« در شب اکنون چیزی می‌گذرد.»
ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

برای مریم و نانوشته‌هایش

وقتهایی که می‌نویسم که زیادتر از همیشه می‌نویسم یعنی حالم خوب نیست. یعنی دارم سر و کله می‌زنم با خودم که بفهمم چه مرگم است. هی می‌نویسم. هی فکر می‌کنم این یکی نوشته را که بنویسم بهتر می‌شوم. سبک می‌شوم. بعد می‌نویسم و نمی‌شود و من باز می‌روم سراغ نوشته بعدی. دیگر مثل قبل آدم حرف زدن نیستم. حالا سالهاست که نیستم. از وقتی که بچه‌ها گذاشته‌اند و رفته‌اند و مرا سپرده‌اند به این مجازستان سهم من شده نوشتن. شده همین گردش انگشتهایم روی صفحه‌ها. شده زیر و رو کردن سرم که: « چه مرگت شده باز بدبخت؟» با همین بداخمی که گاهی با خودم حرف می‌زنم. بعد فکر می‌کنم شاید هم چیزیم نیست. همین روزهای ماه، همیشه خدا قاطی می‌کنم و شاید هم تقصیر خودم نیست. می‌شود تقصیر را انداخت گردن هورمونها که می‌رسند به پایینترین سطح ممکن. مسخره نیست که شادی، نشاط و حتی عشق دست چند تا هورمون مسخره باشد که زیر و رویت کنند؟

اگر قرصش را درست می‌کردند حالا دلم می‌خواست فکر کنم کنار دریا نشسته ام. با ایده. مثل آن وقتهایی که تازه دانشگاه قبول شده بودم و داشتم اولین سیگار عمرم را می‌کشیدم. به خانه که رسیدیم ایده گفت: « یک چیزی بخور. فردا دهنت تلخ نشود.» سیب خوردیم انگار. الان دلم می‌خواست ایده اینجا بود. می‌شد سیگار بکشیم. می‌شد که او هنوز آنقدر بزرگتر و عاقلتر از من باشد که همه جوابهای دنیا را بلد باشد. می‌شد که من باور کنم که دنیا می‌داند که مرا کجا دارد می‌برد. اما دنیا بدتر از من گیج و گنگ است. فکر می‌کنم الان باید بنشینم کنار دریا و سیگار بکشم و شعله قرمز نوک سیگارم را تماشا کنم و کمی سردم شود.

باران را آرزو نمی‌کنم... می‌ترسم سقف آرزویم ترک بخورد.