قصه های امروز و فاز دوی معماری
ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦  کلمات کلیدی: روزهای من

آگهی استخدام برای فاز دو کار معماری داده ایم. امروز نشسته‌ام به جواب دادن به تلفنها. خانمی همسن مادر من زنگ می‌زند و از 27 سال سابقه کارش می‌گوید. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی بعد از 27 سال کار کردن هنوز دارد روزنامه را ورق می‌زند و به آگهی یک شرکت فسقلی مهندسی زنگ می‌زند. نمی‌پرسم. مادری زنگ می‌زند و خواهش می‌کند که دخترش را مجانی بپذیریم که فقط در دفتر ما کارآموزی کند. می‌گویم جا نداریم، مودبانه. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی خود دختر زنگ نمی‌زند و هنوز بعد این همه سال مادرش به جای او تلفن می‌کند. نمی‌پرسم. مردی زنگ می‌زند و می‌پرسد که کار محوطه سازی هم داریم یا نه؟ دلم می‌خواهد بپرسم که آقای باغبان برای چی زنگ زده به آگهی یک دفتر مهندسی که نوشته مهندس معمار مسلط به فاز دو لازم دارند؟ نمی‌پرسم. مردی عصبانی سر می‌رسد. رزومه دو صفحه ایش را می‌دهد دستم و می‌گوید فکر نمی‌کنم این شرکت به درد من بخوره. دلم می‌خواهد بپرسم برای چی اینقدر آشفته است. چرا موهایش را شانه نکرده و چرا اینقدر عجله دارد. نمی‌پرسم. مرد دیگری آخر وقت که دیگر دارم از خستگی از حال می‌روم سر می‌رسد. نمونه کار همراهش نیست. می‌گوید «خیالتون راحت باشه.»خیالم راحت نیست. خسته‌ام. از این همه قصه‌ای که توی سرم می‌پیچد و وقت نوشتنش را ندارم. باید رزومه‌ها را پرت کنم کنار و از آدمها سوالهای خودم را بپرسم.