« اتاق آبی»
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٠  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

بعضی پنجشنبه‌ها که رختهای شسته را پهن کرده‌ام توی آفتاب و از آشپزخانه‌ام بوی غذا می‌آید فکر می‌کنم خانه یعنی همین. لابد تقصیر مادرم است با آن خانه همیشه تمیز و مرتب، غذاهای همیشه آماده و داغ و رختهای تمیز و مرتب و اتو شده که من فکر می‌کنم خانه یعنی جایی که تمیز باشد و مرتب باشد و زنی در آن خانه باشد که لباس قشنگی پوشیده و عطر ملایمی به خودش زده و چای تازه دمش را همیشه آماده دارد.

خانه ما، پناهگاه است بیشتر. جایی که بعد از شلوغی روز تهران، سرمان را در آن فرو می‌بریم که برای فردا روز و دوباره جنگیدن زور داشته باشیم. جایی که رختهای شسته گاهی یک هفته روی بند می‌مانند تا کی من وقت کنم بروم سراغشان. جایی که لیوانهای صبحانه سر شام شسته می‌شوند، اگر شسته شوند.

 آیا به خاطر مادرم است که من همیشه خدا از زن خانه بودن فرار کرده‌ام؟ پس چرا هنوز فکر می‌کنم خانه‌ام خانه نیست و من چیزی کم دارم وقتی لباسهای مدرسه بچه‌ام را اتو نکرده تنش می‌کنم؟ چرا فکر می‌کنم اگر عصرم را گذاشته‌ام برای اینکه روح خسته‌ام را در دنیای مجازیش بچرخانم به خانه خیانت کرده‌ام.به شامی که آماده نیست. به مانتویی که اتو نشده و به چوب رختی که زیر وزن لباسها دارد کمر خم می‌کند.

کی قرار است با خودم صلح کنم؟ کی قرار است به این نتیجه برسم که خانه من، همینجوری که هست، خانه است و لازم نیست که من فرشته باشم که این خانه دور و بریهایم را، خانواده ام را در امان نگه دارد. کی قرار است باور کنم من همینم که هستم و اگر خسته‌ام حق دارم که بنشینم یک گوشه و کمی برای خودم گریه کنم.

حالا دیگر باید باور کنم که من همینم. اگر بی حوصله‌ام، اگر گاهی دلم خیلی می‌گیرد برای این است که من انسانم نه ماشین تولید نشاط و غذای خوب. دلم می‌خواهد امسال با خودم صلح کنم.