تو قدغن... من قدغن
ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

دستهایم را هنوز از دور گردنت باز نکرده ام که مى بینم راننده ماشین کنارى سرش را به تاسف تکان مى دهد و نچ نچ کنان از کنار ماشینمان عبور مى کند. از کى تا به حال محبت سزاوار سرزنش شد؟ آنقدر در این جامعه به هزار اجبار گردن داده ایم که دوست داشتن و خواستن شده فرع. چیزى براى گوشه اتاق خواب آن هم با چراغ خاموش و عجولانه که مبادا کسى بفهمد که ما همدیگر را دوست داریم. من عشقم را به کوچه هاى همین شهر دیوانه مى برم. ده نفر اگر سربرگردانند و طاقت دیدن یک نوازش را نداشته باشند مهم نیست، صدها نفر که در ترافیک هر روزه شهر به سمت جنون قدم برمى دارند لبخند خواهند زد... مى دانم.

*

یک بار هم در فروشگاه شهروند زیر لب آواز مى خواندم که کسى چنان نگاهى به من انداخت که انگار برهنه دارم راه مى روم و سرزنشى آنچنان عمیق در نگاهش بود که باید ساکتم مى کرد. به جایش اما صدایم را یک هوا بلندتر کردم و زل زدم به چشمهایش. آواز بد نیست آن نگاه بد بود. شهر، شهر من هم هست. * یک وقتى، شاید صد سال بعد نوادگانمان به روزهاى ما با تاسف نگاه خواهند کرد. به زندگى لجوجانه مان در شهرى که آواز ممنوع است، عشق ممنوع و خود زندگى ممنوع...


 
روز مبادا زدگی مزمن
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

گاهی چیزهای ساده و کوچکی غمگینم می‌کند. دو سه روزی به جمله‌هایی که شنیده‌ام فکر می‌کنم. به اینکه زندگیم از بیرون چگونه به نظر می‌رسد. به همه حرفهایی فکر می‌کنم که بعد از جداییم شنیدم... همان جمله آزاردهنده‌ی: « ما فکرش رو می‌کردیم...» به نظرم گفتنش دیگر اوج بی‌هنری است. اگر به وقتش آدم حرفش را زد، زد اما اینکه صبر کند همه چیز که بر باد رفت تازه زمزمه‌ی « من از اولش می‌دونستم» راه بیندازد دیگر خیلی نامردی است... خیلی وقتها هم این آدمها دوست هستند. دوستهایی که نمی‌شود ازشان صرفنظر کرد... ولی دلگیر شدن ربطی به صمیمیت ندارد.

آدمی که حرکت دارد و کاری انجام می‌دهد در معرض قضاوت هم هست. می‌شود نشست و هیچ کاری نکرد و هزارها دیکته بی‌غلط نانوشته داشت. اما آخرش از این نشستن چه چیزی نصیب آدم می‌شود؟ غیر از این است که پنج سال، ده سال بعد حسرت بخورد که جوانی نکرده یا از آن بدتر اصلا زندگی نکرده ...

بعد همین روز مبادا زده‌های عزیزم، حالا هم کلی نسخه دارند که برایم بپیچند... دلم می‌خواهد برگردم عقبتر... آنجایی که سکوت می‌کردم و کسی جرات نمی‌کرد یک قدم به طرف من بردارد چون لابد از ظاهر کوه یخم معلوم بود که چه نزدیکم به شکستن. حالا خب نرم شده‌ام. پوست کرگدنیم را زیر رویه‌ای مخفی کرده‌ام. برای همین لابد، قضاوتها روبرویم می‌ایستند. نه که بخواهم بجنگم که دیگر جنگی در کار نیست. با اینکه دیگر خوب می‌دانم که شب چه دراز است اما این یک جمله را دلم می‌خواهد جایی برای خودم بنویسم که من دیگر نخواهم جنگید... مگر اینکه پای بچه‌ام وسط باشد. تازه آن هم نه برای انتخابهایی که به خودش مربوط است... زندگی اینقدر یادم داده که از جنگ و از هر چیزی که با جنگ به دست بیاید چیزی جز باخت به دست نمی‌آید.

می خواهم طبیعی زندگی کنم. خودم را بسپارم به رود زندگی... به نور کوچکم بیاویزم که از ته چاه خودم قدم قدم مرا رسانده به روز... به این فکر کنم که چه دلخوشم به همین که قدم بر می‌دارم به همین در راه بودن ... به همین... همین.          


