« دویدم و دویدم...»
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦  کلمات کلیدی:

قاضی دومی که به تور پرونده‌ام خورد خوش اخلاق و مهربان بود. قاضی قبلی بین من و دزد و قاچاقچی هیچ فرقی نمی‌گذاشت. این یکی خیلی متین نشست و حکمش را با خط خوب روی کاغذهای دادسرا نوشت و داد دستم. گفت که وثیقه لازم نیست و همان بیمه ماشین کافی است و فرستادم که بروم بعد 20 روز ماشینم را بگیرم. گرفتن ماشین هم هفت خوان خودش را داشت. از خلافی گرفتن و عوارض شهرداری که بگذریم، ترخیص ماشین را باید می‌رفتم از یکی از غربی‌ترین نقاط تهران یعنی خیابان زنجان می‌گرفتم و بعد می‌رفتم ماشینم را از شمالی‌ترین نقطه شهر از پارکینگ الغذیر دربند تحویل می‌گرفتم. دیروز تمام روزم به بالا و پایین رفتن توی شهر و دویدن گذشت. وقتی دوباره سوار ماشینم شدم باورم نمی‌شد. گفتم: « دیدی بالاخره گرفتمت!» حیف که ماشینم لبخند زدن بلند نیست. دم هم ندارد که برای من تکان بدهد. ماشینم خاک آلود و خسته به نظر می‌رسید و پیرتر از آن چیزی که یادم بود. با این حال ماشین باوفای من است. دوستی که همیشه خدا حرف مرا گوش می‌کند و اگر آب و غذایش به راه باشد نق و نوقی هم راه نمی‌اندازد. چند تا آدم اینطوری توی زندگیم دارم؟ ... بگذریم.

20 روز تمام گذشت. روی برگه‌های پزشک قانونی موتوری نوشته‌اند: « کوفتگی روی بند سوم انگشت میانی دست راست، اظهار تالم در زانو و شانه راست.» 20 روز تمام. خرجش به کنار... اعصابی که از ما خرد شد و سالی که نباید اینطوری شروع می‌شد اما شد. باز هم خدا را شکر که همه چیز به خیر گذشت و صدمه ماندگاری به کسی وارد نشد و هر چه که بود خراش و کوفتگی بود نه چیزی بدتر.

هفته اول، هفته نصفه نیمه اول سال تمام شد. هفته‌ای که به جا افتادن در رودخانه خروشان روزهایم گذشت. با روزهایم می‌دوم. هنوز به خودم نرسیده‌ام. رخوت اول بهار و این همه کار گیجم کرده است. باید از خودم مرخصی بگیرم. باید از تعطیلات برگردم. جا مانده‌ام توی تعطیلات. کنار دریای آبی. کنار سنگهای گرد و سفید و گوش ماهی‌ها. جا مانده‌ام کنار یک عالمه رنگ آبی... بروم خودم را بردارم و بیایم.