فرار از زندان
ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

جلسه‌های شب اعصابم را خراب می‌کند. این همه مرد، کسی حواسش به ساعت نیست. انگار هیچ‌کس توی خانه منتظرشان نیست. من اما دلم می‌خواهد به ساعت خواب بچه‌ام برسم. این روزها پسرم را کم می‌بینم. دلم برایش تنگ می‌شود. جلسه حتی به میانه نرسیده. به ساعت نگاه می‌کنم. پسرم الان دارد شام می‌خورد لابد. با خودم فکر می‌کنم: « می‌روم. به من چه که این همه آدم تاخیر کردند و جلسه یک ساعت و نیم دیرتر شروع شد؟» با تصمیمم انگار یک چراغ توی قلبم روشن می‌شود. به خانه فکر می‌کنم. حرف گوینده که قطع می‌شود از جایم بلند می‌شوم و عذر خواهی می‌کنم. تا به حال وسط هیچ جلسه‌ای بلند نشده‌ام. هیچ جلسه‌ای. اما این اولین، به شوقم می‌آورد. در که بسته می‌شود انگار همه چیز رنگی می‌شود. انگار می‌شود زندگی. نیم ساعت بعد خانه‌ام و دارم برای بچه قبل از خواب کتاب می‌خوانم و صدای شیر در می‌آورم. بچه‌ام غر می‌زند اما خیلی زود خوابش می‌برد. فکر می‌کنم به جلسه‌ای که ازش فرار کرده‌ام و به خودم توی آینه لبخند می‌زنم. احساس می‌کنم این لحظه‌ها را از خودم دزدیده‌ام، برای همین اینقدر قیمتی و خوشایند هستند. لحاف را می‌کشم روی پسرم و از اتاق بیرون می‌روم.