« یه قاصد خبرم کرد که آفتاب لب بومه»
ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

به هم ریخته‌ام از صبح. ایمیل دوستی را می‌خوانم. جواب می‌دهم و گریه می‌کنم. نه گریه نمی‌کنم رسما دارم زار می‌زنم. کسی دور و برم نیست. با دوست دیگری چت می‌کنم. باز می‌بینم که دارم اشک می‌ریزم. های های. پسرک می‌آید. نه به چشمهای اشکیم نگاه می‌کند نه به قیافه به هم ریخته و موهای ژولیده‌ام. بساط ناهارش را آماده می‌کنم. با دست و پا کتلتش را سرهم می‌کند. من اشکهایم را پاک می‌کنم. بعد دلش می‌خواهد گواش بازی کند. گواشها را می‌آورد و کاغذ و نمک و یک عالمه قاشق یک بار مصرف. حالا هوس کرده نمک بریزد توی رنگهای گواش و چه می‌دانم یک عالمه کار دیگر بکند. به حالت چهره‌اش نگاه می‌کنم. توجه کامل. اشتیاق. نگاهش می‌کنم. اشکها را به زور نگه می‌دارم. چند وقت است که اینقدر اشتیاق به چیزی نداشته‌ام؟ چند سال شاید؟ این همه عاشقانه نگاه نکرده‌ام به چیزی که احساسم را زیر و رو کند؟ بچه‌ها کی و کجا این احساسهای خوب را گم می‌کنند؟ من از کجا می‌توانم پیدایش کنم؟ چه کنم که پسرم گمش نکند؟ پرم از سوال و گریه کردن یادم رفته است.