضاوت و توصیه و پند حکیمانه تحویلم مى دهد که "چیزى نگو که اگر بگى اون ممکنه ناراحت بشه که تو به خستگیش اشاره مى کنى." با جملات و ترکیبهاى قلمبه سلمبه و چیزهایى که تا حالا نشنیده بودم. دلم مى خواست ماشین را بزنم کنار. پسر ده ساله ام را قورت بدهم. من که حواسم نبود. این کى بزرگ شد و توانایى تحلیل و بررسى پیدا کرد؟ اصلا این کى بزرگ شد و قدش رسید به شانه ى من؟ مگر من همینجا، همین گوشه کنارها نبودم؟ پس چرا از دستم در رفت؟ امروز را گذاشته ام که براى بزرگ شدنش ذوق کنم. از فردا باید مجهز به مخ آهنى بنشینم قضاوت نکردن یادش بدهم!


 
لطفا بدون چسب زخم وارد نشوید.
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

بیشتر از دو سال بود که من گوشواره وقت دلتنگی را نیاویخته بودم. همان قلب کوچک نقره‌ای که گذر سالها سیاهش کرده‌اند و پشت تارهای مویم دیده هم نمی‌شود.

دستم را کشیدم به زنجیر باریک تا باور کنم به آویختنش برگشته‌ام. گوشواره، وفادارانه مثل سگی خوشحال از لاله گوشم تاب می‌خورد و لابلای موهایم گیر می‌کرد. قلب کوچک سیاهش را به گونه‌ام می‌کشید. می‌دانستم هنوز هست، هنوز می‌شود به سیاهی و کوچکی‌اش پناه برد، مانده بود در اتاق را ببندم. بروم زیر لحاف سنگین بنفش و تا هوا گرم نشده تمام خودم را همانجا جا بگذارم.

فکر می‌کردم انتخابی که بهایش را هم داده‌ام، مرا بالاتر از کلمه‌ها برده است. فکر می‌کردم پایم روی زمین است. روی زمینی که اگر سبز نیست، مال خستگی است. اگر سایه ندارد، مال اندوه است و اگر می‌لرزد، از بد روزگار است. فکر می‌کردم پاهایم محکم هستند. آن کلمه‌ها، القاب دست و پاگیر کهنه، به نظر مهم نمی‌رسیدند.

ترکها می‌گویند مگس کوچک است ولی حالت را به  هم میزند. کلمه‌های لعنتی هم همین بودند. کوچک و معصوم و ساده وسط فریادهای خواننده‌ای که می‌خواست از درد دوریم بمیرد، یک جا را خراش دادند. مثل همه وقتهای دیگر خراش را بعد دیدم. وقتی رسیده بودم خانه. وقتی دیوار ارغوانی گرمم نکرده بود. وقتی گلهای ارکیده به نظرم آنقدر قشنگ نیامدند که ارزش آن همه انتظار را داشته باشند. وقتی خاک ترک خورده روی گلدانها یادم نینداخت که باید به آنها آب بدهم. آنجا برگشتم و زخم را دیدم که دهن باز کرده بود و داشت نگاهم می‌کرد.

پس من کجا بودم؟ که بودم اصلا؟ نخواسته بودم زنجیری باشم بر گردن و می‌دیدم که زنجیر نبودن به جای اینکه افتخار داشته باشد درد دارد. «تو زنجیر نیستی.» جمله‌ی نگفته ی دیگری هم بود. می‌شد همه چیز را برداشت و خلاصه اش کرد در همین : «تو نیستی.»

نبودم. گم شده بودم. جایی همان وسطها گم شده بودم. یادم رفته بود گلدان سفالی بزرگ بخرم. یادم رفته بود دست نوشته‌ام را جا گذاشته‌ام. یادم رفته بود بارهایی کشیده‌ام که کشیدنش وظیفه‌ام نبوده. شاید دیگر می‌شد همه چیز را گذاشت زمین. می‌شد تپه‌ی افتخار را با سری آویخته و قدمهایی کوتاه پایین آمد و در سایه‌ی ساختمانی ویران ایستاد. به درخت دست کشید و گوشواره ی کهنه وقت دلتنگی را آویخت.

