من هم بلدم داد بزنم
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: روزهای من

داشت کنار گوش من هوار می زد. انگار که شلوغی شب عید، ترافیک، پروژه تمام نشدنی بی سر و ته برای دیوانه کردنم کافی نباشد. صدایش را برده بود بالا و با آن دستهای بزرگ که نصف اتاق را گرفته بود با تمام نیرویش هوار می زد. هوارهایش نصفش حرف زدن معمولی بود و نصف دیگر تکرار حرفهایی که درست ده دقیقه قبلش زده بود. عین همین حرفها را در جلسه چهارشنبه پیش هم گفته بود و سه شنبه قبل از آن. یک ساعت تحمل کردم و آخر یک ساعت ترکیدم. صدایم را بردم بالا. چشمهای آدمهای دور و برم گرد شد. مرد با دستهای بزرگ و صدای کلفتش ساکت شد و از اتاق رفت بیرون. خستگی هوار شد روی تنم. خستگی سه شنبه، سه شنبه طولانی تمام نشدنی، خستگی یک هفته، خستگی چمدانهایی که نبسته ام ، خستگی راهی که نرفته ام هنوز، خستگی یک سال...