اسپایدرمن در کمیته فنی
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠  کلمات کلیدی: روزهای من

خسته‌ام. ظرفها مثل هر شب توی ظرفشویی تلمبار شده‌اند و من فکر می‌کنم فردا. فردا صبح آشپزخانه را مرتب می‌کنم. داستانها را می‌خوانم که برای مجله آماده کنم. ویرایش. حذف کردن. نه از این یکی اصلا خوشم نیامد. می‌نشینم به نوشتن. عقربه‌های ساعت وقت سرخاراندن ندارند. داستان که تمام شد و ایمیل شد می‌روم سر صورتجلسه‌های انجمن اولیا و مربیان. باید در جلسه مدرسه در مورد خلاصه 7 جلسه انجمن حرف بزنم و من نمی‌توانم بیشتر از سه چهار تا جمله جور کنم. موضوع این است که بیشتر بحثها در مورد بچه‌های دبستان بوده و اولیای پیش دبستان نه زنگی زده‌اند نه هیچی. مهمترین دستاوردم هم هماهنگی در برگزار کردن کلاس لگو برای بچه‌ها بوده و بس. بهرحال یک صفحه پشت و رو خلاصه می‌کنم از صورتجلسه‌ها و فکر می‌کنم من برای چی عضو انجمن شدم؟ لابد برای اینکه دوست دارم از همه چی سر در بیاورم. باز فکر می‌کنم مدیر مدرسه چی فکر می‌کند وقتی مدرسه‌ سینا را عوض کنم با این همه علاقه‌ای که به مدرسه دارم. باز فکر می‌کنم مدرسه‌اش را عوض کنم، نکنم؟ خلاصه جلسه‌ها را که نوشتم ساعت شده  1 بامداد، دوش می‌گیرم.

هفت صبح ساعت که زنگ می‌زند اصلا نمی‌دانم خوابیده‌ام یا نه. ظرفهای شام را می‌چینم توی ماشین ظرفشویی. قابلمه‌ها را می‌شویم. امیر صبحانه آماده می‌کند. سینا صورت نشسته می‌پلکد. می‌روم جلوی آینه و مترسکی را که توی آینه می‌بینم آرایش می‌کنم. خط چشم آبی برای این روز مخصوص و یک شال قرمز که کسی نفهمد چقدر خسته و خوابالودم.

در سالن مدرسه نشسته‌ام. مادرهای دور و برم غر می‌زنند. غر می‌زنند و باز غر می‌زنند. فکر می‌کنم بیچاره مدیر مدرسه، بیچاره معلمها. بعضی‌هایشان مضطربند. که ساعت کلاس کامپیوتر بچه‌ها کم است. که چرا سفالشان یک هفته در میان است. چرا برای کلاس لگو از ما پول گرفتند. چرا در دیزی باز است و چرا دم خر دراز است. فکر می‌کنم سال دیگر عضو انجمن اولیا مربیان نمی‌شوم. چه این مدرسه باشیم چه نه. مدیر دعوتم می‌کند که صحبت کنم.

بلند می‌شوم. تشکر می‌کنم.  آخر کلیشه. می‌گویم که دستاوردهای خیلی مهمی داشته‌ایم. که نداشته‌ایم. می‌گویم که انجمن خیلی کارها کرده. که نکرده. می‌گویم که خوشحالم که ایستاده‌ام اینجا. که نیستم. یک مشت دروغ. پنج دقیقه تمام می‌شود. می‌نشینم. مدیر مدرسه حرف می‌زند. می‌گوید از آشفتگی مملکت حرف نزنیم جلوی بچه ها. از دلار و سکه و گرانی. همه سر تکان می‌دهند. نچ نچ می‌کنند و حتما یاد بدبختیهایشان می‌افتند.

بچه‌ها را صدا می‌کنند روی سن. مربی موسیقی با ارگ همراهیشان می‌کند. بچه‌ام ردیف دوم ایستاده. دارم از غرور می‌ترکم. اشک ایستاده روی لبه پلکم. مردد که بریزد یا نه. اگر گریه کنم ریمل با آرایش سرسری صبح می‌ریزد پایین و من بعد از اینجا کلی کار دارم. بچه‌ام ایستاده روی سن روبرویم و دارد سرود می‌خواند. فسقلیهای مسخره دوست داشتنی!

