باید یکی از آن توله سگها می خریدم.
ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، افسردگی و سایر دردهای بی درمان ، پیسسسسسس

1- به چهره زنها نگاه می‌کردم برای همان بازی نویسنده‌ها، که حدس بزنم از کجا آمده‌اند به کجا می‌روند اما حوصله قصه بافتن نداشتم. حوصله نداشتم فکر کنم آنها هم مثل من درد کشیده‌اند، روز خوب یا بدی داشته اند، عاشق شده‌اند، باخته‌اند، برنده شده‌اند و حالا رو در روی زنهایی غریبه‌تر اندوهشان را پنهان می‌کنند. به آن حجم از انرژی بیهوده‌ای فکر کردم که صرف می‌شود تا چهره‌ای آراسته و بی خط و خش را تحویل غریبه‌ها بدهند. برای من اهمیتی نداشت که در مورد من چه فکر می‌کنند. اندوه اخمهایم را درهم فرو برده بود. اول نمی‌فهمیدم چرا دارم درد می‌کشم و چرا اندوهگینم. وقتی می‌دیدم هیچ حسرتی نیست نمی‌دانستم درد از کجا راه دلم را پیدا کرده است اما بعد شناختمش. چهره موذی کوچک درد را که خودش را پشت هزار بهانه پنهان کرده بود تا به حقیقت دردناک کوچکش اعتراف نکند. به مقصد که رسیدم آنقدر دردم آمده بود که کم مانده بود بایستم و از دستفروش، یکی از این توله سگها اسباب بازی را بخرم که بی وقفه دور خودش می‌چرخید و پارس می‌کرد. حس می‌کردم باید کودک درونم را نوازش کنم. به خاطر اینکه این همه مدت اینقدر قوی بوده تشویقش کنم و برای اندوه های کوچکش به او خرده نگیرم.
 
2- می گویی اگر فقط یک چیز را بخواهی در من عوض کنی همین اشکهایم است که به هر بهانه کوچک از چشمهایم راهی می‌شوند. نمی‌گویی بی صبریهایم. نمی‌گویی حرف زدنهای شتابزده. نمی‌گویی بهانه‌ها حتی. فقط دلت می‌خواهد من اشک نریزم.
 
 
3- چرا زمان شعورش نمی‌رسد که بعضی وقتها باید شتاب زده بگذرد و لحظه‌ها را به هم بدوزد و بعضی وقتها باید بایستد. رو در روی تمام صبحی که می‌خواستم زودتر بگذرد و تمام شود به غروبی فکر می‌کردم که دلم می‌خواست زمان را نگه دارم و چشمهایم را ببندم و تن بسپارم.
 
4- تنم عاشق توست. هر چه غیر از این بگویم دروغ است.
 
5- باید به آینه دروغ می‌گفتم. هر بار که باید به آینه دروغ بگویم آرایش می‌کنم. منتظرم چهره‌ی توی آینه به من بگوید که روز می‌تواند بهتر شود. همین که پاییز است و خنکی تنم را می‌لرزاند و دستهای سنگین هیچ کس دور گلویم نیست.
 
 
6- چرا از تو نخواستم همراهم بیایی؟
 
7- نامه فروغ فرخزاد را خواندم. از حجم درد و عشق توی نامه قلبم درد گرفت. حالا می‌فهمیدم که چرا درخت کوچکش به باد عاشق بوده و وقتی درخت کوچک کسی به باد عاشق باشد چقدر دردناک است.
 
 
8- یک ماهی است به طرز عجیبی رقیق شده ام. همه را درک می‌کنم. با همه همذات پنداری می‌کنم. دلم برای کسانی که چشم دیدنم را هم ندارند می‌سوزد. آن کودک آواره و تنهای درونشان را می‌بینم انگار. نمی‌دانم از خدا بخواهم این رقت را برایم نگه دارد یا ندارد.
 
9- «من پری کوچک غمگینی را می‌شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد...»
 
 
10- من پری کوچک غمگینی را نمی‌شناسم اما ...
 
روزتان خوش...
 
