این زنان ونوسی
ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٥  کلمات کلیدی: روزهای من ، دغدغه های ذهنی من

دوم دبیرستان بودیم. در یک زنگ تفریح طولانی زیر درختهای گوشه حیاط نشسته بودیم که الهام چشم و گوش میترا را باز کرد. من دیگر آن موقع سه سالی بود که تا حدودی اطلاعات داشتم اما میترا زیادی خام بود. یادم هست که همه‌مان به چشمهای گشاد شده میترا خندیدیم و از متانت الهام که موضوعی به این برهنگی را با این رکی فزاینده تعریف می کرد و در عین حال می توانست جدیتش را حفظ کند تعجب کردیم.

الهام هنوز همان الهام است. بعد این همه سال با همان نگاه جدی و چشمهای قهوه‌ای سیر می‌تواند درون مرا مثل یک کتاب بخواند و باز برای خودم تعریف کند. می‌تواند خیلی خیلی جدی باشد و دستش را درست همانطور که برای پسرش تکان می دهد و می‌گوید: « نه!» برای من هم تکان بدهد و خیلی محکمتر و جدیتر بگوید: « نه!» و من هم حساب ببرم.

فکر می‌کنم چقدر شناختن من پشت حرف زدن الهام هست. چقدر حرف زدن با دوستی که اینقدر خوب بشناستت آرامش بخش است. دوستی که لازم نباشد نقابت را برایش به چهره‌ات بزنی. که نخواهی خوب جلوه کنی. که نترسی از اینکه از چشمش بیفتی.

*

هفته پیش دوستهایم دستان مرا گرفته‌اند و از چاه خودم بیرون کشیده‌اند. دوستی که کامنتی نوشته مهربانانه که من هنوز احساس کنم که از آن سر دنیا دلش برای من می‌تپد. دوستی که سری زده تا ببیند احوال من چطور است. دوستی که وسط کار سرک می‌کشد تا نیم نگاهی به من بیندازد. دوستی که بعد این همه سال جمعه صبحش را با من تقسیم می‌کند تا خنده‌های زندانیمان را آزاد کنیم. دوستی که دو ساعت از وقتش را برای منی که فقط یک بار دیده می گذارد تا با چت کردن کمی حالم را بهتر کند. دوستی که در جواب به هر نوشته غمگینم به من زنگ می‌زند تا مطمئن باشد که حالم خوب است.

اگر نبودید، اگر نداشتمتان اصلا نمی‌دانم زندگیم چه می شد. اصلا نمی‌دانم چطور زندگی می‌کردم. اصلا نمی‌دانم اسمش می‌شد زندگی یا نه. چه خوب که هستید. دور، دیر، مجازی یا واقعی چه خوب که هستید...