"روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد." *
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٥  کلمات کلیدی: میهمانی خداحافظی

روزهایی بود که من و الی تمام جیک و پیک هم را می‌دانستیم. اینکه کی از کدام پسر دانشگاه خوشش می‌آید. کداممان آن روز قلبمان لرزیده. کی کفش نو لازم دارد و کی اصلا از مدل موهایش راضی نیست. امروز با آن همه فاصله گرفتن از آن روزها فکر می‌کنم روزها نیستند که آدمها را به سالهای زندگیشان این همه می‌چسبانند.

دیگر نمی‌توانیم مثل وقتها از سیر تا پیاز زندگیمان را برای هم بگوییم. بزرگ شده‌ایم خیر سرمان. عاقل شده‌ایم. پرایویسی پیدا کرده‌ایم. همه‌اش هم رفتن نیست. خیلی‌اش از آنجایی شروع می‌شود که مردی وارد زندگیت می‌شود و آنقدر بهت نزدیک می‌شود که یهویی از نزدیکترین دوستان هم مهمتر می‌شود. بعد از سالها یاد می‌گیری که دقیقه‌های کوچک طلایی را برای خودت نگه داری. خاطره اولین بوسه، قدم زدن زیر باران و عکسی که در کنار آبشار بلند انداخته‌ای ... اما حالا هر کداممان ده سالی هست که ازدواج کرده‌ایم. حالا می‌دانیم که بخشهایی از قلبمان هست که همیشه خدا برای همسرمان غیر قابل دسترس باقی می‌ماند. همانجاهایی که یک وقتی دوستی را راه داده‌ایم آنجا و در یک عصر بارانی برایش تعریف کرده‌ایم که چقدر دلمان شکسته است.

همانجاهای قلبم که وقتی دلم برای دوستانم تنگ می‌شود تیر می‌کشد. چقدر لازم داریم که مثل آن وقتها بنشینیم و برای هم تعریف کنیم... ده سال حرف تلمبار کرده‌ایم الی... کم که نیست.هست؟

حالا در این فرصت کم با بچه‌هایی که مدام وسط حرفمان می‌پرند و دغدغه روزهایی که دنبال هم کرده‌اند و چمدانهای تو که دهان گنده‌شان را باز کرده‌اند وقتش را نداریم که حرف بزنیم. تو که بروی من دیگر الهام ندارم که برایش حرف بزنم. امسال اما فهمیده‌ام که همه‌اش هم همین نیست. سالهای سال برای من این بود که گذاشته‌اند و رفته‌اند. مرا گذاشته‌اند و رفته‌اند. اما امروز دیدم که تو هم دیگر شیدا نداری. شیدای آسان‌گیری که برایت حرفهای مسخره بزند و نگذارد که بار سنگین روزها اینطور روی شانه‌هایت بماند.

بگذار فکر کنیم که یک روز ما باز حرف خواهیم زد و من آن روز برایت خواهم گفت که امروز کدام آهنگها را دوست دارم و چقدر دلم می‌خواهد یک روز دست تو را بگیرم و با هم توی ماشین بنشینم و باران که خودش را روی سقف ماشین می‌کوبد برایت همه چیز را از نو تعریف کنم.

 

 

* ا. بامداد