از دل خاک بیرون بیا ...
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

یک فولدر آهنگهای عاشقانه دارم برای روزهایی که لازمشان دارم. روزهایی که خیلی قرار است توی ترافیک بمانم. روزهایی که یک عالمه لبخند زورکی باید بزنم. روزهایی که شروع می‌شوند و انگار تمامی ندارند. این آهنگها عصای دستم شده‌اند. طنابی شده‌اند که مرا از چاه روزهای سخت بیرون می‌آورند. دست آویزی شده‌اند برای فشار دادن پایم روی کلاچ برای بار هزارم و فکر کردن به اینکه من خوبم و این روز هم بالاخره تمام می‌شود و باز شب می‌شود و باز من برای بچه‌ام کتاب می‌خوانم و باز ولو می‌شوم روی کاناپه صورتی و باز اگر وقت داشته باشم می‌نویسم. این فولدر را همه جا دارم. توی ماشین. روی کامپیوتر دفتر. مخصوصا روی کامپیوتر دفتر، وقتی که آنقدر سرم شلوغ است که وقت نمی‌کنم تلفن بزنم. اما دم عید شده است و دیگر زمزمه‌های « یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می‌میرم ...» و « همه چی آرومه و من چقدر خوشبختم...» راضیم نمی‌کند. گل پامچال می‌خواهم. یک عالمه گل پامچال می‌خواهم.