«دنیای این روزهای من»
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٢  کلمات کلیدی: سی و خورده ای سالگی

گیج ننوشتنم. کلمات از سرانگشتانم فرار می‌کنند. من و کلمه‌ها که این همه سال دوستهای خوبی بوده‌ایم حالا چپ چپ به هم نگاه می‌کنیم. خط چشم آبی شبرنگ را پشت پلک بالا می‌کشم و به خودم نگاه می‌کنم. انگار چراغی که سالهای سال دنبالش می‌گشتم در چشمهایم روشن کرده‌ام. انگار دوباره مرئی شده‌ام. دوباره می‌توانم زیر باران نفس بکشم. به سی و خورده‌ای سالگی‌ام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم پس این است. سی و خورده‌ای ساله بودن اینطوری است. که بیشتر از همیشه یادت می‌افتد که در آینه نگاه کنی. حالا که هنوز آینه، آنچه خوشایندت است به تو نشان می‌دهد. پیر شدن باید خیلی دردناک باشد. آدمها چطور از آینه‌ها دل می‌کنند؟ سی و خورده‌ای سالگی را زندگی می‌کنم و نمی‌توانم بنویسمش.

*

بچه‌های کوچک، بچه‌های خیلی کوچک را دوست دارم. بغلشان که می‌کنم هنوز، دلم می‌لرزد. دلم پر می‌کشد برای انگشتهای کوچکشان که مشت می‌کنند. برای نگاه کنجکاوشان. اما تجسم اینکه کودک دیگری داشته باشم برایم وحشتناک است. مثل این می‌ماند که زنجیری انداخته باشم گردن سی و خورده‌ای سالگی‌ام و غرقش کرده باشم در رودخانه بی‌امان مادری. رودخانه نه دریای مادری. دریایی که می‌دانم تا بار دیگر فرصت کنم تویش دست و پایی بزنم و نفس بکشم چهل ساله شده‌ام و چهل ساله شدن، حالا هنوز به نظرم دور و عجیب می رسد.

*

من شیدای این روزها را نمی‌شناسم. شیدای این روزها، نمی‌داند از روزهایش، خودش و دنیایش چه می‌خواهد.