 
شادیهای کوچک
ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، پیسسسسسس

رفتم روغن کنجد ارگانیک بخرم. غول عظیم الجثه‌ای با یک سری قیف و لوله پشت سر دختر جوان بود که دانه های کوچک کنجد را تحویل می‌گرفت و روغن کدر زرد رنگی را بیرون می‌داد. کارت که کشیدم دخترک روغن را گذاشت توی کیسه و گفت: «ایشالا به شادی استفاده کنین...» وقت خریدن لباس این را زیاد شنیده بودم اما اولین بار بود که کسی برای روغن از این جمله استفاده می‌کرد. اول حرفش به نظرم بی ربط آمد اما بعد که فکر کردم  لبخند بزرگی روی لبم نشست.

حتی روغن را هم می شود به شادی استفاده کرد...

تصویری از خانه‌ای شلوغ  جلوی چشمم آمد و دوستانی که بلند حرف می‌زنند و می‌خندند و غذاهای خوشرنگ روی میز ... با دیوار ارغوانی‌ام کنار گلدانهای دیوانه پتوس و کوههای برفی تهران از آن گوشه باریک پشت پنجره...


 
بیست سال پیش در چنین روزی...
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٧  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، غر می‌زنم، پس هستم

از راههای رفته که حرف می‌زنم هنوز خشم هست. وقتی صدای خودم را می‌شنوم آن خشم مخفی سر باز می‌کند. پیدایش می‌شود و روبرویم می‌نشیند. پاهایش را می‌اندازد روی هم و چشم در چشم من با صدای بلند تخمه می‌شکند. انگار که بخواهد لجم را در بیاورد یا وادارم کند به فریاد زدن. می‌شناسمش. خوب به چشمهای قرمزش نگاه می‌کنم و می‌بینمش. اگر نمی‌توانم با او بجنگم می‌توانم خوب نگاهش کنم. می‌توانم تمام جزئیاتش را به خاطرم بسپارم و بالاخره بعد از این همه مدت بپذیرم که من خشمگینم. این واگویه‌های تلگرامی خیلی وقتها برای من چیزهایی را روشن می‌کند که در گوشه‌های ذهنم مخفی شده‌اند. یکیش همین خشم. تا قبل از اینکه لو برود و لباس مرتب مهمانی را از تنش در بیاورد و لخت و شلخته جلوی رویم بنشیند فکر می‌کردم یک تکه از من است. حالا می‌بینم که نیست. مهمانی ناخوانده است که لابد باید دست به دامان مشاور شوم که از اتاقم و زندگیم و روزهایم بیرونش کنم.

سعی می‌کنم به خودم یادآوری کنم که خشمم کمکی به امروزهای من نمی‌کند. هر چه که بوده، تمام راههای رفته من را  را به این نقطه رسانده. همین نقطه ناپیدایی که تا همین چند سال پیش آنقدر ناممکن بود که حتی نمی‌شد خوابش را دید. اما وقتی که روزگار شوخیش بگیرد دستش را می‌گذارد روی شانه‌ات و تو را بیست سال می‌برد عقب. حالا دیگر می‌دانم که همه چیز بهانه بوده است. همه راههایی که رفته‌ام. حتی این همه زخمی که برداشته‌ام بهانه بوده‌اند. می‌دانم که چه جنگهای بیهوده‌ای را برنده شده‌ام که برنده شدن در آنها از باختن بدتر بوده و چه جنگهایی را باخته‌ام که شاید اگر همه چیز جور دیگری رقم می‌خورد نمی‌باختم.

چرا این تجربه را لازم داشتم؟ آیا این تجربه از من آدم بهتری ساخته است؟ جواب این سوال «بله» است. نه لزوما آدمی بهتر ولی آدمی آگاهتر به خودش و نیازهایش. دورترها، زن بی‌صبر لجبازی هست که فکر می‌کرد با بردن در یک جنگ دیگر می‌تواند بادبانها را رها کند و بگذارد کشتی به امان خدا برود. اینجا، همان زن صبر می‌کند و حتی اگر دستهایش خواب برود سکان کشتی‌اش را رها نمی‌کند و می‌داند که همه ی دیوارهای کج از همان خشت اول ساخته شده‌اند. گیرم تا ثریا رفته باشند. آیا این همه دوای شیرینتری نداشت؟ آیا باید این همه زخم برمی‌داشتم تا یاد بگیرم صبر کنم؟ یاد بگیرم عشق بورزم؟ یاد بگیرم کسی را آنچنان که هست بپذیرم و خودم را آنچنان که هستم بپذیرم؟

