قورباغه‌ام را قورت دادم!*
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

چرخیدم به طرف پنجره، بعد به ساعت نگاه کردم. پرده را پس نزده، توی دلم گفتم: « برف باریده.» برف باریده بود. همه جا شده بود سفید سفید. شنبه زیر برف گم شده بود. پسرک می‌گفت: « دلم می‌خواد روی برفها نقاشی بکشم.» مدرسه دیر شده بود. یک ساعت طول کشید تا برسیم مدرسه. ساعت شده بود 9. مدرسه تعطیل بود. کنار خانه مادرم زدم کنار. گفتم: « بپر پایین. » دویدیم روی برفهای تازه و سفید. روی برف نقاشی کشیدیم. کفشهایمان خیس شد. پسرک خیس و برفی را فرستادم خانه مادربزرگش. خیس و برفی آمدم دفتر. دیر شده بود ولی من روی برف نو راه رفته بودم. به پسرم گوله برف پرت کرده بودم و درخت انجیر دم خانه را حسابی تکان داده بودم و به پسرم زیر دانه‌های ریز برف نگاه کرده بودم.

به دفتر رسیدم و شال سفید و خیسم را پهن کردم روی صندلی. نشستم پشت میزم. مدتها امید بسته بودم به آدمهای مختلف که پروژه به سرانجامی برسد که نشد. هی فرار کرده بودم از بخشهای سختش و آخر ماند. گفتم : « که چی؟» زل زدم به قورباغه بی‌ریخت با آن جوشهای سبز و نگاه ابلهانه‌اش. گفت: « خوب؟» قورتش دادم. اولش گیج گیج بودم. بعد از یک عمر نقشه فاز یک و دو کشیدن، نمای پروژه با آن فرم ارگانیک و منحنی‌های بی سر و ته‌اش، سختترین نقشه‌ای بود که کشیدم. ولی کشیدمش. عصر که آمدم برگردم خانه، برفها رنگ خاکستری شهر را به خودشان گرفته بودند. قورباغه توی دلم بالا و پایین می‌پرید. گفتم: « خفه!» گفت: « چشم!» با قورباغه‌ای در دلم آمدم خانه!

 

* کتاب «قورباغه را قورت بده!» / برایان تریسی/ ترجمه اعظم فطرتی