 


 
تعدادی خط قرمز، در حد نو به فروش می رسد.
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

من خط قرمزهای کمی دارم. در سالهایی که از سر گذارنده‌ام، در شبکه‌ای شطرنجی و باریک زندگی کرده‌ام و بعد در محاصره‌ی قرمزترین خطها، یکی یکی تمام باورهایم را از دست داده‌ام. تمام آن «خوب»های مطلق راهشان را به سمت «متوسط» بودن کج کرده‌اند و «بد»‌ها، پیراهنی خاکستری پوشیده‌اند و از سر راهم کنار رفته‌اند. انگار بزرگ شدن، قبل از هر چیز چهارچوبهای قطعی ذهن مرا گسسته و مرا رودرروی دنیایی قرار داده است که هر روزش هزار رنگ دارد.

حالا می‌دانم که چه فاصله کمی دارم با همه آدمهایی که می‌بینم. چه راحت می‌توانم جای هر یک از آنها باشم. به جای آنها شکست بخورم. پیروز شوم. خیانت کنم. عاشق شوم. فراموش کنم. زمین بخورم و برخیزم. وقتی کنار دیگری می‌ایستی و دنیایش را می‌بینی دیگر نمی‌شود به آن خط قرمزهای موهوم و قضاوتها آویخت.

زندگی دستت را می‌گیرد و روبروی عمیقترین باورهایت قرارت می‌دهد و می‌بینی که از قاصدکی در باد آواره‌تری... از قاصدکی در باد خوشبختر ... از قاصدکی در باد آسیب پذیرتر... از قاصدکی در باد ضعیفتر ... از قاصدکی در باد رهاتر ... باز هم بگویم؟

وقتی هم قد بقیه کنارشان می‌نشینی دیگر هیچ خطی آنقدرها قرمز نیست. هیچ قضاوتی آنقدرها دقیق نیست. هیچ کس آنقدرها گناهکار نیست. هیچ کس هم معصوم و بی گناه نیست.  

دیروز داشتم نوشته‌های دخترکی 15، 16 ساله را می‌خواندم. نوشته‌هایی با همان قطعیت ترسناک و خوشایند جاهلانه. با خطوط قرمز پررنگ. می شد به روشنی دید که هنوز زندگی پله‌های زیر پایش را نلرزانده، آن روی سکه را نشانش نداده و از همه راههایی که به رویا می‌رسید برش نگردانده. اینجور وقتها بزرگ شدن را بهتر می‌فهمم.

فکر می‌کنم و امیدوارم که دیگر هیچ وقت به حکم صادر کردن نرسم. بد هم که نیست. حالا می‌شود عقب نشست. تکیه داد و از جریان لذت برد. آیا همین که می‌دانی هیچ چیز قطعی نیست روزهایت را ساده‌تر و آرامتر نمی کند؟ وقتی که می‌دانی کمی آن طرفتر شیدایی در راههایی موازی زندگی حالایش، دارد لب پرتگاهی به خودکشی فکر می‌کند یا دختر کوچکش را در آغوش گرفته و از پنجره به خیابان شلوغ نگاه می‌کند یا نوشتن را فراموش کرده و حسابدار یک بانک خصوصی شده است یا مهاجرت کرده به ترکیه و با برادرش و گربه‌ها زندگی می‌کند... می‌توانم تا شب از تمام راههای نرفته‌ام قصه ببافم و آخرش هیچ کدام شاعرانه‌تر از راهی که رفته‌ام که می‌روم که می‌رویم نباشد... پس می‌نشینم در فقدان خطوط قاطع قرمزم به پاییزی که منظره‌ی روبرویم را رنگارنگ کرده دل می‌دهم و به صدای پیانو گوش می‌کنم...  


 
به خبری که هم اکنون به دستمان رسیده توجه فرمایید.
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٩  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

دوست عزیزم آمیتیس یکی از پستهای وبلاگ من رو با صدای قشنگش خونده و من اون رو توی کانال تلگرامیم گذاشتم. اگه توی کانال من عضو نیستین به این آدرس عضو بشید:

 

https://telegram.me/sheydaetemad

 

در ضمن این کانال فقط برای یادداشتهای روزنامه اس. نه برای پستهای وبلاگ. یعنی من وبلاگم رو توی کانالم کپی نمی کنم. شما به سر زدن به اینجا ادامه بدین.

