وقتی سینا «افتاد تو قندون»
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٦  کلمات کلیدی: من و پسرم

دو تا دندان جلوی فک پایینش افتاده و مدل حرف زدنش عوض شده. خودش حواسش نیست. تند و تند حرف می‌زند و من غش می‌کنم  برای حرف زدنش. غر می‌زند وقتهایی که میوه سفت بگذارم توی تغذیه‌اش. توضیح می‌دهد که چون دو تا دندان این پایین را ندارد نمی‌تواند سیب گاز بزند. فقط می‌تواند خیار بخورد. که کلکش است. اصلا سیب دوست ندارد. روز روزش هم سیب را به زور می‌خورد. دیروز ماکارونی را گذاشته بود در فاصله خالی دندانهای جلو که دندانهای جدیدش هنوز پرش نکرده‌اند و به من نشان می‌داد: «تفریحات سالم فصل دندان شیری به دندان دائمی.» اصلا حواسش نیست که مدل صورتش فرق کرده. اصلا خودش را در آینه نگاه نمی کند. اصلا در بند آینه نیست. اقتضای سنش است. پسرها دیرتر بزرگ می‌شوند. دیرتر آینه و آدمهای دیگر را کشف می‌کنند. این یکی از جنبه‌های پسر داشتن است که دوست دارمش. این قرتی نبودن، بچه‌تر بودن. خیلی وقت بود می‌خواستم بیایم و بنویسم دو تا دندانش افتاده. 5 سال و خورده‌ای پیش توی همین صفحه‌ها نوشتم که پسرم دندان در آورده و یاد گرفته بگوید : « دندون» امروز، پسرم، خیلی فرق کرده با آن یازده ماهه خوش خنده‌ای که دو تا دندان داشت و من نگاه می‌کنم به این سالها و باورم نمی شود که با این سرعت دارند می‌گذرند و پسرم را از این سالهای خوشی که در آنها نه آینه وجود دارد و نه دغدغه می‌کشانند به اینکه آدم بزرگی بشود...