«من راز فصلها را می دانم»
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱  کلمات کلیدی: من و پسرم

چهارشنبه ظهر در مدرسه سینا جشن ساده و کوچکی بود به مناسبت شب یلدا. ساعت جشن آنقدر بی‌ربط بود که تمام برنامه روزم را به هم می ریخت: «دوازده و نیم تا یک و ربع» هیچ خبر خاصی نبود. دعوتنامه‌ای چند خطی فرستاده بودند که اگر دوست داشتید در جشن شرکت کنید. همین. روز قبلش جلسه انجمن بود و باز ظهر از دفتر زده بودم بیرون. نتوانستم خودم را راضی کنم به نرفتن. به پسرم فکر کردم که در میان چهره بزرگترهای دور و برش دنبال ما می گردد و دلم لرزید. به پسرم فکر کردم و راه افتادم از این سر شهر به آن سر شهر. بچه‌ها در سالن کوچک مدرسه بودند که مادرو پدرها را دعوت کردند به سالن. بچه‌ها آنجا بودند، رو به در به پشتی صندلی‌ها آویزان شده بودند و همه‌شان با شوق و ذوق به در نگاه می‌کردند. هر بچه‌ای که پدر یا مادرش را می‌دید با شوق و ذوق دست تکان می‌داد. پسرکم از خوشحالی چنان بال بالی داشت می‌زد که انگار نه انگار که فقط چهار ساعت پیش از من جدا شده‌است. از دست تکان دادن خسته نمی‌شد،خسته نمی‌شدند. کنارشان بچه‌هایی هم بودند که والدینشان نیامده بودند. تعدادشان کم نبود اما بهتی توی نگاهشان بود که دلم را بهم فشرد. می‌دانستم که آن پدر و مادرها تقصیری ندارند. شاید نتوانسته‌اند سر ظهر مرخصی بگیرند. شاید برنامه روزشان را نتوانسته‌اند با این ساعت بی‌ربط جشن هماهنگ کنند. شاید و هزار شاید دیگر... آنها تقصیری نداشتند اما بچه‌ها منتظر بودند. با چشمهای گرد و گشاد و دستهایی که می‌خواستند با تکانی شادمانه به هوا پرتاب شوند و برای والدینشان ذوق کنند. می‌شد که من هم نیامده باشم اما آن وقت بچه‌ام مدام گردن می‌کشید و مرا نمی‌دید و شاید غصه می‌خورد. مگر تا چند سال دیگر پسرکم از این شادی‌های کوچک کودکانه خواهد داشت؟ مگر من چقدر فرصت دارم که دستهایم را برای این موجود کوچک شادمان تکان بدهم؟ و آیا همه شادی مادر شدن به این لحظه‌ها نیست؟ من اینجا هستم پسرم... من اینجا هستم.