 

 

 

 


 
به ساعت 4 بعد از ظهر 15 مهر 95
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

1- با دخترک که حرف می‌زنم تازه می‌فهمم که چقدر آرام شده‌ام. می‌توانم دستم را بزنم زیر چانه‌ام و حرکات تند دستهایش را تماشا کنم. می‌توانم هیجانش را احساس کنم و ببینم که مثل موجی از کنارم عبور می‌کند و گرمم می‌کند. مدتها بود که با آدمی اینقدر زنده و هیجان زده صحبت نکرده بودم. شور زندگی مثل نوری از او می‌تابد و همه جا را روشن می‌کند. می‌بینم و می‌فهمم که چگونه می‌تواند فضا را از حضورش پر کند و اشیای بی جان را وادار کند که به سمت او سر برگردانند.

2-  «دستهای تو تصمیم بود. باید می‌گرفتم و دور می‌شدم.»*

3- دوربین چرخیده بود سمت من، قبل از اینکه اسم تو را بخوانند. بعد اسم خانه را گفتند و تو از جایت بلند شدی. هزار بار در خیالم این صحنه را ساخته بودم. هزار بار قلب من از هیجانش تکه تکه شده بود و اسم تو را خوانده بودند. هزار بار هر قدم را ساخته بودم. هر یک قدمت را تجسم کرده بودم و باز هم آن لحظه از همه اینها که ساخته بودم و خواب دیده بودم، بهتر بود. بعد برگشتی کنار من نشستی ... در احاطه ی شادی دوستان همه رویاهایم واقعی شده بود.

4- هر وقت می‌خواهم چیزی را به یاد بیاورم باید در تاریخ شخصیم ماندگارش کنم. این بار به آرایشگر گفتم کوتاه کن. حلقه های خرمایی که ریخت روی زمین سبک شده بودم. آنقدر سبک که بتوانم بپرم. تا عصر که واقعا پریدم و پریدیم...

5- روزهایی هست که باید قاب کنم و به دیوار زندگیم بزنم. در آن نور و گرما و زندگی بیاندوزم برای زمستانهای سرد درکه. برای شبهای بتن ریزی. برای وقتهایی که پیمانکار اسکلت زنگ می‌زند و همه وقتهایی که زندگی راه خودش را نمی‌رود.

6- حالا نشسته ام و به دریای خروشانم نگاه می‌کنم. می‌خواهم منتظر بمانم تا همه چیز دوباره در من ته نشین شود. دوباره در آبی بی‌کران اطرافم انعکاس آسمان و ابر را ببینم. موج جوشان درونم دریایم را مدام به پیچ و تاب می‌اندازد... صداهایی که اسم ما را  صدا می‌کنند.

7- می‌گویم این گلدان سفالی مال من. به قلمه های تازه فکر می‌کنم. فکر می‌کنم روی گلدان سفالی تاریخ را بنویسم. یا تکه های داستان را. یا خوابی را باید پس از این ببینم. یا این روز که در غروب باغ فردوس تمام می‌شود و باز ادامه دارد که به دستهای دیگری ختم شود.

8- آخر تمام نوشته‌های این چند وقت یک جمله دوسه کلمه ای مستتر هست. انگار تمام این نوشته ها باید از همین جمله شروع شود و به همین جمله ختم شود. همان جمله ای که نمی‌نویسمش ولی حتما تو می‌دانی... می‌دانی نه؟

 

 

 

* شمس لنگرودی


 
که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

 لحظه‌هایی هست توی زندگی که «چو بید بر سر ایمان خویش»، لرزان، خودم را تماشا می‌کنم. دختر دیوانه را که راه نمی‌رود. از بالای پله‌ها پرواز می‌کند و در تو فرود می‌آید. همان که در دلش زنی بلند بلند آوازی به زبانی غریب می‌خواند. دخترک می‌تواند در زمان عقب برود و از یک دایره کوچک پلاستیکی حبابهای شفاف را فوت کند و دنیایمان را پر از رنگین کمان کند. بین حبابهای رنگارنگش به دنیا نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم چه خوب می‌فهمم وقتی زنی می‌نویسد که درخت کوچکش به باد عاشق بوده. چه همه‌ی آهنگها دوباره مال من شده‌اند. چه حس غریب کودکانه‌ای که دنیا باز از پشت افقی دور سرک بکشد و فکر کنی که روزهای نیامده‌ای هم درراه است. روزهای نیامده را در کاغذ رنگی می‌پیچم و گوشه کابینت پنهان می‌کنم. روزهای مبادا را با آن بسته‌بندی زیبای فریبنده‌اش بدون اینکه باز کنم در کیسه زرد رنگ زباله می‌گذارم و به سرایدار می‌سپارم. فکر می‌کنم دوباره دارم صدای گنجشکها را می‌شنوم. برای همه اینهاست که «چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم...» چو بید ...  بدون روز مبادا زندگی کردن را بلد نیستم. همه چیز را باید از نو یاد بگیرم... به وقت پاییز آن هم. 


