یک زندگی تقریبا معمولی
ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

لابد از اولش قرار بوده همه چیز همینقدر سخت باشد. لابد آن زندگیهای آسان با عکسهای شیک و پیکشان در فیس بوک هم پشت صحنه‌های اینطوری دارند. برایم نوشته چرا چشمهایت در عکس نمی خندد؟ رفیق سی و اندی ساله است که می داند بلدم با چشمهایم بخندم. به عکس برمی گردم. همه چیز به نظر درست می آید. تقریبا همه چیز. فقط اینکه احساس می کنم از خوابی شیرین بیدار شده‌ام. خوابی که آنقدر طولانی بود که فکر کردم خود واقعیت است. همین واقعیت زشت و روزمره و همیشگی بی‌ظرافت. حالا رو در روی روزهای کوتاه فکر می کنم همین؟ پایان خوبی نیست. پایان خوبی اصلا نیست. به داستانهایی فکر می کنم که باید بنویسم.  به من گفته‌اند به تجربه های زیسته خاصت رجوع کن. تجربه های زیسته ی خاصم را می زنم زیر بغلم که وقتی هوا خنکتر شد ببرم جایی آتششان بزنم. پناه ببرم به یک زندگی معمولی. تقریبا معمولی. جایی که خندیدن از یاد چشمهایم نرود... 


 
لطفا همدیگر را نترکانید. مرسی. اه.
ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۳  کلمات کلیدی:

فکرمی کنم بیشتر وقتها مشکل ما بارهایی که روی دوشمان داریم نیست. مشکلمان اینجاست که کسی درک نمی‌کند که چه کار دشواری داریم انجام می‌دهیم. فکر می‌کنم باگ طبیعت در مورد ما دقیقا در همین نقطه باشد. با این همه توانایی و قابلیت که داریم در بند آن جمله‌ی کلیش‍ه‌ای بی مزه‌ای هستیم که بگوید:‌« دمت گرم. تو چه زن خوبی هستی. باریکلا چه خوب داری همه چیز را منیج می‌کنی.»

آن تایید نشدن دردش آنقدر زیاد است که یهو بار صد کیلویی می‌شود ده تن.  دیگر نمی‌شود تکانش داد. می‌بینی صبح که بیدار شدی انگیزه تکان خوردنت به زیر صفر نزول کرده. چه برسد به اینکه بخواهی دنیا را هم مدیریت کنی. درد در همین نقطه‌ی دیده نشدن ، درک نشدن و فهمیده نشدن است.

بعد متاسفانه می‌توانیم سالهای سال بدون اینکه خم به ابرو بیاوریم بارهایمان را به دوش بکشیم و بعد از اینکه به اندازه ده برابر طبیعیمان کش آمدیم یهو با یک صدای کوتاه «تق» ببریم و جا بزنیم. اطرافیانی که شاهد نیم قرن کش آمدن ما بودند گاهی سخت است باور کنند که بریده‌ایم. برای اینکه خیلی وقتهای دیگر بوده که اوضاع شاید هم بدتر بوده و ما نبرده‌ایم. اما همه‌ی اینها قبل از نامرئی شدنمان بوده لابد.

دنیا را اداره می‌کنیم ولی اشکال کارمان اینجاست که بلد نیستیم نیروی خودمان را مدیریت کنیم. تا وقتی که جان داریم، مثل مرغ سرکنده می‌دویم و بعد جان که رفت، سر نداشته را می‌گذاریم زمین که بمیریم. یک جایی کاش قبل از مردن محتوم بتوانیم حالی بقیه بکنیم که نقاب نامرئی را کنار بزنند و بفهمند که حضور و آرامش همیشگیمان هیچ هم همیشگی نیست.

من دارم راز بزرگی را به شما می‌گویم. می‌شود با تایید کردن عمر بال بال زدن مرغ بی نوا را نامحدود کرد و به سلطنت در دنیایی که جزئیات وقت گیر بی اهمیتش را دیگری اداره  می‌کند ادامه داد. من اگر جای شما بودم، اگر به جای اینکه در جبهه اداره کنندگان دنیا باشم، داشتم سلطنت می‌کردم از این باگ طبیعی به نفع خودم استفاده می‌کردم. قبل از شنیدن صدای «تق»‌ طبعا... اگر قبلا زده اید طرفتان را ترکانده اید، کار چندانی از دست من برنمی آید!


