رم دادن صید خود از آغاز غلط بود ، نبود؟
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چرا اینقدر ترک ترک و شکسته‌ام از پنجشنبه؟ هر جا پای برهنه‌ام را می‌گذارم خرده‌های شکسته می‌رود توی پایم. انگار چیزی در من فرو ریخته و همه جا را از این تکه‌های شکسته پر کرده.

قرار بود روز خاصی باشد. حتی فکر کرده بودم که چه عکسی بگیرم و توی اینستا بگذارم. قرار بود دستهایم را از دو طرف باز کنم توی میدان اصلی شهر و زیرش بنویسم: « چهل ساله شدم.» نشد. به جایش تا چشمهایم را می‌بستم دنیا شروع می‌کرد به چرخیدن. مانده بودم که دیوار ارغوانیم چرا دارد نزدیکتر می‌آید و بعد نرسیده به من دوباره برمی گردد. صدای خش خش برگ خوردن کرمهای ابریشم. صدای ماشینهایی که رد می‌شدند. صدای پای خودم روی کف خانه. همه هزار برابر می‌شد. هزار هزار برابر.

روز خوبی نبود. حتی معمولی هم نبود. یک روز بد بود. یک روز بد و سنگین و طولانی و تمام نشدنی.

دیشب که خوابیده بودم کمرم تیر می‌کشید. از جابجا کردن آن تیر و تخته‌های سنگین. نگفته بودم که دو شب است قرص مسکن می‌خورم و می‌خوابم که بتوانم بخوابم. صبح فکر کردم از بس احمقم. از بس دلم می‌خواهد دور و برم قشنگ باشد و شاد باشد و زنده. فکر نمی‌کنم به اینکه به چه قیمتی و چرا. خیلی وقتها، خیلی چیزها به بهایی که بابتش می‌دهی نمی‌ارزد. خیلی وقتها نمی‌شود یک ویرانه را درست کرد. بس که گذشته چیزی باقی نگذاشته که بشود به آن یک تابلوی کوچک آویخت. یک تابلوی کوچک حتی.

چرا همیشه من باید ساکت بمانم؟ چرا من باید مواظب باشم که جمله‌هایم خواب هیچ کسی را در هیچ جغرافیایی آشفته نکند. چرا کسی حواسش به من نیست؟ جواب را پیدا نمی‌کنم. نمی‌دانم اصلا جوابی هست یا نه. برای پیدا کردن جوابها زیادی تکه پاره‌ام. زیادی خسته‌ام. پرده‌هایی که شب عید شسته بودم بوی خاک گرفته‌اند. آن همه گلدان نتوانست نحسی را از آن خانه ببرد. از بس که خاطره‌های تیره عمیقند. من اشتباه کردم که آن همه سنگینی را دست تنها برداشتم که چه بشود؟ واقعا که چه بشود؟ با خودم چه فکر کردم؟ نمی‌دانم.

حالا دارم خودم را با خاطره دیروز عذاب می‌دهم. به زن احمقی فکر می‌کنم که در خانه می‌چرخید و فکر می‌کرد چیزی را تغییر داده است. زن احمقی با موهای فرفری که همین پنجشنبه 40 سالش تمام شده.

 

 


 
سنگ بودگی
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک سنگ کوچک، یک سنگ خیلی کوچک را هم که بیندازی توی آب حوض تا ته دیواره ها را با دایره های هم مرکز پر می کند. دایره ها در مسیرشان به برگها می خورند. به حشره های شناور در آب. به تصویری که بی خیال روی آب نقش بسته. دایره ها همه چیز را تحت الشعاع خودشان قرار می دهند.

من، همیشه آن سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم دایره هایی درست کرده ام. دایره هایم زندگی آدمهای زیادی را تحت تاثیر قرار داده اند. یک وقتی که سنم کمتر بود بدم نمی آید پیشرو باشم. حالا خیلی محتاط ترم. می دانم زندگی آنقدر بالا و پایین دارد که نه می شود حکم کلی داد نه می شود راهی را با اطمینان به کسی توصیه کرد.