گاهی فکر می‌کنم هنوز خودم را نپذیرفته‌ام. خودم را نبخشیده‌ام. خودم را به عنوان موجودی که خطا‌پذیر است قبول نکرده‌ام. با این حال چرا یادم نمی‌افتد که دخترک انگشترهایش را روی میز سفید بزرگ رها می‌کرد و به صدای افتادنشان گوش می‌داد. جاکلیدی‌اش را پرت می‌کرد و توی هوا می‌گرفت و بلند بلند می‌خندید و فکر می‌کرد همه چیز یک شوخی ساده‌ی کوچک است. همه چیز یک شوخی ساده‌ی کوچک نبود. نیست. باید بیست سال می‌گذشت تا من تکه‌هایی را پس بگیرم که از آغاز مال من بود و بتوانم چیزی را بسازم که نیازی نبود روی ویرانه‌ها ساخته شود.

.

.

.

به اینجا که می‌رسم فکر می‌کنم شاید اگر همه‌ی اینها نمی‌شد من دیگر کودکی نداشتم. دیگر کسی نبود که چشمهایش را به من بدوزد. مژه‌هایش را به هم بزند و یادم بیندازد که زندگی حتی در بیراهه‌هایش بهانه‌ای به بزرگی یک کودک می‌تواند به تو ببخشد. بهانه‌ای که تمام این بیراهه رفتن را توجیه می‌کند.

 

 


 
مراقبت
ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، من و پسرم

بعد از جلسه دیروز، دارم  فکر می‌کنم مهمترین کاری که من در تمام زندگیم انجام داده‌ام چه بوده. تصویر زن جوانی را به یاد می‌آورم. 29 ساله. نوزاد 40 روزه‌ای را در آغوش دارد. سر کوچک و گرد نوزاد زیر چانه زن روی پوست سینه‌اش است. مهمترین کار من در تمام زندگیم همین بوده که بستر نوزاد خفته‌ام باشم که خوابش آرام بماند. 


 
در آغاز کلمه بود...
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من ، نور

تو حرف می‌زنی و من کم کم به یاد می‌آورم که چرا دوستت دارم. چرا اینقدر خام و خسته و بی‌رحمانه دوستت دارم... 


 
حتی در سرما هم پرنده‌ها به هره پنجره‌ خانه‌اش می‌آیند...
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر ، دغدغه های ذهنی من ، نور

زن را که داشت با دامن گلدارش در خانه راه می‌رفت، قبل از اینکه در یکی از اتاقها ناپدید شود، شناختم. زیر چشمهایش سیاه نبود. به نظر شاد و راضی می‌رسید. خانه‌اش، همان خانه‌ای که نزدیک کوه بود، پر از گلدان بود. می‌دانستم غذای خوبی درست کرده بود. از آن غذاهایی که برای پختنش فقط باید عاشق باشی. از آن غذاهایی که وقت پختن باید به کسی که با او غذا را می‌خوری فکر کنی. از آن غذاهایی که وقتی دیگر نمی‌توانی به هیچ زبانی «دوستت دارم» را بگویی، دستت را می‌گیرد. از همان غذاهایی که تا این سالها، نمی‌دانستم بلدم درست کنم.

خانه‌اش را بدون اینکه ببینم می‌شناختم. می‌دانستم چقدر روشن است. می‌دانستم که می‌تواند پیاده برود و خرید کند. می‌دانستم سکوتهای طولانی برای او که از غوغای کلمات فرار کرده مساله‌ای نیست. می‌دانستم بی آنکه بشناسمش می‌دانستم روتختی زرشکی قلاب‌بافی را روی تخت می‌اندازد. می‌دانستم می‌نویسد. در یکی از اتاقها میز کوچکی دارد با گلدانهای کوچکتر و آنجا می‌نشیند و می‌نویسد. می‌دانستم خانه‌اش پر از رنگ است. می‌دانستم آنقدر خانه‌اش را دوست دارد که وقتی می‌رود سفر قلبش برای برگشتن کلافه‌اش می‌کند. می‌دانستم که به بچه‌هایش نگاه می‌کند و فکر می‌کند زندگی آنقدرها سخت نیست. فکر می‌کند که چه خوب که تمام راههای رفته و نرفته‌اش او را به دیوارهای این خانه رسانده و بوی غذا و صدای خنده‌ها... آنقدر غریبه و آشنا بود که بدون اینکه ببینمش بدون اینکه هیچ وقت دیده باشمش، می‌شناختمش ...