اشکها، تمامی نداشتند. شب جایی بین شروع و پایانش گیر کرده بود. هوای دزد بهار مرا ندزدیده جا گذاشته بود. من باز باخته بودم. در جدالی نابرابر، به همین کلمه‌های رام بی آزار، باخته بودم.


 
حسنک کجایی؟
ساعت ۳:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱٤  کلمات کلیدی: پُزوووو

1-   از وقتی معتاد به گل و گیاه شده ام، به همه عیب و ایرادهایی که از قبل داشتم، حرف زدن با گیاهها هم اضافه شده. به خانه که می رسم خیلی حسنک‌وار اول به گلدانها سلام می کنم بعد می گردم ببینم بچه ام آمده یا نه!

2-   قبلا دستم سبز نبود. الان هم مطمئن نیستم که سبز شده باشد. فقط اینکه الان بهترم در نگه داشتن گلدانها. یعنی تعداد بیشتر و متنوعتری گل دارم و خب تقریبا بیشترشان حالشان خوب است.

3-   از پا کلاغیها که اسم دهن پرکن شیک خارجیشان را بلد نیستم قلمه گرفتم و نشد. دو بار قبلی که قلمه ها ریشه داده بود مامان برایم کاشته بود و هر دو گلدان حالشان خوب بود. بعد این یکی که با این همه عشق و محبت کاشتم نگرفت که نگرفت.

4-      قتل دو عدد بگونیا، یکی صورتی و یکی قرمز هم در فهرست جنایتهایم هست. پیاز لاله های هلندی را هم کاشتم، انگار نه انگار.

5-   بذر ریحان پاشیدم در گلدان خالی پامچالها و به کائنات گفتم که اگر این یکی هم جوانه نزند، دیگر بی خیال کشت و زرع می شوم و به کار اصلیم که شناور بودن در افسون گل سرخ است، برمی گردم. یکی آن آفتاب را یک کم بچرخاند تا این بی زبانها آفتاب بگیرند. می گویند ریحان آفتاب می خواهد.

6-   تاریخچه گلدانها را هم حفظ کرده ام. مثلا این یکی اول مال آن بگونیای نگونبخت بود که طاقت دو روز بی محلی را هم نداشت. بعد پتوسهای رهشهر را به جایش کاشتیم که آنقدری که من انتظارش را داشتم سبز نیستند. در گلدان مرحوم بگونیای شماره 2، از این گیاههای بنفش کاشته ام که زیر پله آپارتمان شمال بود – اسمش؟ هاها. چه توقعها – بعد دیروز که از دستشان کلافه شدم تمام شاخه ها را از ته حرس کردم. باشد که رستگار شویم. آخر یک گیاه درست و درمان خانگی که نباید هی به پر و پای آدم بپیچد.

7-      نخل مردابهای مادرم درخت شده و تبعیدشان کرده به راه پله. آن وقت من در آن گلدان فسقلی سفال سبز که بی تا داد یک قلمه شان را کاشته ام.

8-      یادم رفت بگویم ریحانها جوانه زد.

9-   گلهای قرمز شمعدانی را بادهای اخیر با خودش برد. هدرا آنقدری که دلم می خواهد جان نگرفته. گلدان ارکیده بنفش است. خودش چهار برگ پهن دارد با یک ساقه ی دراز بد شکل. معلوم نیست چه مدت دیگر باید به هیات چوب خشک ازش نگهداری کنم که شاید گل بدهد.

10- کاکتوسها خوب و خوشحال هستند. سینا عاشق کاکتوس است. عاشق بودنش در این حد است که هر جا می بیند بگوید می خواهم و بعد فراموششان کند.

11-  پتوسی که بی تا داد شیک و پیک است. با آن گلدان سفالی زیبایش وسط گلدانها نشسته و برگهایش را روی خودش جمع کرده.

12-  بعد از جوانه زدن ریحانها آنقدر پررو شدم که هم قلمه های پتوس را کاشتم و هم آن نخل مرداب فسقلی را.

13- حال همه ما خوب است. تا می خواهم گلدانها را کمی کمتر کنم صدایشان در می آید : «ما که جیک و جیک می کنیم برات بذاریم بریم؟» و ماندگار می شوند.


