پدرت تو را چند فروخت خواهر؟
ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧  کلمات کلیدی: داستانها

تا توی مینی‌بوس نشستیم پسر  چشمهای نامیزانش را به من دوخت و گفت: « دارم از دکتر برمی‌گردم. یکی از چشمهایم نمی‌بیند.» چشم راست قهوه‌ای روشن بود با مردمک درشت سیاه و مژه‌های بلند مشکی. چشم چپ خاکستری می‌زد، با هاله‌ای محو دور چشم. حواسم به بچه‌ها بود که دستشان را نمالند به صندلیهای کثیف مینی‌بوس  و  خوراکی‌هایشان را نیندازند زمین و دست توی چشم هم نکنند که شده بود بازی تازه‌شان.

گفت: « من دیگر مدرسه نمی‌روم خواهر. تصادف کردم روحیه‌ام خراب شد الان پنج سال است مدرسه نمی‌روم.»

گفت: « پدرم ما را می‌زند خواهر.»

پدرش مرد خموده‌ای بود که ردیف آخر مینی‌بوس، ننشسته خوابش برده بود.

گفت: « 6 خواهر و برادریم. من پسر چهارمم. اسمم عمر است.»

راننده مینی‌بوس نشانده بودش روی یک چهارپایه آبی وسط مینی بوس. قوز کرده بود و یک بند حرف می‌زد. انگار صد سال بود که کسی به حرفهایش گوش نکرده بود.

گفت: « دکتر خیلی پول می‌گیرد خواهر. 2 هزار تا پول دادیم برای عملم. چشمم یک کمی می‌دید. حالا اصلا نمی‌بیند. »

گفت: « پدرم خواهرم را فروخت 4 هزار تا. پدرت تو را چند فروخت خواهر؟»

گفت: « یک خواهر دارم قد همین پسرت. پدرم اگر می‌توانست خواهر کوچکم را هم همین حالا بفروشد همین کار را می‌کرد. دختر را توی ده ما به هرکسی که بیشتر پول بدهد می‌فروشند.»

گفت: « خواهربزرگم بچه ندارد. شوهرش عقیم است. مادر شوهرش بهش تهمت دزدی می‌زند.»

گفت: « سواد داری خواهر؟»

گفت: « تو خوب حرف می‌زنی خواهر. اگر من هم مثل تو می‌توانستم حرف بزنم خوب بود.»

گفت: « پدرم را ببخش که تندی می‌کند خواهر. مریض است. اعصاب ندارد.»

گفت: « این دختر هم بچه توست خواهر؟»

یکی از همسفرها از ته مینی‌بوس به فارسی گفت: « سرت را نبرد؟ » گفتم: « نه» و برگشتم به طرف چشم خاکستری نامیزان و پسرک. داشت به بچه‌ها می گفت شیطنت نکنند که راننده نیندازتشان بیرون از ماشین. پسرم چشمهایش را گشاد کرد و گفت: « راننده نمی‌تواند ما را بیندازد بیرون.» و برگشت به طرف من که تاییدش کنم. دستم را کشیدم به سرش و به جاده نگاه کردم که داشت از برف سفید می‌شد. به عمر گفتم: « این بچه‌ها را نمی‌شود به این سادگی‌ها ترساند.» جواب نداد. سرش را تکیه داده بود به صندلیم و خوابش برده بود.