به بچه‌هامون چی بگیم؟
ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٥  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

جنبه خبرهای بد را ندارم. دوست دارم توی حباب شیشه‌ای خودم زندگی کنم. بدون اخبار. بدون روزنامه. بدون سایتهای خبری. در واقع من فقط با وبلاگها زندگی می‌کنم. وبلاگها اخبار را دنبال نمی‌کنند. نمی‌کردند. وبلاگها فقط بخشهایی از اخبار را دربردارند. وبلاگ نویسها همه توی حبابهای شیشه‌ای خودشان هستند و من این حبابها را دوست دارم. اما حالا اخبار سرایت کرده به حبابهای شیشه‌ای محبوبم. سرایت کرده به حرفهای جماعت بی خیال همکارانم. سرایت کرده به گپ دوستانه با زن سرایدار ساختمان. سرایت کرده به زندگی‌ام که سعی می کنم از نفوذ این همه خبر بد در امان نگهش دارم. هی درزهای پنجره‌ها را می گیرم. هی زمین را جارو برقی می‌کشم و هی رختهای چرک را می‌ریزم توی ماشین. فایده‌ای ندارد. زندگی‌ام پر از آشغال است. آشغال خبرهای بد و من از تمیز کردنش خسته شده‌ام. دلم می‌خواهد بروم توی یک دشت. جویی* وار دو تا دستهایم را بگذارم روی گوشهایم و بلند بلند بخوانم: « لا لا لا لا» تا هیچی، هیچی، هیچ چیزی را که نمی‌خواهم نشنوم. نخوانم. سرم را باقی بگذارم زیر برف و فکر کنم که هنوز توی این مملکت می‌شود زندگی کرد. می‌شود بچه بزرگ کرد و می‌شود شاد بود.... لا لا لا لا لا لا ...  

 

*joey