« بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟»
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یکشنبه شب بالاخره رفتم و یک پالتوی مشکی خریدم. بعدش رفتیم سینمای سه بعدی. عالی. نشسته باشی روی صندلی و پرتاب شدن را تجربه کنی. معرکه بود. تفریحی  مناسب نسل واخورده کون‌گشادی که من بهش تعلق دارم. موهای بچه‌ام از هیجان سیخ سیخ شده بود. چکمه نخریدم. پسرک مانده خانه مادربزرگش و خانه بدون او زیادی ساکت، زیادی بزرگ است و همه چیز انگار روی اعصاب من رژه می رود. پسرک که نبود چطور زندگی می کردیم؟ بدون قدمهایش؟ بدون حرفهایش؟ بدون اسباب بازیهایش که همه جای خانه ولو شده‌اند؟ بدون بوی ذرتی نفسهایش؟ به این زودی دلم تنگ شده ؟ من چطوری بیست روز دوریش را تاب آوردم آن بار؟ دلم نازکتر شده انگار. عصر تاسوعاست. شهر سیاه پوش جلوی رویم است. دلم می خواهد بزنم به خیابان. کاش مرد بودم و یکی از این علمهای سنگین را می زدم روی دوشم و تمام شهر را گز می‌کردم. انگار که چون زنم کسی باور ندارد که چقدر شانه‌هایم سنگین است. امسال باور کرده‌ام که زن هستم. تا پارسال با اینکه سی و خورده ای سالگی را مدتها بود داشتم زندگی می‌کردم هنوز توی خیالات خودم دختر بودم. حالا می‌دانم که من زن هستم و زندگی همینی است که هست و هرجای دنیا هم که بروم همینطور مضطرب می‌مانم برای اینکه ریشه هایم اینجا، توی این خاک کوفتی است. همین خاکی که دارد ازش غم می بارد و بغض. عصر تاسوعاست.