سوغاتى
ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

من بدون اطلاع و اجازه ى پدر و مادرم جدا شدم. نه اینکه حمایت و عدم حمایتشان فرقى نداشت، اتفاقا در آن برهه ى شکنندگى بیشتر از همیشه محتاجشان بودم. اما ترسهاى کهنه شان آنقدر قوى بود که راهم را سد مى کردند و من دیگر سر ایستادن نداشتم. هر کس جلوى راه من مى ایستاد، مانع بود. باید ندید گرفته مى شد تا من بتوانم کشتى شکسته ام را از طوفان نجات بدهم. هر بارى آن موقع اضافه بود.

بعد یک روز از خانه ى تازه زنگ زدم به مادرم و پاى تلفن گفتم تمام شد. یادم هست روى همین پیشخوان نشسته بودم که حالا پر از گلدان است، منتظر بودم باربرها وسایلم را بیاورند و بعد احساس کردم حتى یک ثانیه بیشتر تحمل بى خبریشان را ندارم. پاى تلفن گفتم "شما تنهام گذاشتین. توى سختترین نقطه ى عمرم تنهام گذاشتین"... یک جور دست پیش گرفتن زیرکانه بود که پس نیفتم... آن نقطه ى غلبه ى تاریخى کودکان بر والدین...

تمام آن وقت دشوار، از والدینم کمک نگرفتم. اگر آن دو سه دوستى که حمایتم کردند نبودند، واقعا سخت مى شد... سختتر از آن چه که بود. همان روزها داشتند مى رفتند استانبول، مى خواستند سفرشان را کنسل کنند که نگذاشتم. باید روى پاهاى خودم مى ایستادم، روى ناتوانىِ خودم، روى تخته پاره هاى کشتىِ شکسته ى خودم...

از آن سفر، مادرم برایم همین ساعت مچى ام را سوغات آورد. من ساعت نخواسته بودم اما ساعت مچى قبلى وصل بود به یک دنیا خاطره ى خوش و ناخوش ... و من عادت داشتم به ساعت بستن. محکم گفت : "دیگر آن ساعت را دستت نکن." نکردم. از همان روز، همین ساعت مچى را با صفحه گرد بزرگش دستم کرده ام، با عقربه هاى طلایى و بند دو رنگش... تمام ساعتهاى سالهاى بعد از تصمیمم را در این ساعت نگاه کرده ام.

ساعت برایم یک بنچ مارک کوچک است. چیزى که توانم و تصمیمم را به یادم مى آورد و تلاش مادرم است برای اینکه ببخشمش... بى آنکه هیچ کلامى از این جنس بین ما رد و بدل شده باشد، ساعت پیام آور آشتى است... نشانِ این که او مرا به خاطر برهم زدن مسیر زندگیم بخشیده و من، او را به خاطر نگرفتن دستهایم، وقتى طوفان بود.


 
کاش گربه شاخ نداشت.
ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

 

آبان همیشه برای من با اتفاقهای عجیب و غریب و اساسی زندگیم آمیخته بوده. انگار که کارما یا هر چه که دور سرم می‌گردد در آبان به اوج خودش می‌رسد. آبانهایم را که نگاه می‌کنم می‌بینم بهترین و بدترین اتفاقهای زندگیم توی همین ماه اتفاق افتاده. البته همان چیزی که حالا بهش می‌گویم «بدترین» یک وقتی برای خودش در دسته «بهترین» قرار می‌گرفت و بعد زمان و هر چه در او هست دست به دست هم داد تا نظر مرا عوض کند. من در آبان ماه مادر شده‌ام. در آبان ماه به ته چاه خودم سقوط کرده‌ام. در آبان از همان انتهای چاه نور خودم را پیدا کرده‌ام. در آبان زمین خورده‌ام. در آبان مهمترین و اساسیترین تصمیم عمرم را گرفته‌ام. هر آبان که می‌گذرد باز می‌بینم چه ماه خوب و خوش و ترسناکی است برایم.

 

امروز موفق شدم و خودم را به ثبت رساندم و حالا من یه آدم هوشمند با کارت ملی هوشمند هستم که دولت می‌تواند هر جا که هستم به اشاره‌ای ردم را بگیرد. هی دل خوش می‌کنم که این آبان، همین تغییر اساسی را داشته اما این 5،6 روز را هم بگذرانم دیگر می‌توانم نفس راحتی بکشم تا سال بعد...

 


 
یازده
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٠  کلمات کلیدی: من و پسرم

گفتم اگر هری پاتر خوان بودی امشب دل توی دلت نبود که نامه هاگوارتزت برسد. گفتم فیلمش را دیده‌ام. بعد شروع کرد از جنگ آخر هری و ولدمورت تعریف کردن. داشتم لاک یاسی می‌زدم به ناخنهای کوتاه کوتاه. قبلش فکر کرده بودم اصلا مهم نیست که ناخنهایم کوتاه کوتاه است. دلم می‌خواست لاک بزنم.

لبریز بودم از نوستالژی تولد بچه یازده ساله‌ای که روبرویم ایستاده بود و منتظر نامه هیچ مدرسه جادوگری توی دنیا هم نبود. قلبم ورم کرده بود و می‌خواست با یک بغض سنگین بترکد و یادم بیندازد که یازده سال پیش همین امشب داشتم چطور داشتم از هیجان می‌مردم. به زن بیست و نه ساله ای فکر کردم که پیراهن بلند سبز پوشیده بود و دستش را روی شکم بزرگش گذاشته بود و فکر می‌کرد فردای آن روز چه می‌شود. می‌دانم که لاک نزده بود. نه یاسی. نه قرمز و نه هیچ رنگ دیگری.

