« تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق»*
ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٩  کلمات کلیدی: من و پسرم

گاهی فراموش می‌کنم که مهمترین نقشم در زندگی نه همسر بودن، نه حتی زن بودن که مادر بودن است. وقتهایی هست که من گمشده سالیان سرک می‌کشد و دلش می‌خواهد داد بزند: « من، من، من هم هستم!» درست همین روزها، انگار پسرک برای یادآوری به من، تکیه می‌کند به من. تکیه می‌کند تا یادم بیندازد که هنوز خیلی کوچک است و هنوز خیلی مانده تا بتواند بدون من زندگی کند.

یک مشکل ساده یا یک دلشکستگی که برای 6 سالگی خیلی زیاد است … غصه‌های پسرم به یادم می‌آورد که من مادر هستم. هم سرنوشت همه مادرهای دنیا، زشت یا زیبا، درس خوانده یا بی سواد … و به یادم می‌آورد که مادر بودن علاوه بر همه چیزهای دیگر غم انگیز هم هست. وقتی دستهای ناتوانم نمی‌تواند بار غصه را از قلب کوچکش بردارد. یا حتی می‌تواند اما یادم می‌ماند که اگر امروز می‌توانم فردا دیگر نخواهم توانست تسلی‌اش بدهم وقتی دنیا بخواهد چهره واقعی‌اش را به پسرم نشان بدهد.

 این که قلبم اینطور در مشت یک انسان دیگر باشد، غم انگیز، ترسناک و حیرت‌آور است… هنوز… بعد از 6 سال و خورده‌ای.

  

*فریدون مشیری