تقصیر من نیست که دایره هایم هنوز سر راهشان عکس ماه را می لرزانند یا حشره ها را غرق می کنند یا به برگهای مرده امید می بخشند. الان مدتهاست که من از ضربه ملایم دایره ها هم می ترسم اما کاری از من برنمی آید. من همیشه سنگی بوده ام که در آب می افتد. بی آنکه بخواهم...  از تاثیر دایره هایم بر آدمیان پناه می برم به خدای کرگدنها. خدای تصمیم گیرنده ها. خدای سنگهای کوچک و حوضهای خزه بسته... 


 
نامه،عکس قدیمی،یادداشت پاااره می کنیم. مجسمه می شکنیم. پا بده آب حوض هم می کشیم.
ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گفت:‌ «اسمش را دیدم و حالم بد شد. بعد یاد حرف تو افتادم.  ورق را کندم و تا جایی که می شد پاره پاره اش کردم. با هر بار پاره تر کردن با هر بار شنیدن آن صدای عجیب بهتر می‌شدم.» گفتم:‌« موثر است. واقعا موثر است.»

 لابد آدمها با خط و نوشته‌شان تکه‌های روحشان را جا می گذارند که اینطور حس عجیبی از پاره کردن این یادگاریهای قدیمی به آدم دست می دهد. انگار کن که یک ذره از خودشان باشد.

گذشته چیز عجیبی است. می دانی تمام شده و رفته اما باز از یک جا نیشش را در تن آدم فرو می کند. خوبیش این است که می توانی سرت را ببری بالا و بگویی خوب شد که تمام شد ها. رفتند. دیگر نمی توانند آزارم بدهند. حالا، حتی دیگر چیزی هم نمانده که پاره کنم. همه ی ذرات تکه تکه شده مدتهاست که هیچ شده اند.

بعد یک جا، یک روز که کنار گلدانهایم ایستاده ام، می بینیم دنیا  دارد دیوانه وار دور خودش می چرخد. بیراهه می رود. می خروشد. دوستهایم را حتی گاهی با خودش می برد و من در آن نقطه ی بی تکانی ایستاده ام که دیگر آنجا چیزی مهم نیست. نقطه ی بی تکان خودش مرکز زلزله است. نقطه شروع آوارگی است اما خوبیش این است که دیگر روحم نیست که آب می رود و کوچک می شود.

در این چرخش دیوانه وار، با قانون عزیز گریز از مرکز، ذره های نامه ها، عکسهای قدیمی و لبخندهایی که به تاریخ پیوسته اند دور می شوند و در فضای بی انتها پخش می شوند. دیگر کسی نمی تواند اینها را به هم بچسباند. هیچ کس نمی تواند.

برای من همین مانده که گاهی باید بایستم، وسط این چرخش دیوانه وار، به خودم یادآوری کنم که تمام شده، همه چیز تمام شده است ... 


 
سی سال پیش در چنین روزی ...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٧  کلمات کلیدی: نوستالژی

خانه را که دیدم دیگر نه به خیابان نگاه کردم نه تابلوی «توقف مطلقا ممنوع»، ماشین را ول کردم کنار خیابان و پریدم توی کوچه. همسایه ها ناپدید شده بودند. خانه روبرویی جایش را داده بود به یک ساختمان بزرگ. نمای سمت خیابان را با کامپوزیت آلومینیمی زشتی پوشانده بودند و رویش نوشته بود اداره گاز. کوچه ولی شبیه قدیمها بود. کوچه ای شیبدار که تمام زمستان پر از برف می ماند. از کوچه پنجره ها را نشانش دادم و گفتم: « پنجره ها بلند بودند من خیابان را نمی دیدم.» به شبهای زمستان آن سال فکرکردم که تنها بودم و مامان نبود و من در این خانه 6 ساله بودم. به دیدن سیاه شدن آسمان از پشت مربع شیشه ها. من دراین خانه اولین ترسها، اولین اندوه و هزاران اولین دیگر را تجربه کرده ام. من در این خانه خندیده ام و حتما گریه ها کرده ام. من از این خانه به شهر بزرگ کوچ کرده ام. هنوز آن کامیون بزرگ را می بینم که دم در ایستاده و همه ی زندگی کوچک ما را بار می زند. من گیج اندوهم از ترک کردن همکلاسیها. زن همسایه غصه دار است. مادرم آن موقع 35 ساله بود ولی چقدر به نظرم بزرگ و عاقل می رسید. ما از شهر کوچک، خاکستری و سرد به پایتخت مهیج برمی‌گشتیم. گفتم ده، یازده سال پیش که آمدم همدان این همه دلتنگ این خاطره ها نبودم با اینکه آن موقع خانه هنوز دست نخورده سر جایش بود.

