Alanya kulesi
ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٦  کلمات کلیدی: خاطرات سفر
اتوبوسی که قرار بود ما را تا بالای راه پر پیچ و خم قلعه ببرد خراب شد و وسط راه پیاده‌مان کرد. راننده گفت: « چیزی تا قلعه نمانده.»،دروغ محض. راه به نیمه هم نرسیده بود. راهی پیچ در پیچ در کمرکش کوه در مسیری سنگفرش شده. منظره اما معرکه، دریای آبی انگار که زیرپایمان بود. نوک دماغه خلیج بودیم و داخل قلعه‌ای باستانی با سنگهای بزرگ. قلعه 800 سال پیش ساخته شده بود. نیم ساعت راه رفتیم تا رسیدیم به ورودی قسمت داخلی قلعه. درست نزدیک کنگره‌هایی که از پنجره اتاق هتل دیده بودمشان.  رسیدیم به نقطه‌ای که دریای آبی، 250 متر پایینتر زیرپایمان بود. تاریخ قلعه می‌گفت که از این نقطه دشمنان را پرت می‌کرده‌اند در دریا. منظره خیال انگیز بود. اگر از تاریخ وحشتناک آن نقطه صرفنظر می‌کردیم درست مثل این بود که بالای دریا ایستاده باشیم. حتی پرنده‌ها پایینتر از نقطه‌ای که ما ایستاده بودیم پرواز می‌کردند. کشتی‌های توی آب نقطه‌های کوچکی بودند. نور روی آب سوسو می‌زد. دریا شده بود مثل آسمان شب.خیال محض. رفتم و روی کنگره‌های
قلعه نشستم و به منظره پایین نگاه کردم. درست همانجایی که سالهای سال سربازها ایستاده‌اند و نگاه کرده‌اند به اینکه دشمنی آیا تاریکی شب را می‌شکافد که به قلعه‌شان حمله کند یا نه. آیا سربازها این منظره را ستوده‌اند یا انتظار مدام دشمن فرسوده‌شان کرده است؟ هیچ دشمنی به این نقطه نرسیده است و این قلعه هرگز فتح نشده. تاریخ سرش را بالا گرفته و با کنگره‌های سنگی به امروز نظر می‌کند. از بالاترین نقطه شهری افسانه‌ای با دریایی آبی، آبی تر از هر آبی دیگر...