" بارون نمیاد اینجا ولی خیابونا خیسن."
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز کار کردنم نمی‌آمد. همه‌اش از پشت میزم بلند می‌شدم و زل می‌زدم به اتوبان همت. دلم می‌خواست دانه‌های برف را توی دستم بگیرم. دلم می‌خواست بخندم. برقصم. دلم نمی‌خواست کارکنم. روزهای برفی را دوست دارم. چیزی در هواست که انگار نشاط به من می‌دهد. انگار یادم می‌اندازد که زندگی آنقدرها هم سخت نیست. روزهای برفی مرا برمی‌گرداند به زمستانهای بچگیم. وقتهایی که برف، برف بود و زمستان، زمستان. وقتهایی که بخاری معنی داشت و دستکش ضرورت بود. حالا سال تا سال دستکش دستم نمی‌کنم. تا زانو توی برف فرو نمی‌روم و آن همه سفیدی را حتی توی خواب هم نمی‌بینم. بچه من چه می‌داند از زمستان؟ اینکه یک بار یا حداکثر دو بار برف می‌آید و جانور مسخره‌ای درست می‌کنیم و اسمش را می‌گذاریم آدم برفی آن هم مشروط بر اینکه آخر هفته باشد و خانه باشیم و آفتاب برفها را زود از روی شهر جمع نکرده باشد. بچه که بودم برف برف بود. تمام زمستان، دنیا سفید بود و مدرسه پر می‌شد از چاله‌های بزرگ یخ و آنقدر برف بازی می‌کردیم که از برف بازی سیر می‌شدیم.

امروز دلم می‌خواست بروم وسط حیاط و دهانم را باز کنم و دانه‌های چاق و سفید برف را قورت بدهم. گور بابای سرب و آلودگی هوا! امروز سرخوش بودم برای اینکه برف می‌بارید. من از بالای بالا به اتوبان همت نگاه می‌کردم. به ماشینها که توی ترافیک برفی آرام حرکت می‌کردند و دستم را روی بخاری گازی نگه داشته بودم. زندگی امروز به طرز مسخره‌ای کامل و خوشایند بود.