در خیابان پاستور، پلیس جوان برای ماشینم جریمه می نوشت. با چشمهای خندان پریدم جلو که ننویس آقا. من در این خانه 4،5 ... و 10 ساله بوده ام. ببین این شیشه های راه پله که حالا رویش را با این رنگ دودی زشت پوشانده اند رنگی بود. بابا پیکان قهوه ای را می گذاشت همین جا. این خیابان آن موقع پهن بود. یا به نظر پهن می رسید. آرامگاه دور بود. اما همان موقع هم قشنگیش را می فهمیدم. ننویس آقا. من در این خانه دوچرخه سواری یاد گرفته ام. عاشق گلهای اطلسی شده ام. با عمو و خانواده اش سر سفره هفت سین نشسته ام. خاطره های ترسناک مرگ دکتر ایروانی را شنیده ام. بارها از صدای بمباران ترسیده‌ام. در این خانه اولین ترسهای عمیق زندگیم در جانم خانه کرده است. از این خانه کابوس پابرهنگی به خوابهای همه سالهای من کوچ کرده است. از این خانه خاطره دوغهای ترش مسیر گنجنامه را دارم. عشق به کاسه های سفالی آبی را. ننویس آقا ننویس.

قبض را نوشته بود. بعد گفت کم می نویسم. به خاطر خاطره ها به دختر 6 ساله ای که از تاریکی و تنهایی می ترسید تخفیف می دهم. قبض را گذاشتم توی داشبورد. آرام از کنار سوپر سینا رد شدیم. گفتم ما پیاده می آمدیم تا اینجا ولی اجازه نداشتیم پفک بخریم. مغازه بسته بود. پشت آرامگاه ابرها آسمان را هزار رنگ کرده بودند. در من چیزی داشت می رقصید. چیزی شبیه کودکی که بزرگ شده بود و می دید پشت پنجره چیزی ترسناک نیست. می دید که از آن همه خاطره ی ترسناک فقط یک گرمی خوشایند مانده توی قلبش. گفتی خوبی؟ خوب بودم. از همیشه بهتر.


 
می نویسم، پس هستم.
ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱۳  کلمات کلیدی: نوشتن و دیگر هیچ

دستش را می‌اندازد دور شانه‌ام. معرفیم می‌کند که نویسنده‌ام و معمار. نویسنده را اول می‌گوید. از غرور کلمه‌هایش گرم می‌شوم.

قبل از او، کسی از نزدیکانم، به نویسنده بودن من افتخار نمی‌کرد. سالهایی که معماری نمی‌کردم و می‌نوشتم بابا اگر جایی می‌خواست از شغلم بگوید با خجالت آشکار می‌گفت در مجله‌ها می‌نویسد ( نمی‌گفت نویسنده) و بعد سرش را به تاسف تکان می‌داد که البته معمار است. (با کلمه‌ی بیچاره‌ی مستتر در لحنش)

مادرم که از نوشته‌های من را برای دلواپستر کردن خودش استفاده می‌کند، به نظرش می‌آید که من باید می‌رفتم ادبیات می‌خواندم و البته خیلی خوشحال است از اینکه این کار را نکرده ام.

قبلتر که اصلا کل وجودم مایه شرمساری بود، باید سرم را می‌انداختم پایین که چرا اصلا فکر می‌کنم می‌نویسم و کار می‌کنم. چرا وجود دارم. چرا آدمها مرا می‌شناسند. چرا خوانده می‌شوم. بگذریم.

*

گاهی باید به خودم یادآوری کنم که همین ایستادن روبروی آدمهای تازه با گرمی دستهای او، همین که خودمم و لازم نیست چیزی را بپوشانم که مایه فخر است نه خجالت... حتی اگر فقط همین هم دستاوردم بوده باشد از این سالها، به خدا کافی است.


 
درخت کوچک من، به باد عاشق بود. به باد بى سامان...*
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۱٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

چطور قبلا اینقدر زیاد روى موبایل مى‌نوشتم؟ حالا چرا  نمى‌‌توانم؟ چرا حالا باید این فاصله‌ى طولانى از تخت تا صندلى سبزم را بروم و پشت به گلدانها بنویسم؟ دیشب با پسرک توى اتاق بودیم که باد زد و گلدان ارکیده را انداخت. بچه‌ام خیلى غصه خورد، امیدوارم گلهایش جان سالم به در ببرند.