می‌دانم مهمترین لحظه ی زندگی من همین بوده است. همین لحظه ی به دنیا آمدن این پسر. همین لحظه که هر سال هم که از آن می‌گذرد باز نه کمرنگ می‌شود و نه از یاد می‌رود. به درد عشقش فکر کردم که حالا دیگر آنقدر کهنه شده است که دیگر یک تکه از قلبم است. فکر کردم اصلا یادم نیست وقتی نبود دنیا چه شکلی بود. به چه راهی می‌رفت و شیدایی که مادر نبود به چه چیزهایی فکر می‌کرد. انگار تا بوده همین بوده. تا بوده من مادر پسری بوده ام یک، دو ... ده و یازده ساله که مثل هر شب قبل از خواب افتاده به وراجی و حالا بدون اینکه رد یازده سالگی روی شانه هایش باشد، برای جشن تولدش خیالبافی می‌کند. 


 
شراب صد ساله من وقتشه که بنوشمت ...
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

به من همین تکه‌های غیر جدی زندگی را ببخش... من فکر کنم که کجا برویم... چه بخوریم... من فکر کنم که باید سبزیجات بخریم... فکر کنم به شام و ناهار و تمام چیزهای معمولی ساده و خوب زندگی...

تو روی همین مبل، کنار کتابخانه تمام دنیا را به راه خودش ببر... من همینجا که هستم بمانم... با لیوانی در یک دست...با سیگاری در دست دیگرم کنار این پنجره ی باز باز... کنار صدای بی وقفه مته‌ای که آسفالت خیابان را می‌شکافد... کنار روزی که آرام آرام می‌گذرد... کنار تصویر ساده و کامل امروز و تمام روزهایی که با تو گذشته است...

تو مرا نجات داده‌ای... دنیا دیگر مال من نیست... مال توست.... تو نجاتش بده... من دغدغه‌ای ندارم جز ایستادن کنار تو... تمام کردن این سیگار و عاشقی کردن تا آخر آخر خودم ... همین. 


 
نکند به گیرنده‌هایتان دست زده باشید؟
ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است» ، پیسسسسسس

می پرسد: «خوبی؟» دارم در حیاط پشتی قدم می‌زنم. تاور کرین را تعمیر کرده‌اند و تیرآهنها دوباره رقصشان را در آسمان درکه شروع کرده‌اند. هوا سرد است. سوز بدی دارد. اینجا دیگر پاییز نیست. زمستان شده است. اگر بایستم یخ می‌زنم. از آن طرف هم امروز دیدم بنجامین بیچاره از بخار و گرمای استخر جان سالم به در نبرد و همه برگهایش را به باد داده است. با این همه نه سردم است و نه دلم گرفته است. راه می‌روم و به روزهایی که گذرانده‌ام فکر می‌کنم. فکر می‌کنم از دیروز تا به حال بزرگتر شده‌ام انگار. انگار آن در نیمه بازی که در ذهنم رو به تاریخم مانده بود را بسته‌ام. دیگر آزادم انگار. دیگر می‌توانم خودم باشم. دیگر همه جا و پیش همه کس می‌توانم خودم باشم. برای من بزرگترین هدیه همین است. بزرگترین چیزی که از زندگی پس گرفتم، خودم است. حالا دیگر از آن زن غریبه با نقابهایش فاصله گرفته‌ام. دیگر می‌توانم بلند بخندم. بلند حرف بزنم و نترسم از اینکه نگاهم می‌کنند و قضاوتم می‌کنند.

می گوید: « اما این خیلی شبیه همان انگشتری است که داشتی.» می‌گویم آخر این انگشترها مثل خود من، مثل شیدای دیوانه‌ی این روزها هستند. همان که راه می‌رود و زیر لب آواز می‌خواند. همان که می‌تواند به هر کسی که تحمل این همه خود بودنش را ندارد بگوید برود به درک. همان که صبح قبل از اینکه کمردرد خواب را از چشمش بپراند یادش می‌آید که لاک بزند. لباسهای رنگی بپوشد و به تو فکر کند. همان که دیگر خانه‌اش شیشه‌ای نیست و سنگها بی آنکه به دیوارهایش بخورد کمانه می‌کند و برمی گردد به ناکجا. همان که اوهام ترسناک را با وردی اسیر کرده و دنبال قصه‌های گمشده کتابها را زیر و رو می‌کند. همان زنی که کتابهای تازه می‌خواند و انگشتر تازه به دست می‌کند. همان که در چهل سالگی بالاخره با خودش آشتی کرده و فکر می‌کند هیچ چیز در زندگی بی‌دلیل نیست. نه حتی همین دیوانگی و عاشقی که این روزها به هزار و یک دلیل از نو به آن فکر می‌کند.

ماه هشتم سال است و من به عنوان گنگ آن نامه فکر می‌کنم. به تصمیم کوتاهم، که بخوانم یا پاک کنم و می‌بینم که آخر همه چیز، مدیون ترافیک صبحگاهی اتوبان همت هستم. در من زنی که چهل ساله نیست نامه‌ای را می‌خواند. در من زنی بهت زده است. در من زنی به پاییز آن سال نگاه می‌کند و می‌بیند که کیلومترها از آن چاه عمیق فاصله گرفته است... به همه‌ی این بهانه هاست که برایت شال گردن تازه‌ای می‌خرم. پیش خودم می‌گویم این خاطره‌ی من است. از ترافیک صبحگاهی همت و عنوان ساده یک ایمیل و آن روز که دنیا سیاه بود و من که حتی اسمم را هم گم کرده بودم.

من ستاره‌هایم را پس گرفته ام و انگشتر تازه‌ای دارم که سنگهای بنفشش می‌درخشد و فقط چهل سالم است. شاید حتی کف زمین یک لی لی گچی بزرگ بکشم و بازی را آغاز کنم.