وقتی زندگی سخت می شود
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من

 

سفر طبق برنامه آغاز نشد. بعضی چیزهای ساده به آن سادگی که به نظر می‌آیند نیستند. باز کردن در ماشین، مثلا... یک لحظه بی حواسی دم عید و باز کردن در ماشین و موتوری کناری ولو شد روی زمین. من در یک لحظه از یک آدم عادی تبدیل شدم به یک متهم که آزادی بی قید و شرطش – که تا لحظه‌ای پیش دست خودش بود – منوط به اجازه یک قاضی شد. تا چشم به هم زدم دیدم ایستاده‌ام کنار دزدهای خرده پای قالپاق دزد و کلاهبرداران حرفه‌ای تا آدم بی‌تربیتی که اسم خودش را گذاشته قاضی بتواند هرطور که دلش خواست به من توهین کند. قید ماشین را زدیم. در نتیجه سفری که اینقدر به دقت مرحله به مرحله‌اش برنامه ریزی شده بود تبدیل به برنامه‌ای بی معنی شد.

برف بی‌موقع، کوهستانهای برفی، گردنه‌ها، جاده‌ها و خلاصه بگویم هفتم خوان رستم را رد کردیم تا برسیم به امروز که آفتاب می‌تابد و هوا کمی گرم است و اولین روز است که برفی روی زمین نمی‌بینیم. بگذریم. تلخم هنوز. باورم نمی‌شود که به یک انسان دیگر صدمه زده‌ام. هیچ وقت فکر نمی‌کردم که منشا صدمه به یک انسان دیگر باشم. که کسی به خاطر من – به خاطر بی‌حواسی یا بی‌حوصلگی من – درد بکشد. غمگینم و بی حوصله‌ام هنوز. دارم سعی می‌کنم این بار را از روی دوشم بردارم. نمی‌توانم. دست من نیست. فاصله گرفته‌ام از خودم از ماشین قر شده و موتور سواری که با اینکه حتی در بیمارستان بستری نشده، می‌ترسم شاید صدمه ماندگاری به او وارد کرده باشم و هنوز رها نشده‌ام.

دلم نمی‌خواست سال جدید را اینطور شروع کنم. این همه نیمه تمام بمانم در چیزهایی که دست خودم نیست. اما انگار چاره‌ای نیست. فردا سال نو می‌شود. می‌خواستم بنویسم دلم می‌خواهد در سال جدید فکرم و ماشینم را تمیز نگه دارم. فکرم را،تمیز نگه داشتن مهمتر است از ماشینم و یادم باشد که چقدر آسان و ناخواسته ممکن است منشا صدمه باشم و حواسم را بیشتر جمع کنم.