من، همانطور که با زانوهاى خم شده داشتم تکه‌هاى خیس زغال و پوکه را از روى زمین جمع مى‌کردم فکر کردم این نشانه است و من هنوز مثل قدیمهایم احمق و قضا و قدرى هستم. باد زده و زیباترین گلدان خانه پهن شده کف زمین و من فکر مى‌کنم کسى خواسته چیزى به من بگوید. کاش زبانش را داشتم که بگویم چقدر این تنهایى را دوست ندارم. چه قدر دلم کلمه مى‌خواهد. وسط راه رفتنهاى متوالى در استخر به همین فکر کرده بودم که "چرا تحمل مى‌کنم" و "چرا" چرخیده بود در فضا و شده بود شبیه یک پرنده ى عجیب.  نمى‌ شناختمش. به خانه که آمدم، دلم گرفته بود.

بعضى چیزها، اندوهگینت مى‌کند. مهم نیست که هى به خودت یادآورى کنى که این اندوه، بیخودى است. اندوه با خود و بى خودى که نداریم. اندوه داریم. هرچقدر هم با آب زغال اخته و مخلفات قاطى اش کنى و فرو بدهى باز اندوه است. اندوه و حس تنهایى قبل از افتادن ارکیده بود. بعد من و پسر، گلدان را با هم ایستاندیم. شاخه ها را صاف کردیم. با چشمهاى من، از من پرسید: "حالا چى میشه؟ خراب میشه؟" چرا این روزها همه از من میپرسند که بعد از این چه مى‌شود؟ مگر من توانستم به سلامت از این "دیار وحشت" بگذرم که بنشینم براى جماعتى نطق کنم. مگر دیار وحشت نیامد و پایین پاى من به زندگى اش ادامه  نمى‌ دهد؟ چرا مى‌ترسم؟ چرا  نمى‌ ترسم؟

عشق نیست. ارکیده پهن شده کف زمین و من مى‌دانم این یک نشانه است. از همان نشانه هاى کلیشه اى که جهان هستى با یک باد پرت مى‌کند توى خانه ات. مى‌توانى رمزش را بخوانى و بدانی و یا از کنارش عبور کنى. من، که حالا خیلى وقت است مى‌دانم در زندگى چشم به هم که بزنى، براى هر چیزى دیر شده، گلدانم را از روى زمین جمع مى‌کنم. از لابلاى خاک هزارپایى بیرون آمده و کف خانه ام تن ناسورش را پیچ و تاب مى‌دهد.

اینجور وقتهاست که مى‌بینم هزارساله ام. خسته ام و احساس تنهایى مى‌کنم. به بى‌تا همانوقت که در استخر راه مى‌رفتیم گفتم. تنهایى تا کلمه شد، بزرگتر از همیشه نشست روبروى من. خسته و کلافه بودم، از تلاش نافرجامم براى بهبود دادن اوضاعى که سر بهبود ندارند انگار. دلم از زور تنهایى داشت مى‌ترکید. دستمال را کشیدم روى لکه قهوه اى روى زمین و به پسرم گفتم بخوابد. پنجره را هم بستم. رفتم روى تخت و هیچ کتابى نتوانستم بخوانم. آنقدر فکر کردم تا خوابم برد و بعد این کلمه ها بیدارم کردند.

 

* عنوان از فروغ

 


