بازگشت زامبى
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من
کم خوابی کلافه‌ام کرده است. در دفتر دور خودم می‌چرخم. کسی عقربه‌های ساعت را به هم چسبانده است. از جایم بلند می‌شوم. نسکافه زیادی شیرین است. چای زیادی تلخ. پشت میزم گرم است. توی راهرو سردم می‌شود. محمود – مرغمان- به دیدنم پرهایش را باد می‌کند و صدای عجیبی از خودش در می‌آورد. انگار که بخواهد نوکم بزند. فکر می‌کنم همین را کم دارم. در این روز چسبناک خواب آلود که جلسه ناخوشایندی آخرش انتظارم را می‌کشد همین را کم دارم که یک مرغ دیوانه دنبالم کند. بعد فکر می‌کنم بد هم نیست. شاید زامبی شده باشد و بخواهد به پایم نوک بزند. آن وقت من توی حیاط می‌دوم و داد می‌زنم کمک و از هر سه طبقه ساختمان آدمها می‌ریزند بیرون و به دیدن زن وحشتزده ای که از دست یک مرغ فرار می‌کند ریسه می‌روند. بعد لابد یکی می‌آید از دست محمود نجاتم می‌دهد و من که دارم نفس نفس می‌زنم می‌بینم که حالم بهتر شده است. یک وقتی بود که دویدن حالم را بهتر می‌کرد، یادم هست. اما مرغ فقط بالهای سیاهش را تکان می‌دهد و نوکش را تا جایی که می‌تواند باد می‌کند و منتظر می‌ماند تا از کنارش عبور کنم. وسوسه شده ام برگردم بهش لگد بزنم اما باید برگردم پشت میزم.