بازگشت زامبى
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩ : توسط : خانم شین
کم خوابی کلافه‌ام کرده است. در دفتر دور خودم می‌چرخم. کسی عقربه‌های ساعت را به هم چسبانده است. از جایم بلند می‌شوم. نسکافه زیادی شیرین است. چای زیادی تلخ. پشت میزم گرم است. توی راهرو سردم می‌شود. محمود – مرغمان- به دیدنم پرهایش را باد می‌کند و صدای عجیبی از خودش در می‌آورد. انگار که بخواهد نوکم بزند. فکر می‌کنم همین را کم دارم. در این روز چسبناک خواب آلود که جلسه ناخوشایندی آخرش انتظارم را می‌کشد همین را کم دارم که یک مرغ دیوانه دنبالم کند. بعد فکر می‌کنم بد هم نیست. شاید زامبی شده باشد و بخواهد به پایم نوک بزند. آن وقت من توی حیاط می‌دوم و داد می‌زنم کمک و از هر سه طبقه ساختمان آدمها می‌ریزند بیرون و به دیدن زن وحشتزده ای که از دست یک مرغ فرار می‌کند ریسه می‌روند. بعد لابد یکی می‌آید از دست محمود نجاتم می‌دهد و من که دارم نفس نفس می‌زنم می‌بینم که حالم بهتر شده است. یک وقتی بود که دویدن حالم را بهتر می‌کرد، یادم هست. اما مرغ فقط بالهای سیاهش را تکان می‌دهد و نوکش را تا جایی که می‌تواند باد می‌کند و منتظر می‌ماند تا از کنارش عبور کنم. وسوسه شده ام برگردم بهش لگد بزنم اما باید برگردم پشت میزم.
 
« عشق را ای کاش زبان سخن بود.»*
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱ : توسط : خانم شین

صبح از در دفتر تو نرفته از همکارم می‌پرسم: « آن آهنگ را تو داشتی.» خیره نگاهم می‌کند: « صبح به خیر!» می‌گویم: « همان که شعر شاملو را می‌خواند، آن که می‌گوید دوستت می‌دارم خنیاگر غمگینیست ... شعر می‌خواند همه اش ... چه بود ری‌را**؟ ری‌را» خودم جواب خودم را می‌دهم. کامپیوتر را روشن می‌کنم و لابلای آلبومهای موسیقی می‌گردم. هدفون را می‌زنم و آلبوم را مرور می‌کنم. ترک 8 است. پیدایش کردم. همکارم هنوز دارد نگاهم می‌کند. نگاهش دارد پشت سرم را سوراخ می‌کند. می‌گویم: « دیشب تو خواب این آهنگ را شنیدم.» و نمی‌گویم که من اولین بار توی عمرم بود که در خوابم آهنگی را می‌شنیدم. آنقدر آشکارا و واضح و صبحش هم یادم مانده بود که باید بروم و این آهنگ را گوش کنم و آنقدر گوش کنم تا بمیرم.

 

*«عاشقانه» - شاملو

** آلبوم ری‌را – سهیل نفیسی

 


 
« اتاق آبی»
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠ : توسط : خانم شین

بعضی پنجشنبه‌ها که رختهای شسته را پهن کرده‌ام توی آفتاب و از آشپزخانه‌ام بوی غذا می‌آید فکر می‌کنم خانه یعنی همین. لابد تقصیر مادرم است با آن خانه همیشه تمیز و مرتب، غذاهای همیشه آماده و داغ و رختهای تمیز و مرتب و اتو شده که من فکر می‌کنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب باشد و زنی در آن خانه باشد که لباس قشنگی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد.

خانه ما، پناهگاه است بیشتر. جایی که بعد از شلوغی روز تهران، سرمان را در آن فرو می‌بریم که برای فردا روز و دوباره جنگیدن زور داشته باشیم. جایی که رختهای شسته گاهی یک هفته روی بند می‌مانند تا کی من وقت کنم بروم سراغشان. جایی که لیوانهای صبحانه سر شام شسته می‌شوند، اگر شسته شوند.

 آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ پس چرا هنوز فکر می‌کنم خانه‌ام خانه نیست و من چیزی کم دارم وقتی لباسهای مدرسه بچه‌ام را اتو نکرده تنش می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم اگر عصرم را گذاشته‌ام برای اینکه روح خسته‌ام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کرده‌ام.به شامی که آماده نیست. به مانتویی که اتو نشده و به چوب رختی که زیر وزن لباسها دارد کمر خم می‌کند.