 
تشنه نیستی؟
ساعت ٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک قطره است. آن چیزی که یک لیوان را لبریز می‌کند، فقط یک قطره است. همین قطره‌ی ناقابل نادیدنی بی‌ارزش... همین قطره‌ای که می‌شد در راه ریختن به لیوان با نوک انگشت نگهش داشت. همین قطره‌ای که با عبور نسیمی نیست می‌شد... اما کار من از قطره و قطره‌ها گذشته... لبریزم... زیادی لبریز... یک جرعه از این لیوان بنوش... به خدا که دیگر نمی‌کشم... 


 
سبکی تحمل ناپذیر هستی
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

این روزها بعضی عکسها را نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم اگر کسی به شیدای ده سال پیش این عکسها را نشان می‌داد چه فکری می‌کرد؟ اگر شبیه «فلش فوروارد» در یک لحظه چشمهایم را می‌بستم و این تصویرها را می‌دیدم و بعد باز می‌کردم و در خانه بودم با نوزادی در آغوشم. هیچ وقت باور نمی‌کردم که زندگی من ممکن است اینقدر تغییر کند. باور نمی‌کردم آدمهایی از گذشته‌ها دوباره وارد زندگی من می‌شوند. باور نمی‌کردم که دوباره در یک قاب می‌ایستیم. دوباره حرف می‌زنیم. دوست می‌شویم. باورم نمی‌شد که زندگی بخواهد مرا اینقدر بچرخاند و باز ببینم در همان نقطه اول ایستاده‌ام. به زندگیم فکر می‌کنم. « چه می‌شد اگر...» را می‌گذارم اول جمله‌ها و بعد می‌بینم نمی‌توانم بقیه‌اش را بسازم.

بار سنگین انتخابهای درست و نادرست روی شانه ‌هایم است. چه فرقی می‌کند. این راهی است که رفته‌ام. هزار راه هم هست که نرفته‌ام و هرگز نخواهم دانست که اگر آنها را رفته بودم چه می‌شد یا حالا کجا بودم ... شب، شب میهمانی بزرگداشت امینی به همین فکر می‌کردم. به شب تیره که سنگین می‌شد. به آدمها. به چشمها و اشکها و لبخندها و فکر می‌کردم من، اگر این شب را به خوابم هم دیده بودم، باورش نمی‌کردم. ایستادن در این عکسها کنار آدمهایی اینقدر غریبه و اینقدر آشنا.

به شوخی بزرگی که زندگی با ما کرده فکر می‌کنم. به اینکه اگر یک روز همان بیست سال پیش کسی دستی می‌زد روی شانه‌هایمان و می‌گفت بیست سال دیگر با هم خواهید بود ... آن روزها «بیست سال دیگر» مثل هیچ وقت بود. آن هیچ وقت دور از دسترس حالا برگشته. حالا اینجاست و من باورم نمی‌شود. باید یک داستان دیگر بنویسم. از همینها که زندگی به سرم آورده. یا من به سر زندگی آورده ام. بنویسم که چه سخت است در بیست سالگی باور کنی که بیست سال بعدی هم هست و می‌تواند آسمان آبی تر یا خاکستریتری برایت بیاورد. چه فرقی می‌کند. کدامتان زندگیتان همان شد که در بیست سالگی فکرش را می‌کردید؟

اما، هر چقدر هم که خودم را دلداری بدهم یک جا می‌بینم ایستاده ام و به دختر سر به هوایی فکر می‌کنم که روی آن سکو در دانشکده نشسته و به تنها چیزی که فکر نمی‌کند آینده است. فکر می‌کنم اگر فقط کمی عاقلتر بود، من حالا کجا بودم... دخترک اما سر عاقل شدن ندارد... شاید هر راهی هم که رفته بودم باز هم پسری داشتم با چشمهای خودم. شاید هم نه. نمی‌دانم. چه فرقی می‌کند.   من از بین آن همه راه، بعیدترین و دشوارترینشان را انتخاب کردم و حالا برگشته‌ام. خستگی بیست ساله را روی شانه چه کسی بگذارم؟ وقتی همه مثل من کوله‌بارهای سنگین روی دوش دارند و رد سالهای رفته روی گونه‌ها و کنار چشمها و در موهای خاکستریشان پیداست.

