برای خودم گل پامچال هم خریدم
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱  کلمات کلیدی: روزهای من

 

مادرم می‌گفت توی راه پله‌ها سوت نزن. اگر دلت می‌خواهد آواز بخوانی بخوان. فرقش چه بود؟ سوت زدن لابد شایسته یک دختر نوجوان نبود. آواز خواندن اشکالی نداشت؟ حالا اگر بهش یادآوری کنم لابد جواب می‌دهد: « من گفتم؟ نه نگفتم.» ولی گفته است. برای اینکه هنوز بعد از بیست و دو سال وقتی از پله‌های آن خانه پایین می‌آیم و دلم می‌خواهد سوت بزنم یادم می‌آید که نباید سوت بزنم. بعدش یادم می‌آید که دیگر بزرگ شده‌ام. دیگر برای هیچ کس توی این دنیا مهم نیست که من توی راه پله خانه پدریم سوت بزنم یا نزنم. سوت می‌زنم و سوت زنان می‌روم پایین و فکر می‌کنم اگر دختر داشتم هیچ وقت بهش نمی‌گفتم که سوت نزند.

 توی شهروند زیر لب دارم آواز می‌خوانم که مردی از کنارم رد می‌شود. چشم غره می‌رود. تقصیر من نیست که دارند آهنگ « گل سنگم» را پخش می‌کنند، گیرم که صدای افسانه‌ای هایده همراهش نباشد. من اخم می‌کنم به مرد. سفت و سخت. اگر نمی‌تواند آواز مرا تحمل کند گورش را گم کند برود از یک ردیف دیگر خرید کند. وحشی شده‌ام، خودم می‌دانم و خوشحالم.