مادر
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی: حسود خانم
دراز کشیده بودم روى تخت از زور کسالت، از هیاهوى مهمانى، داشتم پیامکهاى قدیمى را مى خواندم تا تصمیم بگیرم کدامها را نگه دارم و کدامها را پاک کنم. دخترک با آن موهاى لخت و خرمایى و صورت و چشمهاى گردش بین آن همه آدم از توى پذیرایى رد شد و یکراست آمد سراغ من. بغض کرده بود. چشمهاى درشتش پر از اشک بود. لابد دخترک تنهاییم را بو کشیده بود که پیش من آمده بود والا مادربزرگ و خاله و. دخترخاله هایش همه آنجا بودند. لابد فکر کرده بود من که تنها و ساکت دراز کشیده ام صدایش را مى شنوم. شاید هم هیچ فکرى نکرده بود.دخترک فقط یک دختربچه هراسان سه ساله بود که مثل من از هیاهویى غریبه ترسیده بود. دخترک فقط سه سالش بود و من حتما به چشمش بزرگ بودم و توانا و نمى دانست که من چقدر دلم مى خواهد مثل او فرار کنم پیش مادرم و سرم را در دامنش قایم کنم. بردمش پیش مادرش. دخترک را با آن گونه هاى خوشرنگ صورتى و صورت مهتابى،پس دادم به مادرش. خودم را آرام پس دادم به تنهایى تا یادم برود که چقدر دوست داشتم آن موجود تنهاى کوچک دختر من باشد.