هفت سنگ و اردیبهشت
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٢  کلمات کلیدی: روزهای من

یک دوشنبه بهاری توی همین اردیبهشت بود که ما رفتیم زیر یک سقف. با تاج بلند و لباس و کفشهای سفید. روزی که تقریبا از آن هیچ خاطره‌ای ندارم و اگر نبودند عکسها شک می‌کردم که اتفاق افتاده است. از آن روز سالها گذشته است. سالهایی که گاهی باورم نمی‌شود که از سرمان گذشته‌اند و ردشان را توی قلبمان گذاشته‌اند. در این سالها خانه و شغل و ماشینمان را عوض کرده‌ایم. بچه‌دار شده‌ایم و حالا بچه هفت سنگ بازی می‌کند و توی ماشین بلند بلند برای من تعریف می‌کند که هفت سنگ چه بازی قشنگی است و چه حیف که من بلد نیستمش. من هنوز دختر بچه‌ای را یادم می‌آید که بلد بود بدود و بلد بود هفت سنگ بازی کند و فکر می‌کرد آینده را از روی کارتونهای سیندرلا و سفیدبرفی می‌سازند و نمی‌دانست که پوست باید انداخت و بزرگ باید شد و گاهی باید ایستاد و به کودکانی که هفت سنگ بازی می‌کنند نگاه کرد  و باور کرد که یکی از آنها بچه خودش است.

در این سالهایی که گذشت من یاد گرفتم که آدمیزاد بزرگ نمی‌شود. همیشه ته روحش آن کودک باقی می‌ماند و عمر که می‌گذرد کودک را در پوسته خودش پنهان می‌کند تا یادش برود که روزی بلد بود هفت سنگ بازی کند. من غمگین نیستم. من فقط فکر می‌کنم جمعه روز خوبی برای جشن گرفتن سالگرد شروع یک زندگی نیست. فکر می‌کنم هنوز دوشنبه باید باشد. من باید دوباره آن تاج بلند را روی موهای فرفریم بگذارم و رو به دوربینها لبخند بزنم، شاید یادم بیاید که یک روز سالها پیش،عروس بوده‌ام.