«قصه‌های شهر دیوانه»
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۸  کلمات کلیدی: روزهای من

خیابان کامرانیه، سر تاجیکی، از تاجیکی می‌خواهم بپیچم توی کامرانیه سمت چپم را نگاه می‌کنم. 6 تا ماشین ایستاده‌اند. به هم نزده‌اند. اما مگان نقره‌ای که از همه ماشینها جلوتر است کج ایستاده است. راننده ها پیاده شده‌اند و دارند همدیگر را می‌زنند. 8 صبح، یک روز معمولی هفته. فکر می‌کنم مگر سر صبحی چقدر اعصابشان می‌تواند خراب باشد؟ اصلا گیرم که اعصابشان خراب، دلیل می شود که همدیگر را بزنند؟ آن هم با این کینه و اینقدر با عصبانیت انگار که با هم پدر کشتگی دارند. بچه حواسش نیست. دارد طرف دیگری را نگاه می‌کند. با سرعت می‌پیچم توی کامرانیه و از صحنه دور می‌شوم.

5 دقیقه بعد:

خیابان فرمانیه، 8 و 5 دقیقه صبح، ایستادم و راه دادم به پژو 405 خاکی رنگ، به اندازه‌ای که فکر می‌کردم برای پیچیدنش توی کوچه کافی است، مکث کردم و راه افتادم. بلافاصله با یک تکان ناگهانی ایستادم. کوبیده بودم بهش. راننده پژو جا خورد. پیاده شد. پیاده شدم. سپر دو ماشین خورده بود بهم. یک خط کمرنگ روی سپر پژو بود. به ماشین خودم نگاه نکردم. گفتم: « ببخشید.» مرد ماشینش را دور زد و گفت: « خوب می‌زنی به ماشینا ها!» فکر کردم در همین دور کوتاه دیده که دور تا دور ماشین غر شده است که نصف بیشترش تقصیر من نیست. تقصیر این شهر دیوانه است که من هر روز خدا، دو سه ساعتی تویش پلاس هستم. رانندگی کنان. از این سر شهر به آن سرش، خانه، مدرسه پسرک، کار، جلسه، شش هفت ساعت هم ماشین پارک است و راننده‌های دیگر پلاس هستند و می‌زنند به ماشینهای ایستاده! به جای همه حرفهای نگفته‌ام لبخند زدم. مرد جوری نگاهم کرد انگار می‌خواست بگوید: « لا اله الا الله » نگفت. سوار ماشینش شد و رفت.