 
شیدای سبز انگشتی
ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

گلهای خانه‌ی مریم جان گرفته بودند. سبز و سرحال و شاخه‌هایشان را به طرف نور چرخانده بودند. اولین بار بود که گلدانهایش را اینقدر سبز می‌دیدم. هیچ کدام نه بی حال بودند. نه زرد. نه کم جان. حتی قلمه‌های تازه‌اش هم خوب بودند. در خانه‌ی خودم پتوسها دیوانه شده‌اند و هر کدام از گلدانها از جایی که هستند تا شعاع یک متریشان را سبز کرده‌اند. خانه‌ی کوچکی دارم. به زودی مثل خانه‌ی تیستوی سبز انگشتی باید تونلی بزنم از لابلای سبزی برگها. 5 تا گلدان پتوس دارم و انگار هر پنج تا با هم خبر خوبی شنیده‌اند و دستهای سبز و زیبایشان را دراز کرده‌اند که از این سر خانه به آن سرش برسانند و همدیگر را در آغوش بگیرند. سرم را می‌برم کنار گلدانهای صورتی و زرد و یاسی و می‌پرسم  چی شده؟ ریز می‌خندند. دیگر آنقدر دیوانه شده‌ام که صدای خنده‌هایشان را بشنوم.

بی‌تا می‌گوید گیاهها و گلدانها حال آدم را به خودشان می‌گیرند. هیچ وقت گیاههایم این همه دیوانه نبوده‌اند. این همه سبز. که صدای رقصشان در خانه بپیچد. حالا می‌دانم که وقتش شده که باور کنم. خودم را. روزهایم را.  در میان همه چیزهایی که باید از نو بهشان ایمان بیاورم «فصل سرد» هم هست. لیست طویلی دارم. اولش نوشته‌ام بوی برنج. ملافه‌های شسته. پنجره‌های تمیز. خنده یک نوزاد و ... عشق.

 

 

پ.ن. آیا کامنت دونی ایرادی داره؟ یا صرفا سکوت کردین؟ اگه ایرادی داره لطفا به من ایمیل بزنین. mrsshina@gmail.com اگه هم که فقط ساکتین خب...



 
moving on
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

کاش آدمها بلد بودند «موو-آن» کنند. نمی‌شود ترجمه‌اش کرد عبور. «موو-آن» فقط عبور نیست. چیزی از جنس دل کندن در خودش دارد. بریدن. رفتن. تمام کردن.

سالها می‌روند و می‌بینی هنوز هستند کسانی که نمی‌توانند بدون خشم و بغض به گذشته نگاه کنند. نمی‌توانند خودشان را ببینند. یا نقش خودشان را در تمام اتفاقهایی که افتاده بپذیرند.

می شود بقیه عمر را هم در نقش قربانی هدر داد. می‌شود زانوی غم به بغل گرفت و چشم در چشم دروغهایی که از بس به خودت گفته‌ای باورت شده، به زندگی ادامه داد. می‌شود این دروغها را برای بقیه هم تکرار کرد. همیشه هستند احمقهایی که باور کنند.

 

ولی فکر می‌کنم تا وقتی آدم عبور کردن را یاد نگیرد و نقش خودش را در شکستهای زندگیش نپذیرد محکوم به تکرار است. محکوم به گیر کردن در لوپ دردناک گذشته. محکوم به ایستادن. توطئه کردن. سنگ زدن به کسانی که راهشان را جدا کرده‌اند و رفته‌اند. محکوم به اینکه اندوه گذشته را چون صلیبی به دوش بکشد و تقصیر تمام شکستهایش را به گردن بقیه بیندازد. بدون اینکه ببیند چگونه آدمها برای هم مرداب می‌شوند و در زندگی هم انسداد ایجاد می‌کنند. چطور محکمترین زنجیرها پاره می‌شوند و خاطرات زیر آفتاب کم جان پاییز جان می‌دهند. بدون اینکه بپذیرد و از برج شیشه‌ایش پایین بیاید و روی زمین خدا قدم بگذارد.

