وقتی مامان سه سوته خر می‌شود!
ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٧  کلمات کلیدی: من و پسرم

معاون آموزشی مدرسه از پسرم می‌پرسد: « تو خونه کی باهات بازی می‌کنه؟» پسرم به کفشهایش نگاه می‌کند و می‌گوید: « هیشکی.» چشمهای من و پدرش گرد می‌شود. پدرش روبرویش نشسته، من کنارش هستم. پسرک می‌گوید: « بابا بعضی وقتها بازی می‌کنه.» خانم معاون می‌پرسد: « مامان چی؟»

« نه.»

« هیچ وقت؟»

« هیچ وقت!»

می‌دانم که بچه ها همه چیز را زود فراموش می‌کنند. از سالهای قبلتر که بگذریم... کاردستی آدم برفی چاقالویی را که آخر هفته درست کرده‌ایم یک ساعت بعد فراموش می‌کند. یادش می‌رود با دست و پا توی مایه کیک رفته، نه یک بار، بارها  و یادش می‌رود که همین هفته پیش اجازه داده ام با گواش کف آشپزخانه‌ام تابلوی نقاشی درست کند.

من اما بچه نیستم. وقتی نشسته‌ام و دارم کمکش می‌کنم که با لگوی جدیدش کشتی درست کند طاقت نمی‌آورم. می‌گویم: « چرا گفتی من هیچ وقت باهات بازی نمی‌کنم؟» دارد به نقشه کشتی نگاه می‌کند و دنبال قطعات می‌گردد. سرش را بلند می‌کند و می‌گوید: « مامان ببخشید.» لب ورچیده‌ام لابد که می‌گوید: « بوست کنم منو می‌بخشی؟» می‌پرد به گردنم و می‌بوسدم. بوسه‌اش طعم ماکارونی می‌دهد. جاهای لبهای چربش روی صورتم می‌ماند. می‌گویم: « خب!» و می‌رویم سر وقت بقیه کشتی.