 
بن بست
ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

در روزنامه خواندم که رشد آمار طلاق متوقف شده. فکر نکنید که نشسته‌اند آسیب شناسی کرده‌اند، به زوجها آموزش داده‌اند یا در نهادهای مرتبط سرمایه گذاری کرده‌اند یا چه می‌دانم وام داده‌اند به ملت که مثلا به خاطر فقر زندگی‌شان از هم نپاشد. نه خیر. مسئولین موفق شده‌اند با کمترین هزینه در یک عمل قهرمانانه با پاک کردن صورت مساله به این دستاورد بزرگ دست پیدا کنند. طلاق توافقی را برداشته‌اند. به همین راحتی. نمی‌دانم حالا که برداشته‌اند چیزی جایش گذاشته‌اند یا نه. اما می‌دانم سختتر کردن طلاق هیچ نتیجه‌ای برای تداوم زندگیها ندارد. اتفاقا اگر کسی یک جو عقل توی سرش باشد، باید طلاق را آسانتر کند یا این تابوی به هر قیمتی ازدواج کردن را یک کاریش بکند که طلاق کمتر شود. در جامعه‌ی ما به جای اینکه ازدواج پیمان مشترکی برای یک زندگی باشد تنها راه استقلال و جدا شدن از خانه‌ی پدری است. برای خیلیها تنها راه نفس کشیدنی است که برایشان باقی مانده است. دانش و آگاهیهای قبل از ازدواج خیلی کم است. اصلا جوانها نمی‌دانند برای چی دارند ازدواج می‌کنند و هیچ ذهنیتی ندارند از اینکه زندگی طولانی مدت و زیر یک سقف چقدر فرساینده است و چه توان عظیمی می‌خواهد با تفاوتهای یک آدم دیگر کنار آمدن.

خود طلاق هم با آن اسم ترسناکش به‌اندازه کافی مردم را می‌ترساند و نصف این آدمهایی که همین الان دارند با هم زندگی می‌کنند از ترس همین اسم و پیامدهای بعدش است که طلاق نمی‌گیرند آن وقت به جای همه کارهای ممکن، طلاق توافقی که آسانترین راه طلاق بود برداشته شده است.

نمی‌دانم آیا این قانون مسخره، به جز مجبور کردن آدمها به خیانت و ماندن در رابطه‌های نامناسب و افسردگی و زندگیهای موازی نتیجه دیگری هم خواهد داشت یا نه. به نظرم شکسته شدن حرمت یک رابطه خیلی مهمتر و جدیتر از طلاق است. جایی که نخ رابطه قطع می‌شود، دیگر طلاق بگیری یا نگیری همه چیز تمام شده است. گاهی آدمها می‌توانند تکه‌های بند زده‌شان را به هم وصل کنند و لنگان لنگان راهشان را بروند. اما بیشتر وقتها، دو نفری که دو سر پاره‌ی نخ مانده‌اند برای خودشان گیج گیجی می‌زنند تا راه دیگری پیدا کنند. راهی برای نفس کشیدن. راه رفتن. زندگی کردن.

کاش یکی عقلش می‌رسید و به جوانها آموزش کافی می‌داد. مشاوره‌های قبل از ازدواج را اجباری می‌کردند. می‌گفتند که همسانی بین خانواده‌ها چه مهمتر است از معیارهای دیگر. اصلا تست می‌گرفتند ببینند طرفین گذشت کافی دارند برای ماندن در یک رابطه. از اهمیت سکس می‌گفتند و اینکه دو نفر باید نیازهایشان هماهنگی داشته باشد. البته اینها زمان بر و هزینه بر است و نیاز به صرف بودجه و برنامه ریزی دارد و ما در کشوری زندگی می‌کنیم که همه فقط می‌خواهند فوری از همه چیز نتیجه بگیرند.

به مسئولینی که این تصمیم را گرفته‌اند از صمیم قلبم خسته نباشید می‌گویم و امیدوارم یک روز شخصا پیامدهای تصمیمشان را تجربه کنند.


 
کمپین نه گفتن به پلاستیکهای سیاه بوگندو
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

اولین چیزی که مادرم در مورد پریود شدن به من گفت، این بود که باید مخفی‌اش کنم. مبادا پدرم یا برادرم بفهمند. قبل از اینکه بدانم درون بدنم چه اتفاقی دارد می‌افتد، یا از شوک این واقعه ترسناک بیرون بیایم، فقط می‌دانستم باید مخفی بماند. انگار جرم و جنایتی در من رخ داده بود و کسی نباید می‌فهمید.

حالا که بزرگ شده‌ام می‌توانم بفهمم که مادرم، هیچ وقت با زنانگیش راحت نبود. این علامت آشکار رشد زنانه برایش دردناک بود و یادآور محدودیتهایی که به زعم مادرم، یک زن در زندگیش خواهد داشت. اما آن موقع نمی‌فهمیدم. فکر می‌کردم در این اتفاقی که افتاده مقصرم و نمی‌دانستم تقصیرم چیست. حتی نمی‌دانستم دقیقا چه شده است. مادرم، زن تحصیل کرده‌ایست. می‌توانست به راحتی و با جمله‌هایی علمی این پدیده را برای من توضیح بدهد. اما به جای این کار، پناه برد به بدویتی که زن را جنس دوم می‌دانست. هنوز هم فکر نمی‌کنم ذهنیتش تغییر چندانی کرده باشد. اما من خیلی عوض شده‌ام.

