شیدایی
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۸  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

باران که شروع شد همه دویدیم بیرون. کنار در ایستادیم و زل زدیم به قطره‌های باران. دلم می‌خواست زیر باران برقصم. باران که رفت و  تگرگ شد ما هنوز ایستاده بودیم و نگاه می‌کردیم. پسرها رفتند روی تراس به سیگار کشیدن و من رفتم بارانیم را پوشیدم. دلم می‌خواست راه بروم. دلم می‌خواست این روز بارانی را نفس بکشم. دستم به کار نمی‌رفت. دلم می‌خواست بزنم بیرون. نمی‌شد. وسط روز کاری بود و آسمان داشت خودش را می‌کشت.

رفتم زیر باران ایستادم. نفس کشیدم و فکر کردم باید یک قانونی باشد که در این شهر خاکی و دودی روزهای بارانی را تعطیل کند. برعکس اروپایی‌های آفتاب ندیده که به دیدن خورشید از خانه می‌پرند بیرون و لخت می‌شوند، باید روزهای بارانی تهران را،  به همه آدمهای شهر مرخصی و یکی یک چتر بدهند. چتر هم ندادند مهم نیست. همه باید ماشینها را پارک کنند و زیر باران راه بروند. در روزهای بارانی تهران چلپ چلپ کنان خیابانها را گز کنند و به همدیگر آب بپاشند. سیگار را باید بدهند دستفروشهای بارانی پوش بفروشند و گلفروشها آن روز گلهایشان را حراج کنند.

فکر کردم دارم وسط اتوبان همت راه می‌روم و قطره‌های باران آسمان دور و برم را خط خطی می‌کند. فکر کردم دستهایم را می‌برم بالا و دور خودم می‌چرخم. فکر کردم دور و برم پر است از آدمهایی مثل من که زیر باران دیوانه شده‌اند. فکر کردم می‌چرخم، مثل بچگیهایم .بعد می‌افتم روی زمین بارانی و می‌گذارم سرم خوب گیج برود، باران صورتم را خیس کند و تنم را بپوشاند. باران را لازم داشتم. باران را اینطور لازم داشتم. جرات نکردم. تنها دیوانه شهر بودم و آدمها پشت ماشینهایشان به ترافیک و باران و شهرم بد و بیراه می‌گفتند و به دیوانه‌هایی مثل من که رو به باران لبخند می‌زدند، چشم غره می‌رفتند.