 
پراکنده های چند وقت اخیر
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

1-      آقای ب. می پرسد حالا این کانسیلر چیست؟ همین یک سوال پرتابم می کند به روزهای خوشی که نمی دانستم کانسیلر چیست و اصلا چیزی به اسم کانسیلر وجود دارد و به چه دردی می خورد. برای من کانسیلر نماد میانسالی است. یعنی وقتی که دیگر ریمل و خط چشم و سایه برای آرایش چشم جواب نمی دهد و حتما کانسیلری لازم است که سیاهیهای زیر چشم را بپوشاند و آن خستگی و اندوهی که دستاورد میانسال شدن است، پنهان کند.

2-      مالک یکی از واحدها، زن و شوهری هستند که به راحتی و جلوی همه با هم دعوا می کنند. زن حاکم مطلق است. از این قابلیتهای عجیبی دارد که می تواند کفر همه از عمله و بنا گرفته تا کارفرما و مهندس را دربیاورد. گفتم دعوا می کنند منظورم این بود که مرد اگر جرات کند و حرفی بزند زن جلوی همه توی دهنش می زند. دفعه اولی که در دفتر ما دعوایشان شد، دست و پایمان را گم کرده بودیم. خودشان حواسشان نبود که این تصویر نرمال(؟!!) خانوادگیشان شاید برای بقیه آنقدرها هم طبیعی نباشد. مرد از آن کچلهای خوشحال است که احتمالا به زن خیانت خوبی می کند که می تواند در برابر این تندیهای دیوانه وارش آرام بماند. یک روز زن مچش را می گیرد و از خانه، همین خانه ای که الان دارد با هزار وسواس می خرد، بیرونش می کند.

3-      یکی از ویژگیهای بزرگ شدن برای من حذف شدن «همیشه» از زندگیم بود. «همیشه»هایم تحلیل رفتند و شدند «حالا» از این تغییر خوشایندشان خوشحالم. به قول یکی از شعرهای قدیمی خودم:

« همیشه

دروغ بزرگیست

که عاشقان

به هم می گویند.

وگرنه چطور

 "همیشه" تمام شده

و هنوز زنده ایم؟»

4-      بله. ما هم یک وقتی شعر می گفتیم. قبل از اینکه روزگار سرویسمان کند.

5-      من از فقدان کامل خوشبینی نسبت به آینده هم رنج می برم. این یکی لابد از عوارض سن و سال است.

6-      یک ماه و شانزده روز دیگر رقم اول سنم تغییر می کند. هیع.

7-      هیچ وقت اینقدر با کسی روراست نبوده ام که با تو. نمی دانم چرا. هیچ وقت اینقدر تمام خودم نبوده ام. اینقدر همه نقطه ضعفها، لغزشها و تردیدهایم را لو نداده ام. برای من این خود بودن، یک امتیاز افسانه ایست. من خودم هستم. با شفافیت انسانی زنی که دارد کم کم چهل ساله می شود.

 


 
قضاوتهای یک جاجوی اصلاح ناپذیر
ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱  کلمات کلیدی: هارش جات

یک. روز را با انرژی زیر صفر شروع می‌کنم.

دو . روبروی بانک به مردانی که جلیقه ضد گلوله پوشیده‌اند نگاه می‌کنم و به مرگ فکر می‌کنم. فکر می‌کنم می‌شود درست  همین لحظه که ماشین حامل پول، جلوی بانک ایستاده یک درگیری مسلحانه اتفاق بیفتد و من که معصومانه برای افتتاح حساب آنجا ایستاده‌ام کشته شوم. حتی این مردها هم ممکن است بمیرند. چون شکمهای چاقشان از زیر جلیقه بیرون زده و به نظر نمی‌رسد توانایی جست و خیز و پنهان شدن داشته باشند.

سه. از چهره‌اش قاطعیت می‌بارد. یک جور قاطعیت مردانه با یک نگاه از بالا به پایین. آیا من دارم از شناخت شخصی ام برای قضاوت کردن استفاده می‌کنم؟ به نام خدا. بله.  «و از کرده ی خود دلشادم.»

