"مرا به خاطرت نگه دار."
ساعت ٥:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥  کلمات کلیدی: روزهای من
وقتى بود که خاطرات مهمتر بودند. حالا مدتهاست نیستند. ته نشین شده ام در حال، حال ساده. حال ما هم مثل بیشتر زنهاى چندمنظوره* این دوره زمانه بیشتر اوقات چنگى به دل نمى زند. همین بیدار شدن و دویدن، رسیدن و اداى آدمهاى مهم را درآوردن و باز دویدن و ترافیک و خانه. کوچه دفتر را کنده اند و شده جگر زلیخا، آش و لاش. از همان سر صبح جاى پارک نیست و تا رسیدن به دفتر از یک عالمه نیمچه تپه خاکى باید گذشت. صداى مته که خوب اعصابم را به هم ریخت فرار مى کنم خانه. همسایه کنارى ساخت و ساز دارد و از ٧ صبح تا ٧ شب. صداى ممتد عجیبى تولید مى کند بدتر از مته هاى دم دفتر. در خانه همه مثل گرگهاى زخمى دور خودمان مى چرخیم و بهم دندان نشان مى دهیم. حال ساده ام چنگى به دل نمى زند این روزها ... *مادر/همسر/کارمند/مامور خرید و ...