" خانه ام برفی است."
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

عروس مثل خیال وسط تالار قدم می‌زند. نحیف است. اصلا قشنگ نیست اما از بس همه می‌گویند خوشگل است دچار وهم شده‌ام. خوشگل هم که نباشد، با لباس سفید و تاج و تور به پریها می‌ماند. گردنش بلند است و نیمرخش، اگر چشمهایت را نیم بسته کنی بد نیست. حالا دارد قدم می‌زند. خرامان. سفیدی لباسش چشم را می‌زند. من لباس زرشکی پوشیده‌ام. بلند. چتریها جلوی چشمم را گرفته. نرفته‌ام آرایشگاه. زن عمو می‌گوید خسته‌ای؟ فکر می‌کنم به چشمهایم که از پشت مداد چشم و سایه و ریمل، خستگیشان را نشان می‌دهند. خسته‌ام. حوصله عروسی را ندارم. دلم می‌خواهد خانه باشم. لم بدهم روی کاناپه صورتی و فیلم ببینم. اما به جای آن نشسته‌ام روی این صندلی ناراحت و وقتی دور و بریها حرف می‌زنند لبخند می‌زنم. چرا از این دخترک خوشم نمی‌آید؟ خودم نمی‌دانم. لبخند زورکی. شب زمستان زود تمام می‌شود و چشمهای خسته مرا تا خانه می‌رسانند.

امروز پاتختی است. من تکیه داده‌ام به شوفاژ و به برفهای پشت شیشه نگاه می‌کنم. چشمهای خسته‌ام را آورده‌ام خانه. خوشحالم که نرفته‌ام پاتختی. برفها خانه‌مان را احاطه کرده‌اند. روز زمستان پلکهایم را سنگین می‌کند و من به برف فکر می‌کنم. به شوفاژ و به نوشتن. باید قصه تازه‌ای بنویسم.