بعد از مدرسه راه می‌افتم طرف شرکتی که پوشش بام پروژه را تامین می‌کند. اطلاعات فنی. عدد و رقم. شرکت دیگر می‌آید که مصالح مسخره‌ای را تبلیغ می‌کند که بعد از 3 جلسه هنوز نفهمیده‌ام به چه دردی می‌خورد و اصلا به درد می‌خورد یا نه. جلسه مشترک با شرکت کذایی داریم که صورت جلسه را بدهیم به کارفرما که مطمئن باشد مصالحی را که قرار نبوده سفارش بدهد سفارش ندهد! لجم می‌گیرد از مدیر کمیته فنی که می‌داند نمی‌خواهد این آشغالها را سفارش بدهد ولی وقت مرا می‌گیرد که تاییدش کنم یا عدم تایید. به لجش تصمیم گرفتم تمام مصالح مسخره‌ای که کارفرما ویار می‌کند تایید کنم. به من چه! در این پروژه شده‌ام گربه نره! مدام  ضد حال می‌زنم. حرص می‌خورم که طرح خراب شد. که فلان چیز به پروژه نمی‌آید. کارفرما می‌خواهد سقف پروژه‌اش را با اسکناس پانصد یورویی بپوشاند. به من چه! نوش جانش!

از جلسه می‌زنم بیرون وقت ناهار گذشته. ناهارم را سرسری گرم می‌کنم در آبدارخانه فسقلی و تند تند می‌خورم. دختر جدیدی که آمده بی دقت است. حرف گوش نمی‌کند. سرتق است. چه کنم در این وانفسای بی‌پرسنلی؟ کوتاه آمده‌ام تا ببینم چه می‌شود.

عکسهای پروژه را بار می‌زنم روی لپتاپ. لپتاپم احمق شده. مدام خودش را آپدیت می‌کند. دیرم شده وسط آپدیت کردنش سیستم را خاموش می‌کنم. راه می‌افتیم طرف جلسه کمیته فنی. دوز هفتگی من از کسالت.

جلسه یک ساعت دیرتر از وقتی که باید، شروع می‌شود. باز یک عالمه آدم ردیف شده‌اند دور میز. یکی پلکسی نامرئی تبلیغ می‌کند از کیف گنده‌اش یک عالمه چیز میز در می‌آورد. شعبده بازی در هیات مهندس. فقط اگر یک خرگوش هم از توی کیفش دربیاورد بزممان تکمیل می‌شود. یکی دیگر یک جور فلزی دارد که می‌شود باهاش هرشکلی حتی شکل جوراب را درست کرد. درست عین خود خود جوراب. لپتاپم بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. بالا نمی‌آید. عصبانی‌ام. زنگ می‌زنم دفتر که عکسهای پروژه را ایمیل کند.

منشی کارفرما می‌گوید چاق شدی؟ می‌گویم نه و فکر می‌کنم شاید. عکسها را کپی می‌کنم روی لپتاپ مهندس برق. کارفرما دارد نطق می‌کند، روح جلسه! حرفهایش هر جلسه دارد بامزه‌تر می شود و من سختتر می‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم وقتی به جای شیشه اسپایدر می‌گوید شیشه اسپایدرمن دارم می‌ترکم. جلسه پیش به جای معماری می‌گفت آرکیتکتی. جلسه قبلترش لغت فرنیش را اختراع کرده بود که در نوع خودش واقعا خلاقانه بود.

ساعت می‌شود 6، 7 دارد می‌شود 8 که دختر  کناریم می‌بیند که این پا و آن پا می‌کنم. می‌گویم بچه ام. می‌گوید برو. از لابلای آدمها رد می‌شوم. تند خداحافظی می‌کنم. دلم شور لپتاپم را هم می‌زند. عکسهای یک سال اخیرمان فقط روی لپتاپ است و نه هیچ جای دیگری. ترافیک و بعد خانه پدر و مادرم. بابا می‌گوید رنگت پریده. نباید شال قرمز را از سرم برمی‌داشتم. سرسری می‌گویم خسته‌ام. که روز خسته کننده و خیلی خیلی طولانیی داشته‌ام. که از صبح هی نقش عوض کرده‌ام، هی رفته‌ام توی پوستهای مختلفم. شده‌ام خانم صاد مادر سینا. خانم الف نماینده انجمن. خانم مهندس نماینده کارفرما. خانم مهندس سرپرست طراحی فاز دو. بعد مادر سینا و آخر شب زن خسته‌ای که نعشش را می‌کشاند تا روی تخت. دراز می‌کشم. دیگر نمی‌توانم بلند شوم. می‌گویم سینا چراغها را خاموش کن. شب به خیر! و خوابیده‌ام. صبح لپتاپ هنوز بالا نمی‌آید و بعد می‌بینم که همه زندگیم پریده است از روی لپتاب. پایان خوش روز خوش...