بی فایده است. کسی بار مرا سبکتر نخواهد کرد. باید شانه‌هایم را قویتر کنم. باید کرگدنم را از هر جا که پنهان شده پیدا کنم و این همه حسرت را زیر پاهای زشت و سیاهش له کنم. ولی وای بر تو ای شیدای سر به هوا. اگر یک روز ماشین زمان اختراع شد و من روبروی تو ایستادم چنان محکم توی صورتت سیلی می‌زنم که برق از چشمهایت بپرد. دخترک دیوانه. 


 
« افسوس ما خوشبخت و آرامیم...»‌
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱٤  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

دنیا اگر برای دیوانگیهای من وقت داشت دنیای بهتری می‌شد. لیست کارهای نکرده روی دیوار آشپزخانه دیگر به کاشیهای بالای بالا رسیده است. 15 روز دارم تا شروع مدرسه و انگار این چهار ماه تابستان جز چرخاندن من به دورخودم کاری با من نداشته و ندارد. می‌چرخم و می‌دوم و نمی‌رسم. برای یکی از دوستانم پیغام گذاشتم که دیگر باید باور کنم که زندگی من همین است. همین دویدن مدام. راستش دیگر یادم نمی‌آید کی و کجا زندگی چیزی به جز این دویدن بوده. شاید فقط همان سالهای اولی که سینا به دنیا آمده بود و دنیا به طرز عجیبی آرام گرفته بود و من ایستاده بودم و دنیا دور من می‌چرخید. اما همان وقت هم، شب، همه که می‌خوابیدند من در قلمرو خانگیم راه می‌رفتم و می‌خواستم دنیایی را تصاحب کنم که مرا از یاد برده بود. بعد بچه بزرگ شد و دنیا دوباره شروع کرد رفتن و مرا دنبال خودش کشاندن.

یک وقتی گفته بودم انگار فاصله زمانی صبح که پرده‌های خانه را کنار می‌زنم و تا شب که پرده‌ها را دوباره می‌کشم به سرعت برق و باد می‌گذرد. حالا مدتهاست که پرده‌ها را نمی‌کشم و هر روز صبح آفتاب که بالا می‌آید فکر می‌کنم یعنی صبح شد؟ یعنی باز فردا شد؟ حتی آن فاصله زمانی بین کنار زدن پرده ها را هم گم کرده ام.

برای کسی که ایستادن را فراموش کرده است چه باید تجویز کرد؟

پرم از ددلاینها. در یکشنبه و سه شنبه های کلاس زبان. در یادداشتهای هفتگی و هر بار وقتی کلید می‌اندازم و در خانه را باز می‌کنم تا آن لحظه ی بعد که دوباره شروع کنم به دویدن به اندازه یک نفس کوچک فرصت دارم. آه کوچکی از سر رضایت شاید و بعد باید شام آماده کنم و ظرفها را بشویم و ثبت نام اینترنتی کلاس زبان را انجام بدهم و فکر کنم پس کی دنبال وامم بروم و ... و ... و ... 


 
Item 203 - To do list
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من

شمعدانی بعد از آن همه بلایی که سرش آمده بود گل داد. گلهای ریز قرمز. به خانه که برگشتم تب دار و گرما زده گلهای ریز را به رخم کشید. می دانم که دارم دیوانه می شوم چون با گلها حرف می زنم. بعد از اینکه کاشتمش کلی ازش خواهش کردم که پژمرده نشود. نشد. روز را با یک دیوانگی شروع کردم. امروز چیزهایی مرا یاد پاییز می اندازد. چیزهای کوچکی مثل نسیمی که می وزد. برگهای خشک. جای خالی پرستوها. ننوشتنم از این دویدنهای همیشگی بی رسیدن است و کار و سفر و ... تقریبا ملالی نیست جز دوری شما. یکی از همین روزها می نویسم. این چند خط فقط برای دوستانی بود که نگران بودند. هستم. خوبم. یک جای لیست کارهایم باید درشت بنویسم : « نوشتن وبلاگ»‌ ... ممنون که سر می زنید.