اینجا، روی زمین خدا، پاییز است و هیچ کس نمی‌تواند این را تغییر بدهد. درست مثل همه اتفاقها... درست مثل حقیقت.


 
برای وقتی که دیگر در آغوشم جا نشود ...
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یکی از باگهای بزرگ جهان هستی همین است که قبل از اینکه پدر یا مادر بشوی قادر به درک والدینت نیستی. آن نوری که باید به رابطه تان بتابد تا آنها را از برج عاج ترسناکشان پایین بیاورد و به عنوان یک موجود انسانی قابل درک کند، فقط بعد از والد شدن اتفاق می‌افتد. سالهای بعد با بزرگ شدن بچه می‌بینی که چقدر همه چیزهایی که تا دیروز بدیهی و ساده فرض می‌کردی، دشوار است. چقدر داشتن یک رابطه درست با فرزند می‌تواند مشکل باشد و ته اش این است که هر کاری هم بکنی بچه ات احساس می‌کند مورد ظلم واقع شده و به اندازه کافی دوستش ندارند. باید به امید تابیدن آن نور بمانی که شاید ده، بیست یا سی سال بعد بالاخره بتواند درکت کند.

بتواند بفهمد که چه آسیب پذیری در برابر ناتوانی دستهایت و چه سخت است بزرگ کردن کسی که مدام از تو فاصله می‌گیرد و چه سختتر است که بتوانی به او بفهمانی که دوستش داری. گاهی آنقدر از مادرها کاری برنمی آید که پناه می‌برند به همان راه حل کلاسیک جواب پس داده ی سالیان. آشپزی. اتوکاری. شستشو...

می فهمم که گاهی تمام نخهای رابطه گره خورده اند و فقط مانده همین مراقبت نیم بندی که ازشان برمی آید. با تمام عشقی که دیگر نمی‌توانند از آن حرف بزنند. با آغوششان که برای فرزندشان کوچک شده و با دنیای سرد خیلی وقت است که هر دوشان را احاطه کرده. قبلا نوشته بودم باز هم می‌نویسم. اینجور وقتها احساس می‌کنم ما مادرها چه موجودات طفلکی قابل ترحمی هستیم...

 


 
Yüreğim bende kalırsa yaşayamam
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس


می‌گوید: " رابطه‌ای که تمام کردنش به اندازه بستن یک چمدان طول بکشد، فرق می‌کند. "

خالى مى شوم. چمدان هم حتى به نظر من اضافه می‌رسد. می‌شود لباسها را جا گذاشت. زحمتش را انداخت گردن زن دیگری که می‌آید و کشوها را زیر و رو می‌کند. با هر تکه لباس که بالا می‌برد،  لب ورمی‌چیند. لباسها می‌گویند من اینجا بوده‌ام. زنی بوده‌ام آنقدر خودمانی که پیژامای قرمز را با آن گلهای ریز بپوشم و کرم دور چشمم را بزنم و به خواب بروم. لباسها نمی‌توانند دروغ بگویند. نه که نخواهند. بلد نیستند. لباسهای خانه منظورم است. لباسهای فانتزی و میهمانی حرف و عملشان یکی نیست اما تاپ رنگ و رو رفته بنفش دروغش کجا بود. فقط بلد است رد زمان را معصومانه نشانت بدهد. شاید ردی از دستی روی شانه‌ها در بندهایش باشد و دیگر هیچ …


اما به این سادگیها هم نیست.


بند ظریفى هست نازکتر از ابریشم که پیچیده دور قلبم. آنقدر که در هر ضربان به یاد مى‌آورمش. بند ظریف نادیدنى که در هر نفسم هست. تو، آنجایى و من آنجا هستم. دور قلبت. روی پیشانی‌ات. روی خطوط سفید چینهای دور چشمت. من در خنده‌هایت هستم. در هر نگاهت به آینه وقتی به یاد مى‌آورى زنى هست که پیچیده‌اى به قلبش و دوستت دارد.