چهار. مامور بانک بی عجله به بیسکوییتش گاز می‌زند. یک جرعه از چایش را می‌نوشد و ماوس را به آرامی ( آنقدر آرام که حرکتش محسوس نیست.) روی صفحه حرکت می‌دهد. من به ابروهایش که از شکل افتاده اند نگاه می‌کنم. دو رنگ. قهوه ای و سیاه و موهای تازه خنجرهای کوتاه سیاه هستند. انگشتر تک نگینی روی انگشت حلقه دست چپش است. وسط حرص خوردن از کندی اش فکر می کنم اگر یک بار دیگر آنقدر احمق شدم که ازدواج کنم، حتما حلقه‌ام را از این تک نگینهای ساده می‌گیرم. با یک برلیان درشت. آنقدر درشت که دستم را سنگین کند.

پنج. یک دایره ی کامل طی کرده ام. از دختری که دلش می‌خواست پسر باشد تا زنی که بیشتر از هر وقت دیگری در عمرش احساس زنانگی می‌کند. دست از انکار خودم برداشته ام. فکر می‌کنم من زنم. توانایی لذت بردن از سادگیهای زندگی را بیشتر از مردها دارم. من می‌توانم از جمع کردن لباسهای تمیز از روی بند لذت ببرم. از جارو کردن خانه. شستن ظرفها. نمک زدن به بادمجان. بافتن موها. به این همه موهبتهای اضافه فکر می‌کنم که به خاطر زن بودنم به من داده شده است.

شش. حالا باز یک عده داد و هوارشان بلند می‌شود که به چه حقی موضوعات را «زنانه»، «مردانه» کرده ام.

هفت. این یکی موذی است. اجزای صورتش به هم نزدیک است. می‌تواند همه حرفهای ساده را به نقشه های موذیانه تبدیل کند. می‌تواند از کاه کوه بسازد. می‌تواند و این کار را هم می‌کند.

هشت. شاید هم کسانی که برای پروفایلشان عکس نمی‌گذارند، حق داشته باشند. جاجوها بی شمارند.

نه. ذهنم پر از عدد است. عددها را فقط وقتی دوست دارم که توی حساب بانکی باشند. وقتی توی سرم بالا و پایین می‌روند عصبانی ام می‌کنند. نمی‌دانم چی از جان من می‌خواهند. نمی‌دانم. نمی‌خواهم هم بدانم. توی ذهنم مدام عدد وام را تقسیم به ماههای سال می‌کنم. سودش را حساب می‌کنم. از قسط کم می‌کنم. بعد فکر می‌کنم آخرش که چی؟ عددهایم از بلندترین نقطه سقوط می‌کنند و نقش زمین می‌شوند. نمی‌میرند سگ جانها.

ده. با لباسهای گل و گشاد و دامنهای بلند و مانتوهای آزاد راحتترم. یک جور احساس کولی وار به من می‌دهد. احساس می‌کنم می‌توانم رها کنم. می‌توانم راهم را بکشم و بروم. چرا هوا آنقدر گرم نمی‌شود که برویم سراغ دامن و صندل. بعد پلیس نامحسوس گزارشمان را بدهد پلیس محسوس. پلیس محسوس احضاریه را بفرستد در خانه. گل بگیرند مملکت گل و بلبل را. همان بهتر که هوا گرم نمی‌شود.

یازده. تمام راه صدای او توی گوشم است. صدایی که لحنش را از خودم در می‌آورم. شکل جمله ها را عوض می‌کنم. خسته که می‌شوم فکر می‌کنم کاش می‌شد این خیالها را بیرون کرد. کاش می‌شد سرم را بتکانم و او را با آن قاطعیت ترسناکش بیرون کنم.  

دوازده. چرا من سبک نمی‌شوم؟ این همه نوشتم ها.

سیزده. مرد فقط چند ساعت قبل از مرگش اینستاگرامش را آپدیت کرده بود. بعد از مرگمان چه بلایی سر اکانتهای ما می‌آید؟ کاش آنقدر فرصت داشته باشیم که خودمان سر و سامانشان بدهیم. خدایا ما را نخور! خب؟