در مسیر این پوست انداختن دردناک، حوالی همان 13-14 سالگی در مدرسه پریود شدم و به هیچ کس نتوانستم بگویم. از دوستانم فرار کردم و سعی کردم جلوی خونریزی را بگیرم و نشد. تمام زنگ تفریح را یک گوشه کز کرده بودم و به بدنم التماس می‌کردم که بس کند. آن روز را هنوز به وضوح یادم است. وسط خنده‌های شادمانه دخترها، بازیها، درس معلم و من داشتم می‌مردم و می‌ترسیدم کسی بفهمد. جرات نداشتم از کسی نوار بهداشتی بخواهم. جرات نداشتم بروم دفتر مدرسه. فقط می‌خواستم به هر قیمتی شده، این ننگ را پنهان کنم.

آن روز تمام شد و من به خانه برگشتم. روزهای بعد دوستانی را می‌دیدم که وسط کلاس می‌زدند به شانه‌ام که های فلانی نوار بهداشتی داری. راحتی شان برایم عجیب بود. اینکه می‌گفتند پریودند و در موردش حرف می‌زدند. خیلی سال طول کشید تا آن دختر ترسیده را پناه بدهم و یادش بدهم که با زن بودنش نجنگد. خودش را همانطور که هست دوست داشته باشد و بپذیرد.

حالا وقتی می‌بینم والدین چه آگاه شده اند و چه خوب و سنجیده با این مساله طبیعی برخورد می‌کنند، کیف می‌کنم. من که دختر ندارم اما اگر داشتم وقتی پریود می‌شد برایش جشن می‌گرفتم. به او می‌گفتم که رشد کرده و دنیا به او موهبتی داده که بتواند زن شدن را تجربه کند.

حالا، شاید از این طرف بوم افتاده ام که فکر می‌کنم سهم زنها، از شادی در دنیا بیشتر است. برای همین توانایی شگفتشان به پناه دادن به همدیگر. برای اینکه می‌توانند با کارهای ساده حال خودشان را بهتر کنند. برای اینکه تصمیمهای بزرگ را با نشانه های کوچک علامت گذاری می‌کنند. با کوتاه کردن موها. لاک زدن. با کاشتن گل و گیاه. با پختن غذاها.

زنها نه فقط از شادی که از اندوه هم سهم بیشتری دارند. از زندگی سهم بیشتری دارند. برای این توانایی درونی که می‌توانند تحمل کنند. خمیده شوند اما نشکنند. پناه بدهند. نوازش کنند و تسلیم نشوند. می‌دانم که زن بودن، هدیه ای شگفت است. گنجی که یک گوشه‌ی درونت افتاده و یک روز می‌بینی که بیهوده سالها را به طلب جام جم هدر داده ای. همه چیز همین جاست.

برای من، این پذیرش ساده نبود. سالهای سال طول کشید. خیلی چیزها را این وسط قربانی کردم تا یاد بگیرم زن باشم. خیلی طول کشید تا من زنی باشم که به کوشش بقالی محل بخندم که تلاش می‌کرد نوار بهداشتی را در کیسه سیاه بدریختی دستم بدهد. کیسه سیاه باز نمی‌شد و مرد سرش را انداخته بود پایین با عرق شرم بر پیشانی با آن سر و کله می‌زد. گفتم: « ول کن آقا. بذار تو یکی از همین پلاستیکهای معمولی... بمب ساعتی که نیست.» و مرد سرش را بلند کرد و با تعجب به من نگاه کرد.

هنوز کلی آدم توی دنیا هست که باید بهشان یاد بدهیم که پریود شدن یک مساله طبیعی است. کاملا طبیعی. مثل غذا خوردن. مثل دستشویی رفتن و مثل همه مسائل طبیعی نیازی نیست نشانه‌هایش را در هفت سوراخ پنهان کنیم مبادا کسی بفهمد که خدای نکرده ما زن هستیم.