« غم نان اگر بگذارد.»
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

گاهی یک عکس آدم را می‌تواند پرت کند خیلی خیلی دورها. جایی که می‌شود خیلی سفت و سخت عاشقی کرد و غم فردا نداشت. به سالهایی که زندگی می‌شد که همان جریان ساده باشد. هنوز از کنار دانشگاه که رد می‌شوم فکر می‌کنم به روزهایی که دانشجو بودم یا قبلتر از آن که همه آرزویم این بود که دانشجو باشم. الان رسیده‌ام ته خط آرزوها. آرزوهایم شده مثل آرزوهای مرحوم مادربزرگم. خودم را وسط راه گم کرده‌ام. کو من؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد دنیا را می‌شود عوض کرد؟ کو آن دختری که بلد بود زندگی کند؟ کو آن دختری که فکر می‌کرد راه نرفته‌ای هست که او باید کشفش کند؟ آن دختر گم شده است. آن دختر جایی بین راه گم شده است. شاید مثل سیندرلا کفش بلورش را که پیدا کرده، تاج را از سرش برداشته و حالا دارد کف قصر پادشاهی را تی می‌کشد و هنوز منتظر است که شاهزاده عاشقانه بهش نگاه کند.