از خیابان صدای سگ می‌آمد و پشت پنجره‌ها سیاه سیاه بود. ساعت پسرم زنگ زد اما صبح، جایی گم شده بود و من تنها مانده بودم. زن رفته بود و بوی عطرش دیگر نمی‌آمد. سگ زوزه می‌کشید و من، به دیوار ارغوانی‌ام نگاه می‌کردم: دنبال یک ذره‌ی نور که دستم را بگیرد. دنبال یک بهانه‌ی کوچک که روزم را نجات بدهد. بی‌فایده بود. نمی‌توانستم فرار کنم. تسلیم، نشستم پشت میز. کنار پنجره‌هایم، که هنوز روز را به خانه‌ام نیاورده‌بودند، نشستم و برای چیزی که حتی دلم نمی‌خواست داشته باشم، گریه کردم.

 


 
قصد این مستان و این بستان هم مکن، عجالتا!
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

شب که برف شروع شد، عزا گرفته بودم که اگر فردا تعطیل شد چه خاکی به سرم کنم. پسرک داشت برنامه برف بازی می‌ریخت و من فکر می‌کردم به میز کارم و اینکه چقدر دلم می‌خواهد بنشینم روبروی دیوار آجری و بقیه نما را بکشم. اشتیاقم برای خودم هم عجیب بود. هر چند که اگر مهندس خسته شاغل نباشم واقعا نمی‌دانم با ساعتهای طولانی خانه ماندن چه کنم. همینقدری که هستم برایم بس است. برای همین شاید، بیشتر یکشنبه تعطیل به آشپزی گذشت و حالا هنوز یخچال پر از غذاهای خوشمزه و خوشرنگ است و من فکر می‌کنم لطفا برف آنقدر نبارد که ما در خانه حبس شویم. لطفا، لطفا، لطفا و شروع می‌کنم با خدا راز و نیاز کردن که این مدرسه‌ها را تعطیل نکن به موازات اینکه این وصل را هجران نمی‌کنی و بقیه قصه‌ها... صبح پسرک با غرغر مبسوطی در خانه قدم می‌زد که چرا مدرسه‌ها را تعطیل نکرده‌اند مگر این همه برف را نمی‌بینند و من فنجان نسکافه به دست ته دلم قند آب می‌شد که از خانه‌نشینی خلاص شده‌ام و می‌توانم پشت میز، مداد آبی تازه‌ام را بگیرم دستم و به لیست بلند و بالای کارهایم برسم.

تمام راه ترافیکی که داشتم  صدای دخترها را گوش می‌کردم، ته دلم کسی که شاید تکه‌ای از من بود آوازی را با صدای بلند می‌خواند. ماجرای صدای دخترها هم از این قرار است که با یک گروه دوستان قدیمی مرتب برای هم «ویس» می‌گذاریم و هر روز صبح، راه ترافیکی با شنیدن صداهایشان از چهار گوشه دنیا کوتاه می‌شود و هفت تایی توی ماشین می‌نشینیم و حرف می‌زنیم تا خود مقصد. شما هم از این امکانات جدید تکنولوژی به نفع روزهایتان استفاده کنید. جواب که می‌دهد هیچ. خیلی هم خوب است.