هرگز اینقدر آزاد نبوده‌ام، برای رفتنی که حتى چمدان هم لازم ندارد و نه این همه در بند، که تمام توان پاهایم برای رفتن در جان تو باشد نه خودم ...

 

  عنوان از اینجا*

لینک دانلود آهنگ


 
لطفا به کامران بگویید نرم و آهسته بیاید ...
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک. می‌گوید مهمتر از قصه‌ای که می‌خواهی بگویی، شیوه گفتنش است. باید فکر کنی چطور تعریف کنی که بقیه گوش کنند. خودش جماعتی را نشانده و یکی از داستانهایی را که من نوشته‌ام تعریف کرده. همه نه تنها باور کرده‌اند که دست زیر چانه منتظر مانده‌اند بقیه‌اش را تعریف کند. حتی من نویسنده باور کرده‌ام که دارد داستانی واقعی را تعریف می‌کند. هر چند که مرز بین واقعیت و قصه آنقدر باریک است که بعید نیست یکی از همین روزها آدم قصه‌مان عصا زنان در خانه را باز کند و دنبال نشانه‌های عشق قدیمیش بگردد و از ما برای اینکه فراموشش نکرده‌ایم تشکر کند. برایم عجیب است که بی‌اینکه آدم کلمه‌ها باشد، آنها را در مشتش دارد.

دو. دلم می‌خواست بنویسم که چه گرمم این روزها. چه نیروی عظیمی از ناکجای گذشته‌ها جاری شده و آمده امروزهای ما را در بر گرفته است. در محاصره‌ی خوشایند این گرما فکر می‌کنم فقط سه ماه پیش من و ما بدون همه اینها زندگی می‌کردیم و باورم نمی‌شود. لحظه‌هایی هست که فکر می‌کنم چقدر خوب که گذشته‌ها در گذشته زندانی نماندند و راهشان را به امروز باز کردند. چه خوب که فرصت آشناییها و دوست شدنها پیش آمد. چه خوب که عنوانهای دست و پاگیر «آقای مهندس» و «خانم مهندس» را کنار گذاشتیم و به سلطنت خوب اسمهای کوچکمان برگشتیم.

 

سه. ماهی که گذشت دیگر از دویدن و نرسیدنها فراتر بود. باورم نمی‌شود که این یک ماه را گذرانده‌ام و گذرانده‌ایم. از آن سخت جانیهایی که دیگر با اینکه می‌دانم که می‌توانم اما باز هم برایم سخت بود. حالا دلم می‌خواهد بروم شمال. بروم از این شهر. بزنم بیرون. خسته ام. روحم خسته است. از بس دویده ام حتما از من جا مانده و جایی در یک جنگل منتظرم مانده است. باید راهم را بکشم و بروم.

چهار. رسیده‌ایم به همکف خانه‌ی گوشواره‌ها. خانه را آدمها از دستمان در آورده‌اند. همین حالا که پشت به سالن بزرگ نشسته‌ام منتظرم که یکی بیاید و بگوید اینجا خانه‌ی من است و نداند که لیلای من در یکی از همین تراسها برای بچه‌هایش کباب درست کرده و روی همین تخت دراز کشیده و خواب روزهای نیامده را دیده و به همین تبریزیها خیره شده. فکر می‌کنم باید داستانهایم را بزنم زیر بغلم و بروم. اما کجا بروم. بلد نبودم که به این خانه دل نبندم. به خانه‌ای که مال من و ما نیست و اندازه داستانهای ما هم نیست.

پنج. داستان دیگری می‌نویسم که به من نزدیکتر باشد. آنقدر که وقت تعریف کردنش صدایم بلرزد و آدمها باور کنند که قصه نمی‌گویم.

شش. تمام این روزها آدم پشت صحنه بودم. پنجشنبه اول مهر، روبرویت که نشسته بودم آنقدر مغرور بودم که می‌شد از غرورم تاج طلایی بزرگی بر سرم بگذارم... آدمها لابد تاجم را دیده بودند که می‌آمدند طرفم و با من از تو حرف می‌زدند. می‌دیدم که چه جای درستی ایستاده‌ام. اگر زندگی خواب خوبی برای من دیده باشد در معماری نیست و از این مطمئنم. در معماری اما، سهم من، چیدن صحنه ایست که قهرمانش تویی.