چشمهایش
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

چشمها برای صورتش بزرگند. خیلی بزرگ. درشت و سیاه. توی چشمهایش پر از حرف است. سینا هم همینطور بود. توی چشمهایش یک دنیا حرف داشت. یک عالمه عشق داشت وقتی که نگاهم می‌کرد. حالا دیگر آنطوری نگاهم نمی‌کند. خیلی وقت است. اما دیروز یک نقاشی کشید و مامان توی نقاشی می‌خندید و خیلی بزرگ بود. از خانه هم بزرگتر. مامان همه صفحه را پر کرده بود.

روی دیوار اتاق کارفرما یک تابلو از گلهای رز سفید رنگ است. گلها سفیدند، بدون یک لک یا پژمردگی و حتی یک دانه خار کوچک هم ندارند. این همه زیبایی بدون نقصان آنقدر غیر واقعی است که هیچ عاقلی باورش نمی‌کند. مثل جمله‌هایی انتزاعی که تویش می‌نویسند: «کارفرمای منصف...»،« پیمانکارخوب...»یا حتی « مادرکامل...» به نظر من انسان کامل، انسان مرده است. اصولا کسی گیر زیادی نمی‌دهد به مرده‌ها. عیبهایشان خود به خود کمرنگ می‌شود. دلتنگی آدمها برای مرده او را در هاله‌ای از خوبی و کمال و انصاف می‌پیچد. هاله‌ای که آدمهای زنده دور خودشان ندارند. چون هر روز خدا را فرصت دارند که داد بزنند. از دست بچه‌شان حرص بخورند. نامه‌های صد من یک قاز پیمانکار را جواب بدهند و البته زندگی کنند. زندگی با همه مسخرگی‌اش فرصتهای کوچکی دارد که می‌شود آنها را نگه داشت. تابلو کرد و زد به دیوار. مثل خاطره چشمهای سیاه و درشت یک نوزاد. مثل نقاشی یک کودک 5 ساله. مثل گل سفید، خیلی سفید و بی‌خار ... بقیه‌اش راباید بی خیال شد. به لعنت خدا نمی ارزد!!