دیگر اینکه وسط بحثها حرفی شد از ایام جهالت – بیست و خورده‌ای سالگی – که همانجور که داشتیم به زندگیهایمان گند می‌زدیم، چقدر ساپورت کردن همدیگر را بلد نبودیم. چه بلد بودیم آن موقع گرچه؟ بماند. به فکرم رسید که چقدر بزرگ شدن خوب است که نصف بیشتر راه را رفته ام و می‌دانم که خبر خاصی نبوده. نصف دیگرش را هم بخواهم نخواهم به زور می‌برنم و از آن اشتیاق مبهم احمقانه که فکر می‌کردم برای شکستن شاخ غول به دنیا آمده ام خلاص شده‌ام و دیگر می‌توانم با خیال راحت از ضعفها و اشتباههایم حرف بزنم و امیدوارم که به زودی بتوانم به آنها بخندم. فکر می‌کنم تا وقتی نتوانم به اشتباههایی که هنوز از آنها به شدت خشمگینم بخندم هنوز تکه‌هایی از من درگیرشان می‌ماند. ولی خب من هم حق دارم. اگر مقیاسی برای گند زدن به زندگی وجود داشته باشد و مثلا ضریبی برای مقایسه، خب من زیادی در صدر جدولم... از آن جدولهایی که فقط ته اش جای خوبی برای زندگی کردن است. بماند.

سردرد دلم باز شد سر صبحی... حالا روبروی دیوار آجریم نشسته‌ام. از شیشه‌های بزرگ می‌بینم روی تپه را برف گرفته و هنوز ریز و ممتد می‌بارد. نگهبان کلاه مسخره‌ای سرش گذاشته و شبیه سران بازنشسته مافیای محلی شده و لیست بلند بالای شارژ ساختمان را گرفته دستش که برود سراغ همسایه‌ها. خیلی داروغه طور. من، شال قرمز سرم کرده‌ام که سفیدی برف را بشورد و ببرد. تنها هستم و باید یادداشت روزنامه را بنویسم که نه حسش هست و نه سوژه اش را دارم. همین الان 500 کلمه را ده دقیقه ای نوشته ام برای 350 کلمه یادداشت جان به سر می شوم ... ای خدای ددلاین‌دارهای سراسر عالم به دادم برس...

 


 
عوارض فقدان نقشه فاز دو و شیاطین دیگر
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، پیسسسسسس

- به پریسا و پیغام صبحگاهیش

از راه نرسیده، همه داشتند به خاطر راهروهای مجتمع سر به سرم می‌گذاشتند. در مسیر راهروها جا به جا ستونهای بتنی 80 در 80 عرض راهرو را به 80 سانتیمتر تقلیل داده‌اند. 80 سانتیمتر عرض یعنی وسایل خانه را به زحمت از راهروها عبور می‌دهند. دو نفر از کنار هم نمی‌توانند رد شوند و میهمانهای تازه مخصوصا اگر آرشیتکت باشند، سر به سر صاحبخانه می‌گذارند.

سر درددلم باز نشد که از تاسیسات بنالم و سقف نیمه شکافته حمام را نشانشان بدهم و «مسلمونا گریه کنین.» راه بیندازم. با همه‌ی این کاستیها هیچ جا به اندازه ی این ساختمان کهنه با راهروهای باریکش برایم خانه نبوده است. گرمم نکرده است و پناهمم نداده است. تا دیوار ارغوانی و گلدانهایم را دارم مهم نیست که پشت در چه اتفاقی می‌افتد. مهم این است که بچه‌ها روی فرش لاکی رنگ بنشینند و ورق بازی کنند و ما دور میز چوبی به خاطره‌های قدیمی بخندیم و من فکر کنم چه خوب شد میز را نفروختم. فکر کنم اگر پتوسهای دیوانه‌ام را هرس کنم قهر می‌کنند؟ نمی‌کنند؟ فکر کنم به اینکه چه خوب که می‌شود ساعت 5 تصمیم گرفت و ساعت 7 این همه آدم را در خانه داشت. فکر کردم همینها را دوست دارم. همین بی تکلفی... همین شوخیهای کوچک غروب پاییز. همین که دلم گرم است به صدای خنده‌ها و بودنها. همین که بچه هست و به نظر هم خوشحال می‌رسد و یک روز که شبیه بقیه روزها نیست دارد با خنده هایش تمام می‌شود.

آش رشته بخار می‌کرد و من ملاقه به دست ژست مادربزرگانه گرفته بودم. بدون قابلمه‌ی آش و پتوسهای دیوانه و خنده‌ی آدمهایم چطور این همه سال دوام آورده بودم؟ پشت شیشه سوز برف بود و تاریکی. در خانه، پشت راهروهای مسخره از آن همه دلهره چیزی به جا نمانده بود. خانه بوی آش می‌داد و از نفس این همه آدم گرمتر از همیشه بود.