تا «سینوزیت» هست زندگی باید کرد.
ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢  کلمات کلیدی: روزهای من

گلویم می‌سوزد. خیلی وقت بود که مریض نشده بودم. خوبی بیماری این است که از این زمانی که دارد می‌دود جدایم می‌کند. حالا باید نگران این سرفه‌ها باشم. نگران سر وقت خوردن دارو. نگران اینکه آیا به اندازه کافی خوابیده‌ام یا نه، گور بابای پروژه و نمای عجیب و غریب و آن ستونهای مسخره‌اش. بیماری جدایم کرده از زن هراسان مشغول. پسرک تب کرده بود و برده بودمش دکتر. زد به سرم که بروم سراغ دکتر گوش و حلق بینی خودم. گفت سردرد نمی‌گیری این روزها؟ گفتم زیاد. سردردهای عجیبی می‌گیرم که به عمرم نگرفته‌ام. سرم یکهو می‌شود یک سندان. درد خمم می‌کند به یک طرف. گفت داری سینوزیت می‌گیری بدبخت! آزیترومایسین نوشت و چند تا داروی طاق و جفت دیگر. فکر می‌کنم وقتی در 35 سالگی می‌شود سینوزیت گرفت، در حالی که این همه سال فکر می‌کردم جسته‌ام از این مرض خانوادگی ، لابد می‌شود یک عالمه کارهای جدید دیگر هم انجام داد؟ نه؟ خوشبینی خالص شبانه زنی که دارد سینوزیت می‌گیرد و خوابش هم نمی‌برد.