کی قرار است با خودم صلح کنم؟ کی قرار است به این نتیجه برسم که خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته باشم که این خانه دور و بریهایم را، خانواده ام را در امان نگه دارد. کی قرار است باور کنم من همینم که هستم و اگر خسته‌ام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی برای خودم گریه کنم.

حالا دیگر باید باور کنم که من همینم. اگر بی حوصله‌ام، اگر گاهی دلم خیلی می‌گیرد برای این است که من انسانم نه ماشین تولید نشاط و غذای خوب. دلم می‌خواهد امسال با خودم صلح کنم.


 
پدرت تو را چند فروخت خواهر؟
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : خانم شین

تا توی مینی‌بوس نشستیم پسر  چشمهای نامیزانش را به من دوخت و گفت: « دارم از دکتر برمی‌گردم. یکی از چشمهایم نمی‌بیند.» چشم راست قهوه‌ای روشن بود با مردمک درشت سیاه و مژه‌های بلند مشکی. چشم چپ خاکستری می‌زد، با هاله‌ای محو دور چشم. حواسم به بچه‌ها بود که دستشان را نمالند به صندلیهای کثیف مینی‌بوس  و  خوراکی‌هایشان را نیندازند زمین و دست توی چشم هم نکنند که شده بود بازی تازه‌شان.

گفت: « من دیگر مدرسه نمی‌روم خواهر. تصادف کردم روحیه‌ام خراب شد الان پنج سال است مدرسه نمی‌روم.»

گفت: « پدرم ما را می‌زند خواهر.»

پدرش مرد خموده‌ای بود که ردیف آخر مینی‌بوس، ننشسته خوابش برده بود.

گفت: « 6 خواهر و برادریم. من پسر چهارمم. اسمم عمر است.»

راننده مینی‌بوس نشانده بودش روی یک چهارپایه آبی وسط مینی بوس. قوز کرده بود و یک بند حرف می‌زد. انگار صد سال بود که کسی به حرفهایش گوش نکرده بود.

گفت: « دکتر خیلی پول می‌گیرد خواهر. 2 هزار تا پول دادیم برای عملم. چشمم یک کمی می‌دید. حالا اصلا نمی‌بیند. »

گفت: « پدرم خواهرم را فروخت 4 هزار تا. پدرت تو را چند فروخت خواهر؟»

گفت: « یک خواهر دارم قد همین پسرت. پدرم اگر می‌توانست خواهر کوچکم را هم همین حالا بفروشد همین کار را می‌کرد. دختر را توی ده ما به هرکسی که بیشتر پول بدهد می‌فروشند.»

گفت: « خواهربزرگم بچه ندارد. شوهرش عقیم است. مادر شوهرش بهش تهمت دزدی می‌زند.»

گفت: « سواد داری خواهر؟»

گفت: « تو خوب حرف می‌زنی خواهر. اگر من هم مثل تو می‌توانستم حرف بزنم خوب بود.»

گفت: « پدرم را ببخش که تندی می‌کند خواهر. مریض است. اعصاب ندارد.»

گفت: « این دختر هم بچه توست خواهر؟»

یکی از همسفرها از ته مینی‌بوس به فارسی گفت: « سرت را نبرد؟ » گفتم: « نه» و برگشتم به طرف چشم خاکستری نامیزان و پسرک. داشت به بچه‌ها می گفت شیطنت نکنند که راننده نیندازتشان بیرون از ماشین. پسرم چشمهایش را گشاد کرد و گفت: « راننده نمی‌تواند ما را بیندازد بیرون.» و برگشت به طرف من که تاییدش کنم. دستم را کشیدم به سرش و به جاده نگاه کردم که داشت از برف سفید می‌شد. به عمر گفتم: « این بچه‌ها را نمی‌شود به این سادگی‌ها ترساند.» جواب نداد. سرش را تکیه داده بود به صندلیم و خوابش برده بود.

 

 


 
این زنان ونوسی
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥ : توسط : خانم شین

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم.

الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم.

فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی.

*

هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که کامنتی نوشته مهربانانه که من هنوز احساس کنم که از آن سر دنیا دلش برای من می‌تپد. دوستی که سری زده تا ببیند احوال من چطور است. دوستی که وسط کار سرک می‌کشد تا نیم نگاهی به من بیندازد. دوستی که بعد این همه سال جمعه صبحش را با من تقسیم می‌کند تا خنده‌های زندانیمان را آزاد کنیم. دوستی که دو ساعت از وقتش را برای منی که فقط یک بار دیده می گذارد تا با چت کردن کمی حالم را بهتر کند. دوستی که در جواب به هر نوشته غمگینم به من زنگ می‌زند تا مطمئن باشد که حالم خوب است.

