موضوع انشا: سال 89 خود را چگونه گذراندید؟
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

کمی نوشتم. خیلی توی ترافیک ماندم. رفتم سر کار. پسرم غر زد و رفت مهدکودک. بعد عادت کرد. بعد دوباره غر زد و بعد نرفت مهدکودک. سفر رفتیم و دور ماندم از بچه‌ام. بچه‌ام بزرگ شده. عاقل شده. دیگر کلمه‌ها را غلط نمی گوید. بحث می‌کند. گیر می‌دهد و من هنوز کوچولو مانده‌ام و دلم می‌خواهد بغلش کنم و قایمش کنم توی بغلم. هنوز وقتی صورتش را می‌آورد نزدیک من، بو می‌کشم. خودم همانم که بودم جز اینکه 34 سالم شد. فرندز دیدم دوباره. بالاخره «آتش بدون دود» را توی این همه ترافیکی که دچارش بودم تا آخر آخرش شنیدم. حتی رویم می‌شود که بگویم حالا دارم هری پاتر گوش می‌کنم، با روایت جیمز دین و رسیده‌ام به «زندانی آزکابان». دوستهای تازه پیدا کردم و جرات نکردم زیاد بهشان نزدیک شوم. دوستهای قدیمی را دوباره دیدم. مهمانیهای خوب رفتم. خیلی خندیدم بعضی وقتها. خیلی غر زدم. همین جور بیخود و بیجهت دچار بحرانهای اواسط سی سالگی شدم. نمی‌دانم ردش کرده‌ام یا نه. اسباب کشی کردم. خوابهای مسخره دیدم خیلی زیاد و خیلی شبها بیدار ماندم. البته هنوز که هنوز است یکی خوشیهای زندگیم این است که صورت نشسته با فنجان نسکافه بنشینم گودر کنم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. الان که می‌نویسم دلم یک گلدان بزرگ گل پامچال می‌خواهد که یادم بیاید بهار دارد می‌رسد و سال 89 با این همه وقت دکتر و آزمایش و ترافیک دارد می‌رود که برود. من یکی که دلم برایش تنگ نمی‌شود.