« خدای را مسجد من کجاست ناخدای من؟»
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

امروز شیدای توی آینه‌ها را دوست نداشتم. سعی کردم تقصیر را بیندازم گردن چتریها که این دفعه خیلی کوتاه شده. یا تقصیر ابروها، یا تقصیر کم خوابی دیشب. ته دلم می‌دانستم که همه‌اش تقصیر خودم است. تقصیر من که هنوز بعد این همه سال اجازه می‌دهم یک نفر دیگر حال مرا تعیین کند. صبح قهر با آینه و گوشواره‌ها راهم را کشیدم و رفتم دفتر. با موبایل از خودم عکس گرفتم و گفتم بیچاره دور و بریها که دارند تحملم می‌کنند. کسی حواسش نبود اما من فکر می‌کردم همه دارند از من فاصله می‌گیرند. خنده‌های الکی هم فایده‌ای نداشت. فکر کردم باید آرایش می‌کردم. باید شال قرمز سرم می‌کردم. باید ... بایدها فایده ای نداشت. نباید می‌گذاشتم حال بد تسخیرم کند. وقتی اردیبهشت تهران بود و دنیا دور و برم را شلوغ کرده بود. اما خنده‌هایم الکی بود و چتریها آمده بود توی چشمهایم. نوک سوزن فاصله داشتم با گریه کردن. دماغم را بالا کشیدم. به زن اخموی بی‌رنگ و روی توی آینه‌ها چشم غره رفتم و از دست خودم قایم شدم. غارم شیشه‌ای بود و کز کردنم را انگار همه دنیا می‌دیدند. امروز دلم می‌خواست یک نفر دوستم داشته باشد. دلم می‌خواست یک نفر خیلی خیلی خیلی زیاد دوستم داشته باشد.