اگر نبودید، اگر نداشتمتان اصلا نمی‌دانم زندگیم چه می شد. اصلا نمی‌دانم چطور زندگی می‌کردم. اصلا نمی‌دانم اسمش می‌شد زندگی یا نه. چه خوب که هستید. دور، دیر، مجازی یا واقعی چه خوب که هستید...


 
« خدای را مسجد من کجاست ناخدای من؟»
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳ : توسط : خانم شین

امروز شیدای توی آینه‌ها را دوست نداشتم. سعی کردم تقصیر را بیندازم گردن چتریها که این دفعه خیلی کوتاه شده. یا تقصیر ابروها، یا تقصیر کم خوابی دیشب. ته دلم می‌دانستم که همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من که هنوز بعد این همه سال اجازه می‌دهم یک نفر دیگر حال مرا تعیین کند. صبح قهر با آینه و گوشواره‌ها راهم را کشیدم و رفتم دفتر. با موبایل از خودم عکس گرفتم و گفتم بیچاره دور و بریها که دارند تحملم می‌کنند. کسی حواسش نبود اما من فکر می‌کردم همه دارند از من فاصله می‌گیرند. خنده‌های الکی هم فایده‌ای نداشت. فکر کردم باید آرایش می‌کردم. باید شال قرمز سرم می‌کردم. باید ... بایدها فایده ای نداشت. نباید می‌گذاشتم حال بد تسخیرم کند. وقتی اردیبهشت تهران بود و دنیا دور و برم را شلوغ کرده بود. اما خنده‌هایم الکی بود و چتریها آمده بود توی چشمهایم. نوک سوزن فاصله داشتم با گریه کردن. دماغم را بالا کشیدم. به زن اخموی بی‌رنگ و روی توی آینه‌ها چشم غره رفتم و از دست خودم قایم شدم. غارم شیشه‌ای بود و کز کردنم را انگار همه دنیا می‌دیدند. امروز دلم می‌خواست یک نفر دوستم داشته باشد. دلم می‌خواست یک نفر خیلی خیلی خیلی زیاد دوستم داشته باشد.


 
با پوزش از اتاق فرمان و بقیه دوستان
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱ : توسط : خانم شین

بدیش این است که از یک جایی به بعد انگار داری با دست رو بازی می‌کنی. اسمش حکم است ولی داری دست طرف را می‌بینی. هیچ هیجانی در کار نیست. هیچ رفتار پیش بینی نشده‌ای وجود ندارد. همه چیز آنقدر برایت روشن است که اگر می‌گذاری خال رو بیاورد برای این است که می‌خواهی خال رو بیاورد. دیگر جادویی در کار نیست. حتی اگر چشمهایت را ببندی که نبینی دارد آست را می‌برد حواست هست که  چشمهایت را بسته‌ای و فقط کافی است چشمهایت را باز کنی که همه چیز را ببینی. بله! با چشم بسته نمی‌شود حکم بازی کرد و بازی با دست باز کیف ندارد. حالا هی من می‌خواهم نگویم سی و خورده‌ای سالگی شما خودت بفهم!


 
« یه قاصد خبرم کرد که آفتاب لب بومه»
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱ : توسط : خانم شین

به هم ریخته‌ام از صبح. ایمیل دوستی را می‌خوانم. جواب می‌دهم و گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم رسما دارم زار می‌زنم. کسی دور و برم نیست. با دوست دیگری چت می‌کنم. باز می‌بینم که دارم اشک می‌ریزم. های های. پسرک می‌آید. نه به چشمهای اشکیم نگاه می‌کند نه به قیافه به هم ریخته و موهای ژولیده‌ام. بساط ناهارش را آماده می‌کنم. با دست و پا کتلتش را سرهم می‌کند. من اشکهایم را پاک می‌کنم. بعد دلش می‌خواهد گواش بازی کند. گواشها را می‌آورد و کاغذ و نمک و یک عالمه قاشق یک بار مصرف. حالا هوس کرده نمک بریزد توی رنگهای گواش و چه می‌دانم یک عالمه کار دیگر بکند. به حالت چهره‌اش نگاه می‌کنم. توجه کامل. اشتیاق. نگاهش می‌کنم. اشکها را به زور نگه می‌دارم. چند وقت است که اینقدر اشتیاق به چیزی نداشته‌ام؟ چند سال شاید؟ این همه عاشقانه نگاه نکرده‌ام به چیزی که احساسم را زیر و رو کند؟ بچه‌ها کی و کجا این احساسهای خوب را گم می‌کنند؟ من از کجا می‌توانم پیدایش کنم؟ چه کنم که پسرم گمش نکند؟ پرم از سوال و گریه کردن یادم رفته است.


 
← صفحه بعد صفحه قبل →